𝖕𝖆𝖗𝖙3

𝖕𝖆𝖗𝖙3


ساعت ده شب بود.

عمارت ساکت بود. آقای کانگ رفته بود. مهمان‌ها رفته بودند. فقط خدمتکارها مانده بودند و سکوت.

لیسا در آشپزخانه ظرف می‌شست. آب گرم بود، اما دست‌هایش سرد بودند. همیشه سرد بودند.

جیسو کنارش ظرف خشک می‌کرد.

«امشب زودتر تموم می‌کنیم. خانم یونگ گفت بعد از مهمونی می‌تونیم استراحت کنیم.»

لیسا سر تکان داد.

«خوبه. پاهام دیگه تحمل ندارن.»

جیسو خندید.

«تو همیشه خسته‌ای.»

«تو همیشه سرحالی.»

«چون من عاشق این کارم.»

لیسا نگاهش کرد.

«دروغ می‌گی.»

جیسو شانه بالا انداخت.

«خیلی کم. ولی باید یه چیزی برای زنده موندن داشته باشی.»

لیسا چیزی نگفت.

ظرف آخر را شست. دستش را خشک کرد.

«بریم بخوابیم.»

از آشپزخانه بیرون آمدند. راهرو خلوت بود. چراغ‌ها نیمه‌خاموش. سایه‌ها روی دیوار می‌رقصیدند.

جیسو کنار اتاقش ایستاد.

«شب بخیر.»

«شب بخیر.»

لیسا وارد اتاقش شد. در را بست.

تختش همان‌جا بود. پتو همان‌طور که صبح مرتب کرده بود.

نشست روی لبه تخت.

به پنجره نگاه کرد. ماه پشت ابرها پنهان بود.

فکر کرد به آن مرد. جئون جونگ کوک.

نمی‌دانست چرا. فقط... چشمانش را نمی‌توانست فراموش کند. سرد. اما پر از چیزی.

سرش را تکان داد. «بی‌خیال. تو یه خدمتکاری. اون یه رئیس مافیاست.»

دراز کشید. پتو را کشید.

چند دقیقه بعد، خوابش برد.

❤️🖤
دیدگاه ها (۲)

آخرین بحث پارت ۱۷

یه افسانه‌ی غمگین چینی هست که می‌گه:«دخترایی که همیشه دستاشو...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۱۰ | «مهمان ناخوانده، رئیس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط