معامله ی عشق
《 معامله ی عشق 》
پارت ۳
میا : درمورد بردن ، همون پسری که گفتم یکم ازش خوشم میاد و باهم دوستیم اون بهم گفت که برم باهاش برای مسابقه منم که خودت میدونی خوب بلد نیستم پس گفتم با تو بریم اگه میشه ؟
جنا : باشه ، پس میریم .
میا : اوکی ، ۲۰ ام ساعت ۲۰ بیا جلوی کافه باهم بریم .
جنا : باشه ، راستی امروز چند مرداده ؟
میا : ۱۸ مرداد ، راستی بریم یه جایی خوشگذرونی ؟
جنا :آره ، بیا بریم توی کارگاه جشن بگیریم اونجا که یه اتاق. خواب دارم کمی میخوابیم و باهم خوش میگذرونیم .
میا : باشه پس فردا میام اونجا ، کی میری اونجا ؟
جنا :از صبح ساعت ۹ میرم هروقت خواستی بیا.
میا : باشه.
کمی حرف زدیم و بعد چند ساعت رفتم خونه دیدم پدر و مادرم نشستن توی سالن رفتم پیششون
جنا : سلام مامان ، سلام بابا . چرا نشستین ؟
پدر : سلام جنا ، بیا بشین اینجا می خوام باهات یکم حرف بزنم .
جنا : چیزی شده ؟
پدر : ببین دختر وضعیت شرکت ما درحال ورشکست شدنه ولی اون سرمایه گذار اومد و به ما پیشنهاد خیلی بزرگی داد جوری که امکان داره از قبل هم بهتر بشیم ولی اون یه شرکت گذاشت که تو باید با پسرش ازدواج کنی ، من اول قبول نکردم ولی بخاطر تو و خانواده مجبور شدم قبول کنم .
جنا : بابا ! تو چیکار کردی ؟!
پدر : اسم پسره مایک هست و ۲۴ سالشه ، در این حد میدونم .
جنا : اما بابا ، نمیشه که بدون خواسته ی من .
پدر : چرا میشه چون تو دختر منی و وظیفه ات اینکه که به حرف های من گوش بدی . ( ایششششش ، مگه برده توعه )
جنا : واقعا نمی دونم چی بگم . ( منم همینطور )
با سر علامت تائید رو دادم و با عصبانیت رفتم اتاقم ، واقعا نمی تونم این حجم از شکه شدن رو تحمل کنم .
اسلاید ۲ عکس میا
شرط برای پارت بعدی :
۱۳ تا لایک + کامنت حتما بزارید + فالو کنید
پارت ۳
میا : درمورد بردن ، همون پسری که گفتم یکم ازش خوشم میاد و باهم دوستیم اون بهم گفت که برم باهاش برای مسابقه منم که خودت میدونی خوب بلد نیستم پس گفتم با تو بریم اگه میشه ؟
جنا : باشه ، پس میریم .
میا : اوکی ، ۲۰ ام ساعت ۲۰ بیا جلوی کافه باهم بریم .
جنا : باشه ، راستی امروز چند مرداده ؟
میا : ۱۸ مرداد ، راستی بریم یه جایی خوشگذرونی ؟
جنا :آره ، بیا بریم توی کارگاه جشن بگیریم اونجا که یه اتاق. خواب دارم کمی میخوابیم و باهم خوش میگذرونیم .
میا : باشه پس فردا میام اونجا ، کی میری اونجا ؟
جنا :از صبح ساعت ۹ میرم هروقت خواستی بیا.
میا : باشه.
کمی حرف زدیم و بعد چند ساعت رفتم خونه دیدم پدر و مادرم نشستن توی سالن رفتم پیششون
جنا : سلام مامان ، سلام بابا . چرا نشستین ؟
پدر : سلام جنا ، بیا بشین اینجا می خوام باهات یکم حرف بزنم .
جنا : چیزی شده ؟
پدر : ببین دختر وضعیت شرکت ما درحال ورشکست شدنه ولی اون سرمایه گذار اومد و به ما پیشنهاد خیلی بزرگی داد جوری که امکان داره از قبل هم بهتر بشیم ولی اون یه شرکت گذاشت که تو باید با پسرش ازدواج کنی ، من اول قبول نکردم ولی بخاطر تو و خانواده مجبور شدم قبول کنم .
جنا : بابا ! تو چیکار کردی ؟!
پدر : اسم پسره مایک هست و ۲۴ سالشه ، در این حد میدونم .
جنا : اما بابا ، نمیشه که بدون خواسته ی من .
پدر : چرا میشه چون تو دختر منی و وظیفه ات اینکه که به حرف های من گوش بدی . ( ایششششش ، مگه برده توعه )
جنا : واقعا نمی دونم چی بگم . ( منم همینطور )
با سر علامت تائید رو دادم و با عصبانیت رفتم اتاقم ، واقعا نمی تونم این حجم از شکه شدن رو تحمل کنم .
اسلاید ۲ عکس میا
شرط برای پارت بعدی :
۱۳ تا لایک + کامنت حتما بزارید + فالو کنید
- ۵۹۴
- ۱۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط