🦋گیسوی شب🦋

🦋گیسوی شب🦋
# پارت صد وشصت وسه


گیسو :
آریا رو تنها گذاشتی
- یاشار اومده پیشش حالش یهو خوب شد
مامان : واقعا ؟!
- اره
مامان : بیا نهار بخور
گرسنه ام نیس مامان یکم استراحت می کنم
مامان دقیق نگاهم کردوگفت : باشه
رفتم اتاقم واز لای پرده اتاق آریا رو نگاه کردم یاشار لبه ای پنجره نشسته بود وداشت با آریا حرف می زد ولی آریا رو نمی دیدم حتما داشت استراحت می کرد
- چیکار می کنی
برگشتم وبا دیدن گلین اخم کردم
- ترسیدم گلین
گلین خندید وگفت : آماده شو قراره با آنا بریم بیرون چندتا از دوستام هم هستن
- باور کن حوصله ندارم
گلین : گیسو بیا بریم همش تو خونه ای بعدشم دم عیده نمیخوای یه چیزی بخری
بعدم با شیطنت گفت : تولدتم که هست
متعجب گفتم : وااای یادم رفته بود
با صدا خندید وگفت : چند روز دیگه تولدته ما هم میخوایم کلی بهمون خوش بگذره حالا حاضری با ما بیای ؟
- فکر کنم اره
گلین : پس منم میرم آماده میشم
خوشحال بودم که تا چند روز دیگه هجده سالم می شد بزرگتر می شدم وبه سن قانونی می رسیدم خیلی دلم میخواست اون موقع آریا بهم بگه بچه ومنم بگم من هجده سالم شده
کلی تو دلم ذوق کردم با آرامش لباس انتخواب کردم وجلو آینه نشستم وحسابی چشامو آرایش کردم یه رژ کمرنگم زدم انقده چشام خوشگل شده بود خودم کیف می کردم پس آقا آریای قصه چشام رو دوست داشت
زیر لب گفتم : واقعا دوست داره ؟
با صدای آروم در برگشتم وگفتم : بیا تو
در باز شد ویاشار اومد تو اتاق نفس عمیقی کشیدم که عصبی نشم با لودگی گفت : الان خیلی دوس داری سر به تنم نباشه
- مسخره
رومو برگردوندم وتند و سریع موهام رو جم کردم یاشار هنوز وایساده بود بدون اینکه نگاش کنم گفتم : چیزی میخوای ؟
یاشار: خیلی وقته که می خوام
با اخم برگشتم نگاش کردم ابروهاش انداخت بالا وگفت : خواستم بگم من میرم تو برو پرستاری ات رو بکن
فقط نگاش کردم انگار از نگاهم فهمید چقدر عصبی ام که دستاشو برد بالا وگفت : آخه پرستار خوبی هستی زود حالش خوب شده
- میشه بری بیرون من الان میخوام برم بیرون
لبخندی زدوگفت : اگه زن دایی اجازه بده
آرومتر گفت : گفته بری پیش آریا حالش بد نشه
رفتم طرفش وگفتم : دیگه داری با حرفات منو عصبی می کنی یاشار
نگاهی بهم انداخت وگفت : اینجوری که تو میخوای بری بیرون یه ملت رو ناکار می کنی فعلا گیسو طلا
با رفتنش نفس عمیقی کشیدم درآرامش کامل بلد بود منو عصبی کنه
سریع لباس پوشیدم ورفتم پایین مامان نشسته بود تو سالن وخانم جونم داشت کتاب میخوند
- دخترا؟!
مامان نگاهی بهم انداخت وگفت : رفتن
- چی ؟ قرار بود باهم بریم بیرون
مامان : آره ولی ..
خانم جون عینکش رو برداشت وگفت : یاشار گفت آریا یکم حالش بده یکی بره پیشش گفت تو گفتی میرم انگار پشیمون شدی
دیدگاه ها (۱)

🦋گیسوی شب🦋# پارت صد وشصت وچهار ...گیسو : خانم جون عینکش رو ب...

🦋گیسوی شب 🦋# پارت صد وشصت پنج گیسو:نگاهش کردم یکم از شیرش خو...

🦋گیسوی شب.🦋# پارت صدوشصت دو...گیسو : ناراحت آریا رو نگاه کرد...

🦋گیسوی شب🦋# پارت صدوشصت یک ...آریا: دلم میخواست یه چیزی بود ...

وقتی میرین خونه مادرش ولی...پوفی کشیدم خیلی خسته بودم . _میر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط