ضعف ممنوعه
ضعف ممنوعه
Forbidden Weakness
p.55
(روایت از زبان جونگ کوک)
---
تو اتاقم نشسته بودم که در زده شد. بابام بود. گفت برم پایین، تو اتاق کار. کار مهمی دارن.
رفتم. وقتی وارد شدم، دیدم پدر ا.ت هم اونجاست. هر دو جدی بودن. نشستم و منتظر شدم.
بابام مستقیم رفت سر اصل مطلب:
بابای کوک: تصمیم گرفتیم برای تقویت اتحاد دو خانواده و بالا بردن اعتبار در برابر دشمنها، یه پیوند رسمی ایجاد بشه. ازدواج بین تو و ا.ت کیم.
چند ثانیه هیچی نگفتم. فقط بهشون نگاه کردم. فکر کردم شاید اشتباه شنیدم. بعد آروم، ولی با لحن تند پرسیدم:
- یعنی چی ازدواج؟
پدر ا.ت جواب داد:
"ازدواج. نه امروز و فردا، ولی در آیندهی نزدیک. این کار هم از نظر امنیتی به نفع هر دو طرفه، هم از نظر موقعیت."
من دستم رو مشت کردم روی دسته صندلی. حس کردم چیزی تو سرم داره میترکه.
- من موافق نیستم.
بابام نگاهم کرد.
بابای کوک: این تصمیم شخصی نیست. برای خانواده و برای ادامهی کار لازمهست.
من بلند شدم. صندلی عقب رفت.
- من قرار نیست با کسی که حتی نمیشناسمش ازدواج کنم فقط چون برای اعتبار مافیا خوبه. این مسخرهست.
فضای اتاق سنگین شد. پدر ا.ت چیزی نگفت. بابام با صدای آرامتر ولی محکم گفت:
"بنشین. احساساتی نشو. این زندگی ماست. بعضی چیزها از کنترل خارجن."
من بهش نگاه کردم. بعد به پدر ا.ت. بعد دوباره به بابام.
- من قاطی این تصمیم نمیشم. هر کاری میخواین بکنین، ولی من داوطلبانه پای این ازدواج نمیرم.
دیگه چیزی منتظر نموندن. در رو باز کردم و زدم بیرون. راهرو خلوت بود. از کنار اتاق ا.ت رد شدم. درش بسته بود. حتی یه لحظه هم نایستادم. مستقیم رفتم بالا تو اتاق خودم و در رو محکم بستم.
روی تخت نشستم و سرم رو گذاشتم بین دو دستم.
ازدواج اجباری.
با ا.ت کیم.
با دختری که تا همین چند روز پیش فقط اذیتم میکرد و من عمداً ازش فاصله میگرفتم.
و حالا خانوادهها داشتن بدون نظر من تصمیم میگرفتن.
خشم و کلافگی با هم قاطی شده بودن.
و من میدونستم که این موضوع قرار نیست بهاین راحتی تموم بشه...........
ادامه دارد............
Forbidden Weakness
p.55
(روایت از زبان جونگ کوک)
---
تو اتاقم نشسته بودم که در زده شد. بابام بود. گفت برم پایین، تو اتاق کار. کار مهمی دارن.
رفتم. وقتی وارد شدم، دیدم پدر ا.ت هم اونجاست. هر دو جدی بودن. نشستم و منتظر شدم.
بابام مستقیم رفت سر اصل مطلب:
بابای کوک: تصمیم گرفتیم برای تقویت اتحاد دو خانواده و بالا بردن اعتبار در برابر دشمنها، یه پیوند رسمی ایجاد بشه. ازدواج بین تو و ا.ت کیم.
چند ثانیه هیچی نگفتم. فقط بهشون نگاه کردم. فکر کردم شاید اشتباه شنیدم. بعد آروم، ولی با لحن تند پرسیدم:
- یعنی چی ازدواج؟
پدر ا.ت جواب داد:
"ازدواج. نه امروز و فردا، ولی در آیندهی نزدیک. این کار هم از نظر امنیتی به نفع هر دو طرفه، هم از نظر موقعیت."
من دستم رو مشت کردم روی دسته صندلی. حس کردم چیزی تو سرم داره میترکه.
- من موافق نیستم.
بابام نگاهم کرد.
بابای کوک: این تصمیم شخصی نیست. برای خانواده و برای ادامهی کار لازمهست.
من بلند شدم. صندلی عقب رفت.
- من قرار نیست با کسی که حتی نمیشناسمش ازدواج کنم فقط چون برای اعتبار مافیا خوبه. این مسخرهست.
فضای اتاق سنگین شد. پدر ا.ت چیزی نگفت. بابام با صدای آرامتر ولی محکم گفت:
"بنشین. احساساتی نشو. این زندگی ماست. بعضی چیزها از کنترل خارجن."
من بهش نگاه کردم. بعد به پدر ا.ت. بعد دوباره به بابام.
- من قاطی این تصمیم نمیشم. هر کاری میخواین بکنین، ولی من داوطلبانه پای این ازدواج نمیرم.
دیگه چیزی منتظر نموندن. در رو باز کردم و زدم بیرون. راهرو خلوت بود. از کنار اتاق ا.ت رد شدم. درش بسته بود. حتی یه لحظه هم نایستادم. مستقیم رفتم بالا تو اتاق خودم و در رو محکم بستم.
روی تخت نشستم و سرم رو گذاشتم بین دو دستم.
ازدواج اجباری.
با ا.ت کیم.
با دختری که تا همین چند روز پیش فقط اذیتم میکرد و من عمداً ازش فاصله میگرفتم.
و حالا خانوادهها داشتن بدون نظر من تصمیم میگرفتن.
خشم و کلافگی با هم قاطی شده بودن.
و من میدونستم که این موضوع قرار نیست بهاین راحتی تموم بشه...........
ادامه دارد............
- ۱.۱k
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط