جنون مافیا
جنون مافیا
☆part251☆
سوا: خب.. خب که چی
سوا*
اون با اون هیکل بزرگش مثل شکارچی که دنبال یه گربه کوچولوعه سایشو روم انداخت
با برخوردم به میز دیگه راه فراری نموند
ای کاش میز سوراخ میشد و فرار میکرد
دستاشو دو طرفم روی میز گذشات و کمی خم شد
اون چشای مشکیش.. تهش باز یه بی رحمی و سردی خاصی بود
جونگکوک:فسقلی... من اسباب بازیت نیستم
سوا: من به اسباب بازی احتیاجی ندارم
جونگکوک: اینطور به نظر نمیاد
سعی داشتم خونسرد باشم ولی بدنم گر گزفته بود... حالم بد بود
هوا خفه بود
سوا میشه بری اونور
دور نشد هیچ.. نزدیک تر شد و کنار گوشم زمزمه کرد
جونگکوک: فردا نقشتو خوب بازی کن..برادذم نباید بفهمه به اجبار ازدواج کردیم
سوا*
شب با فکر و خیال فردا خوابم برد..
وفتی قبح شد به دستشویی رفتم و دوباره روی تخت ولو شدم... اهمیتی نمیدادم.. من حالم بد بود افتضاح بود و مثل این سه روز فقط میخواستم زیر پتو باشم... زیر چشام پر از سیاهی بود
ساعت۱۲ظهر
با شنیدن صدای در چشامو باز نکردم و گفتم
_اجوما گفتم هیچی نمیخورم
+کسی بهت خدمت نمیکنه.. بلند شو
_.... من گفتم نمیام
+منم نظرتو نخواستم
_چه بخوای چه نخوای من ن می یا م
+فقط چون باهات اروم رفتار کردم پرو نشو... پاشو.. همین.. الان!
جونگکوک*
این دختر ادمو روانی میکرد... اگر میتونستم یه گ.. لوله توی مغزش فرو میکردم اما قطعا اونم قبول نمیکرد..
سوا*
با کمی ارایش زیر چشامو پوشوندم که معلوم نشه جنازه شدم
بین لباسا نه چندان زیادم یه پیراهن خیلی خشگل و ساده رو انتخاب کردم.. موهامو شونه کشیدم و رفتم پایین
_امادم
+چه عجب
جونگکوک*
قابل انکار نبود که رنگ پوستش و صافی پوستش ادمو محو خودش میکرد...
_چه نقشی باید بازی کنم
+گفته بودم
_یبار دیگه بگو
+نمیخوام
_نگو
مادرجون: خوش اومدید
_ممنون
+جبهوپ کجاست؟
مادرجون: الان مباد داره لباس میپوشه
...
بعد از چند دقیقه پسر خیلی خشگل و بامزه ای اومد پایین با لبخند وافعی و ملیحی که هیچوقت روی لب جونگکوک ندیده بودم
_سلام
جیهوپ: سلام زنداداش
_عاا...
+عریزم برادرم جیهوپ..
وااات؟ عزیزم؟!
با باداوردی اینکه باید تقش بازی کنیم و نمیدونم چرا راه اومدم باهاش
_خوشبختم
مادرجون: بفرمایید بشینید.. میخواید تا اخرش وایسید
وفتی نشستیم جونگکوم سعی یمکرد با کم کردن فاصله مون احساس صمیمی بودنمون رو نشون بده
جیهوپ: هنوزم غیرقابل باوره عاشق شدن جونگکوک...
+حسودی نکن
جیهوپ: خنده*
سوا...قدرشو بدون تاحالا ندیده بودم به یه دختر اینقدر نزدیک بشه
یا جیهوپ خر بود(دور از جوننننن) یا من کور و کر بودم... این اقا هرشب با یکی....
همینطور که مبهوت به دیوار زل زده بودم با صدای جونگکوک به خودم اومدم
+پاشو..ناهار نمیخوای باز؟
_ا.. الان میام
جیهوپ: خب سوا چندسالته
سوا: هجده
جیهوپ: کوچولو
سوا: من نیستم
جیهوپ: چی؟
سوا: میگم کوچواو نیستم
با صدای پوزخند جونگکوک سرمو به طرفش چرخوندم و نیم نگاهی بهم انداخت
جیهوپ: پس فکر کنم مامان و بابا هنوز باید برای وارث صبر کنن.. هنوز کوچولویی
سوا: چ.. چی(غذا توی گلوم پرید ولی برای اینکه نرمال جلوه بدم گفتم) خب.. درسته.. ولی کوچولو نیستم به هرحال میدونم که..
داشتم چرت و پرت میگفتم که با احساس چیز گرمی روی پاهام حواسم به کل پرت شد
با دیدن دستای تتو دار جونگکوک روی پاهام که نشونه ی شیطنت و کمی هشدارش بود دستشو اروم برداشتم که محکم تر فشار داد
سوا:نکن
☆part251☆
سوا: خب.. خب که چی
سوا*
اون با اون هیکل بزرگش مثل شکارچی که دنبال یه گربه کوچولوعه سایشو روم انداخت
با برخوردم به میز دیگه راه فراری نموند
ای کاش میز سوراخ میشد و فرار میکرد
دستاشو دو طرفم روی میز گذشات و کمی خم شد
اون چشای مشکیش.. تهش باز یه بی رحمی و سردی خاصی بود
جونگکوک:فسقلی... من اسباب بازیت نیستم
سوا: من به اسباب بازی احتیاجی ندارم
جونگکوک: اینطور به نظر نمیاد
سعی داشتم خونسرد باشم ولی بدنم گر گزفته بود... حالم بد بود
هوا خفه بود
سوا میشه بری اونور
دور نشد هیچ.. نزدیک تر شد و کنار گوشم زمزمه کرد
جونگکوک: فردا نقشتو خوب بازی کن..برادذم نباید بفهمه به اجبار ازدواج کردیم
سوا*
شب با فکر و خیال فردا خوابم برد..
وفتی قبح شد به دستشویی رفتم و دوباره روی تخت ولو شدم... اهمیتی نمیدادم.. من حالم بد بود افتضاح بود و مثل این سه روز فقط میخواستم زیر پتو باشم... زیر چشام پر از سیاهی بود
ساعت۱۲ظهر
با شنیدن صدای در چشامو باز نکردم و گفتم
_اجوما گفتم هیچی نمیخورم
+کسی بهت خدمت نمیکنه.. بلند شو
_.... من گفتم نمیام
+منم نظرتو نخواستم
_چه بخوای چه نخوای من ن می یا م
+فقط چون باهات اروم رفتار کردم پرو نشو... پاشو.. همین.. الان!
جونگکوک*
این دختر ادمو روانی میکرد... اگر میتونستم یه گ.. لوله توی مغزش فرو میکردم اما قطعا اونم قبول نمیکرد..
سوا*
با کمی ارایش زیر چشامو پوشوندم که معلوم نشه جنازه شدم
بین لباسا نه چندان زیادم یه پیراهن خیلی خشگل و ساده رو انتخاب کردم.. موهامو شونه کشیدم و رفتم پایین
_امادم
+چه عجب
جونگکوک*
قابل انکار نبود که رنگ پوستش و صافی پوستش ادمو محو خودش میکرد...
_چه نقشی باید بازی کنم
+گفته بودم
_یبار دیگه بگو
+نمیخوام
_نگو
مادرجون: خوش اومدید
_ممنون
+جبهوپ کجاست؟
مادرجون: الان مباد داره لباس میپوشه
...
بعد از چند دقیقه پسر خیلی خشگل و بامزه ای اومد پایین با لبخند وافعی و ملیحی که هیچوقت روی لب جونگکوک ندیده بودم
_سلام
جیهوپ: سلام زنداداش
_عاا...
+عریزم برادرم جیهوپ..
وااات؟ عزیزم؟!
با باداوردی اینکه باید تقش بازی کنیم و نمیدونم چرا راه اومدم باهاش
_خوشبختم
مادرجون: بفرمایید بشینید.. میخواید تا اخرش وایسید
وفتی نشستیم جونگکوم سعی یمکرد با کم کردن فاصله مون احساس صمیمی بودنمون رو نشون بده
جیهوپ: هنوزم غیرقابل باوره عاشق شدن جونگکوک...
+حسودی نکن
جیهوپ: خنده*
سوا...قدرشو بدون تاحالا ندیده بودم به یه دختر اینقدر نزدیک بشه
یا جیهوپ خر بود(دور از جوننننن) یا من کور و کر بودم... این اقا هرشب با یکی....
همینطور که مبهوت به دیوار زل زده بودم با صدای جونگکوک به خودم اومدم
+پاشو..ناهار نمیخوای باز؟
_ا.. الان میام
جیهوپ: خب سوا چندسالته
سوا: هجده
جیهوپ: کوچولو
سوا: من نیستم
جیهوپ: چی؟
سوا: میگم کوچواو نیستم
با صدای پوزخند جونگکوک سرمو به طرفش چرخوندم و نیم نگاهی بهم انداخت
جیهوپ: پس فکر کنم مامان و بابا هنوز باید برای وارث صبر کنن.. هنوز کوچولویی
سوا: چ.. چی(غذا توی گلوم پرید ولی برای اینکه نرمال جلوه بدم گفتم) خب.. درسته.. ولی کوچولو نیستم به هرحال میدونم که..
داشتم چرت و پرت میگفتم که با احساس چیز گرمی روی پاهام حواسم به کل پرت شد
با دیدن دستای تتو دار جونگکوک روی پاهام که نشونه ی شیطنت و کمی هشدارش بود دستشو اروم برداشتم که محکم تر فشار داد
سوا:نکن
- ۱۲۳
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط