آتیشی که از بارون شروع شد
آتیشی که از بارون شروع شد
part 30
ویوی ا. ت
به تصویر روی صفحه خیره شده بودم.
عکس من و جونگکوک بود.
همین صبح.
جلوی آپارتمان.
من در حالی که داشتم با دستهام چیزی رو توضیح میدادم و جونگکوک با اون قیافهی همیشه جدیاش نگام میکرد.
ا. ت: وایسا...
جونگکوک دستم رو محکمتر گرفت.
جونگکوک: چی؟
ا. ت: این عکس...
جونگکوک: میدونم.
ا. ت: نه، توی عکس خیلی بد افتادم!
جونگکوک چند ثانیه به صفحه نگاه کرد.
جونگکوک: ا. ت.
ا. ت: خب واقعاً! چرا از این زاویه عکس گرفتن؟
جونگکوک: ما توی یه انبار محاصره شدیم و تو نگران زاویه عکسی؟
ا. ت: خب آدم باید همیشه آماده باشه!
جونگکوک با ناباوری نگام کرد.
جونگکوک: من واقعاً نمیفهممت.
ا. ت: خیلیها تلاش کردن. موفق نشدن.
صدای مرد از بلندگو دوباره پخش شد:
مرد: خیلی جالب است...
ا. ت: ممنون.
جونگکوک: ا. ت!
ا. ت: چی؟ تعریف کرد.
جونگکوک دستش رو روی صورتش کشید.
ویوی جونگکوک
به اطراف نگاه کردم.
چهار دوربین روی دیوارها نصب شده بود.
یکی روبهروی ما.
یکی بالای در.
و دو دوربین در دو طرف سالن.
جونگکوک: کی هستی؟
مرد: تو باید بهتر از همه بدانی.
جونگکوک: من سؤال کردم.
مرد: همیشه همینقدر بیحوصله بودی؟
جونگکوک: جواب بده.
مرد: فلش را بردار.
به میز نگاه کردم.
جونگکوک: اول در را باز کن.
مرد: تو هنوز هم فکر میکنی میتوانی دستور بدهی؟
جونگکوک: معمولاً جواب میدهد.
ا. ت آرام کنار گوشم گفت:
ا. ت: خیلی اعتمادبهنفس داری.
جونگکوک: ساکت.
ا. ت: فقط گفتم.
مرد: دختر مین...
ا. ت سرش رو بلند کرد.
مرد: تو باید خیلی برای جئون جونگکوک مهم باشی.
من فوراً جلوتر رفتم.
جونگکوک: اسمش رو دیگه نبر.
مرد: چرا؟ ناراحت شدی؟
جونگکوک: جواب بده.
مرد: جالب است...
صدای خنده کوتاهی از بلندگو پخش شد.
مرد: خیلی جالب.
ویوی ا. ت
نگاهی به جونگکوک انداختم.
ا. ت: چرا اینقدر عصبانی شدی؟
جونگکوک: چون این آدم از تو استفاده میکند تا من را تحریک کند.
ا. ت: خب موفق شده.
جونگکوک: ا. ت.
ا. ت: چی؟ خودت الان خیلی عصبانیای.
جونگکوک: من عصبانی نیستم.
ا. ت: آره، و منم ملکه انگلستانم.
جونگکوک: تو واقعاً...
ا. ت: میدونم.
جونگکوک با اخم نگام کرد.
بعد آهسته گفت:
جونگکوک: وقتی از اینجا رفتیم، باید درباره این عادتت حرف بزنیم.
ا. ت: کدوم عادت؟
جونگکوک: اینکه توی خطرناکترین لحظههای ممکن، حرفهای بیربط میزنی.
ا. ت: من به این میگم حفظ روحیه.
جونگکوک: من بهش میگم دیوانگی.
ا. ت: هرکس نظری داره.
صدای مرد دوباره پخش شد:
مرد: شما دو نفر واقعاً سرگرمکنندهاید.
ا. ت: ممنون.
جونگکوک: ا. ت!
ادامه
#جونگکوک
part 30
ویوی ا. ت
به تصویر روی صفحه خیره شده بودم.
عکس من و جونگکوک بود.
همین صبح.
جلوی آپارتمان.
من در حالی که داشتم با دستهام چیزی رو توضیح میدادم و جونگکوک با اون قیافهی همیشه جدیاش نگام میکرد.
ا. ت: وایسا...
جونگکوک دستم رو محکمتر گرفت.
جونگکوک: چی؟
ا. ت: این عکس...
جونگکوک: میدونم.
ا. ت: نه، توی عکس خیلی بد افتادم!
جونگکوک چند ثانیه به صفحه نگاه کرد.
جونگکوک: ا. ت.
ا. ت: خب واقعاً! چرا از این زاویه عکس گرفتن؟
جونگکوک: ما توی یه انبار محاصره شدیم و تو نگران زاویه عکسی؟
ا. ت: خب آدم باید همیشه آماده باشه!
جونگکوک با ناباوری نگام کرد.
جونگکوک: من واقعاً نمیفهممت.
ا. ت: خیلیها تلاش کردن. موفق نشدن.
صدای مرد از بلندگو دوباره پخش شد:
مرد: خیلی جالب است...
ا. ت: ممنون.
جونگکوک: ا. ت!
ا. ت: چی؟ تعریف کرد.
جونگکوک دستش رو روی صورتش کشید.
ویوی جونگکوک
به اطراف نگاه کردم.
چهار دوربین روی دیوارها نصب شده بود.
یکی روبهروی ما.
یکی بالای در.
و دو دوربین در دو طرف سالن.
جونگکوک: کی هستی؟
مرد: تو باید بهتر از همه بدانی.
جونگکوک: من سؤال کردم.
مرد: همیشه همینقدر بیحوصله بودی؟
جونگکوک: جواب بده.
مرد: فلش را بردار.
به میز نگاه کردم.
جونگکوک: اول در را باز کن.
مرد: تو هنوز هم فکر میکنی میتوانی دستور بدهی؟
جونگکوک: معمولاً جواب میدهد.
ا. ت آرام کنار گوشم گفت:
ا. ت: خیلی اعتمادبهنفس داری.
جونگکوک: ساکت.
ا. ت: فقط گفتم.
مرد: دختر مین...
ا. ت سرش رو بلند کرد.
مرد: تو باید خیلی برای جئون جونگکوک مهم باشی.
من فوراً جلوتر رفتم.
جونگکوک: اسمش رو دیگه نبر.
مرد: چرا؟ ناراحت شدی؟
جونگکوک: جواب بده.
مرد: جالب است...
صدای خنده کوتاهی از بلندگو پخش شد.
مرد: خیلی جالب.
ویوی ا. ت
نگاهی به جونگکوک انداختم.
ا. ت: چرا اینقدر عصبانی شدی؟
جونگکوک: چون این آدم از تو استفاده میکند تا من را تحریک کند.
ا. ت: خب موفق شده.
جونگکوک: ا. ت.
ا. ت: چی؟ خودت الان خیلی عصبانیای.
جونگکوک: من عصبانی نیستم.
ا. ت: آره، و منم ملکه انگلستانم.
جونگکوک: تو واقعاً...
ا. ت: میدونم.
جونگکوک با اخم نگام کرد.
بعد آهسته گفت:
جونگکوک: وقتی از اینجا رفتیم، باید درباره این عادتت حرف بزنیم.
ا. ت: کدوم عادت؟
جونگکوک: اینکه توی خطرناکترین لحظههای ممکن، حرفهای بیربط میزنی.
ا. ت: من به این میگم حفظ روحیه.
جونگکوک: من بهش میگم دیوانگی.
ا. ت: هرکس نظری داره.
صدای مرد دوباره پخش شد:
مرد: شما دو نفر واقعاً سرگرمکنندهاید.
ا. ت: ممنون.
جونگکوک: ا. ت!
ادامه
#جونگکوک
- ۷۰۱
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط