Part

Part 2
میدونستی که عاشقتم؟؟؟
"ویو فلیکس"
داشتم داخل سالن راه میرفتم که خوردم به یه نفر.سرمو گرفتم بالا و دیدم یه پسر با چشم های کشیده و موهای مشکی جلوم بود
سریع رفتم عقب و گفتم
فلیکس:ببخشید من واقعا معذرت میخوام حواسم به جلوم نبود
و بعدش یه تعظیم کوتاه کردم
هیونجین:ببین بچه جون چون نمیشناسمت میبخشمت اگه دفعه دیگه حواست به کارات نباشه من میدونم و تو
فلیکس:یه ممنونِ خشک و خالی گفت و راهشو کج کردو رفت
همون موقع جونگین دوست صمیمیِ هیونجین گفت
جونگین:پپپشششمممااااااامممممم چقدر خوشگل بود بخدا روش کراش زدم
هیونجین:هوففففف
جونگین:فععکک کنم همون دانش آموز جدیدیه باشه
هیونجین کلافه دستی تو موهاش کشید و رفت که دنبال برادرش لینو بگرده
بعد از دو دقیقه دید که توی حیاطه
رفت پیشش و گفت
هیونجین:لینو یه خواهش داشتم
لینو:بگو
هیونجین:میشه یکاری کنی که من برم شرکت
لینو:چرا؟؟
هیونجین:خب امشب قراره اون زنه اشغال بیاد اینجا
لینو:درست صحبت کن
هیونجین:من با کسی جز مادر خودم درست صحبت نمیکنم
لینو:مامانمون دیگه اینجا نیست هیونجی_
هیونجین نذاشت لینو حرفشو کامل بزنه
هیونجین:خخفففههههه ششششوووووو
و بعدش بلند شد و رفت
"فلش بک"
هیونجین داشت میرفت بالا توی اتاقش که باباش صداش زد
جون وو(پدر هیون و لینو):هیونجین بیا پایین کارت دارم
هیونجین رفت پایین دید که لینو هم اونجاست
جون وو:لایلا(اسم خواهر کوچیک هیون و لینو که ۶ سالشه) دخترم پنج دقیقه دیگه بیا پایین باش؟؟
لایلا:باشع بابایی پنچ دقیقه دیگه میام پایین
جون وو:آفرین
هیونجین:خب چه چیزی رو میخواستی بگی آقای هوانگ بزرگگگ؟؟؟؟
جون وو:خب پسرا راستش من از خانم لارا خوشم میاد و میخوایم با هم ازدواج کنیم
مشکلی ندارید؟؟؟
هیونجین:خب شوخیه جالبی بود
جون وو:شوخی نمیکنم
لینو نذاشت هیونجین حرفشو بزنه
لینو:پدر من مشکلی ندارم
هیونجین:ولی من با این قضیه مشکل دارم
هیونجین نذاشت پدرش حرفشو بزنه و ادامه داد
هیونجین:بابا مگه با اون مردیکه(منظورش پدر بزرگه فلیکسه)مشکل نداشتی؟؟؟
جون وو:ببین هیونجین اول اینکه بفهم چی میگی دوم اینکه ربطی یه آقای لی نداره اون هم با این قضیه موافقه
هیونجین:هوففففف پدر من نمیتو_
میخواست حرفشو بزنه که لایلا اومد پایین
لایلا:بابایییییییییییییییییی من با این قضیه مشکلی ندارم
جون وو:مگه من بهت نگفتم پنج دقیقه دیگه بیا
لایلا:بابا الان شیش دقیقه گذشته
جون وو:خب اشکالی نداره
هیونجین:بخاطر مشکلی ندارم ولی قول نمیدم که خیلییی خوب باهاشون رفتار کنم
جون وو :خیلی خب برین بخوابین
"پایان فلش بک"
هیونجین از توی حیاط بلند شد و رفت توی کلاس خودش و نشست سر جاش
بعد از چند دقیقه معلم اومد داخل کلاس و گفت
معلم :سلام بچها
بچها:سسسلللااممم
معلم:خببب امروز یه دانش آموز جدید داریم
........ادامه دارد


✧✦✧✦✧✦✧✦✧✦✧✦✧✦✧✦✧✦✧✦✧

خوب بود؟؟
بریم سراغ شرط هااا:

❤️۱۴تا لایک
💬۱۱تا کامنت
۲ تا بازنشر

خبببب خوشگلا ازتون راضی بودم شرط های پارت اول رو خیلی سریع انجام دادین😁👏

اگه همینطوری پیش برین شاید روزی ۲ تا پارت دادماااااااااا

میشه بازنشر هم کنین🥺👈👉






#فیکشن#فیک#استری کیدز#اسکیز#فیلیکس#هیونجین#جونگین#هان#لینو#بنگ چان#چانگبین#هیونلیکس#میسونگ#کیپاپ
دیدگاه ها (۲۰)

خببب اومدم یه چیزی بگمممممممکوچولو ها من نمیتونم جمعه پارت ب...

خخخیییللیییذووووقققق کککرررددمممم وقتی پست خودمو دیدم😭😭😭😭😭😭ش...

ووووااااایییییییییی من عاشق این عکس لینو ام💖🎀اصن براش میمیرم...

Part 1میدونی که عاشقتم؟؟؟"فلیکس"صبح زود ساعت ۶ با آلارم گوشی...

Part 4میدونستی که عاشقتم؟؟؟همین که داشتن میرفتن داخل فلیکس و...

I_lost_youPart: 7*یک هفته بعد*هیونجین: پس گفتی کار با اسلحه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط