پارت

پارت ۲۰


ایتاچی با شوک افتضاحی از خواب پرید، سیخ روی تختش نشسته بود. منظورم از 'تختش'، تخت خانه اش است. او برگشته بود خانه، به سیاره ی زمین. هوا بارانی بود و شدید باران میبارید. و طوری عرق کرده بود که انگار سه ساعت است بی وقفه دویده.
لنگان لنگان از تخت امد پایین، هنوز پاهایش انرژی نداشتند. سردرد شدیدی گرفته بود ولی نکته ی بدتر این بود که...
او یادش نرفته بود. حافظه اش حتی یک کلمه هم جا به جا نشده بود و دقیقا میدانست چه اتفاقی افتاده. هنوز چهره ی شیسویی را به خاطر میاورد.
I:"وای نه...شیسویی. اون الان اینجا نیست."
و با بغضی که ته گلویش را گرفته بود نشست روی لبه ی تخت. دستش را به صورتش کشید. نه از خستگی، بلکه برای اینکه اشک هایش را پاک کند. احساس میکرد یچیزی به شدت...کم است.

Mi:"ساسکه، ایتاچی؟ وقت ناهاره."
صدای مادرش از اشپزخانه امد، همه چیز عادی بود. انگار شیسویی از اول هم وجود نداشته. ولی حس سنگینی خالی بودن، هنوز با ایتاچی بود.

ایتاچی تلپ شد روی صندلی ناهار، به ظرفش زل زد. تصاویر دور سرش میچرخید. وقتی دوباره خانواده اش کنار هم جمع شدند، فوگاکو مثل همیشه بود و دانزویی نبود که تسخیرش کرده باشد و بنظر میرسید همه چیز را فراموش کرده. همه میخواستند ناهار بخورند.
Mi:"چیزی شده ایتاچی؟ چرا انقد تو خودتی؟"
ایتاچی چیزی نگفت، انگار اصلا صدای میکوتو را نشنید. فقط به ظرف غذایش زل زده بود. فوگاکو کمی نگران شد، قاشقش را گذاشت زمین:"ایتاچی؟"
ایتاچی، چیزی شده، چرا زیر چشمات گود افتاده، داری گریه میکنی، ایتاچی...این کلمات توی سر ایتاچی میپیچیدند. میشنیدشان، ولی برایش معنی نراشتند. اشک هایش چکیدند توی بشقاب. ساسکه دستش را گذاشت روی مچ ایتاچی:"داداش؟ میشنوی؟"
بعد او بلند شد، به شدتی که صندلی پشتش افتاد. میکوتو از جا پرید. ایتاچی دوید سمت در و بارانی اش را از چوب لباسی قاپید:"بدون اون نمیتونم...میخوام برگردم."
و دوید بیرون، باران مثل گلوله های سرد میخورد به صورتش ولی در ان وقت، اصلا اهمیتی نداشت.

زمان بهشت با زمین فرق میکرد، الان چند روزی بود که شیسویی دیگر توی شیفت خودش کار نمیکرد. اصلا از خانه نرفته بود بیرون و تمام این مدت فقط ان بالش حریری ای که ایتاچی سرش را روی ان گذاشته بود را بغل میکرد. سعی میکرد وانمود کند پیش اوست، که او را کنار خودش دارد.
S:"دلم برات تنگ شده."
حتی چند باری سعی کرد از طریق آینه ی جاسوسی اش، ایتاچی را ببیند. ولی نتوانست و هر بار آینه ناپدید میشد.
حس خالی بودن داشت رویش اثر میگذاشت. لحظه به لحظه ی روزش را به خاطراتش با ایتاچی فکر میکرد. به اینکه با وجود مشکلات، چقدر خوش میگذشت.
با همان چشم های اشکی نشست روی تختش، دوباره بالش ایتاچی را گرفت جلوی صورتش:"کاش میشد برگردم."

شیسویی از خانه زد بیرون، شروع کرد بالای چمن های بهشت پرواز کردن. نمیدانست کجا میرود، فقط نیرویی او را به ان سمت میکشاند، به او میگفت کسی که منتظرش است، انجا ایستاده.
وقتی به نقطه ی مورد نظرش رسید، همانجا ایستاد. چند لحظه به اطراف نگاه کرد ولی کسی را ندید، هیچکس را. خودش بود و خودش. ولی حسی از قلبش به او میگفت ذره ای از وجود ایتاچی هنوز انجاست، دقیقا پایین پاهایش، جایی که زمین بود.

ایتاچی به بالا زل زد، به اسمان ابری غروب. شیسویی را تصور کرد که ان بالا ایستاده و شاید به او نگاه میکند. هر دو میدانستند کجا باید بایستند، هر دو یکدیگر را حس میکردند، ولی بینشان فاصله وجود داشت. کیلومتر ها و فرسنگ ها بدون اینکه هیچکدام بدانند چجوری باید برگردند.
و انموقع بود که...ایتاچی فکری به سرش زد. فکری نه چندان خوشایند.
دیدگاه ها (۱۶)

ننه🥹ولی واقعا نازن

پارت ۲۲مادارا تاجایی که میتوانست دویده بود، هاشیراما توی بغل...

پارت ۱۹ایتاچی از خدا خواست، تنها کسی که در لحظه ی اخر به ذهن...

پارت ۷ایتاچی به هیچکس نگفت. هیچکس نفهمید که او واقعا دارد چی...

پارت ۱۰شب بود، همه جا ساکت بود. فقط صدای تیک تیک ساعت بود و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط