#عاشق_خونش_یا_بدنش
#عاشق_خونش_یا_بدنش
پارت ¹³
فیلکس به آدرسی که لینو فرستاده بود رسید
اطرافش رو نگاه کرد، جنگلی متروکه
هوا تاریکتر از چیزی بود که انتظار داشت
صدای جیرجیرکها با خشخش برگهای زیر پاش قاطی شده بود
دستش رو مشت کرد
توی دلش فقط یه جمله تکرار میشد
«هیونجین نباید اتفاقی براش افتاده باشه...»
نفس عمیقی کشید و قدم داخل جنگل گذاشت
هرچه جلوتر میرفت، درختها بلندتر و راه تاریکتر میشد
یه دفعه...
چشمش به نور زرد کمرنگی افتاد
+یه... نور؟
با احتیاط چند قدم جلو رفت. نور انگار از پشت درختها میومد
سرش رو کمی جلو برد تا بهتر ببینه که...
×گرفتمت
قبل از اینکه حتی فرصت عکسالعمل داشته باشه، دو دست قوی از پشت مچهایش رو محکم گرفت
+هـ... هی!
فیلکس با تمام توانش تقلا کرد
سعی کرد خودش رو آزاد کنه، اما فایدهای نداشت
طناب دور دستهاش محکم کشیده شد
+ولم کن! تو کی هستی؟!
لینو بدون اینکه حرفی بزنه، سرنگ کوچکی از جیبش بیرون آورد
فیلکس با دیدنش رنگش پرید
+نه... صبر کن...!
سوزش تیزی توی گردنش پیچید، چند ثانیه بیشتر طول نکشید،پلکهاش سنگین شد
تصویر درختها جلوی چشمش تار شد
+هی...یو...نج...
کلمات روی زبونش نیمهکاره موند، بدنش شل شد و روی زمین افتاد
لینو آروم نبضش رو گرفت
بعد زیر لب گفت:
×خوبه... اثر کرده
همون موقع جونگین و هیونجین از بین بوتهها بیرون اومدن
نگاهی به فیلکس انداخت
÷مینهو هیونگ...
÷تا کی بیهوش میمونه؟
لینو سرنگ خالی رو داخل کیفش انداخت
×حدود سی تا چهل دقیقه
×وقت زیادی نداریم
جونگین آروم سر تکون داد
÷باشه
لینو نگاهش رو از فیلکس برنداشت
جونگین به سمت کلبهی قدیمی وسط جنگل رفت
چند دقیقه بعد، هر سه تا شون فیلکس رو داخل کلبه بردن
دستها و پاهاش رو محکم به صندلی بستند
سکوت سنگینی داخل کلبه پیچیده بود
÷باید صبر کنیم به هوش بیاد؟
مینهو پوست خندی به هیونجین زد
×بهتره دردش رو احساس کنه به من اینجوری بیشتر حال میده نظر تو چیه هیونجین؟
هیونجین نگاهش روی فیلکس بیهوش ثابت موند
چند ثانیه هیچ حرفی نزد
_ نمیدونم...
پارت ¹³
فیلکس به آدرسی که لینو فرستاده بود رسید
اطرافش رو نگاه کرد، جنگلی متروکه
هوا تاریکتر از چیزی بود که انتظار داشت
صدای جیرجیرکها با خشخش برگهای زیر پاش قاطی شده بود
دستش رو مشت کرد
توی دلش فقط یه جمله تکرار میشد
«هیونجین نباید اتفاقی براش افتاده باشه...»
نفس عمیقی کشید و قدم داخل جنگل گذاشت
هرچه جلوتر میرفت، درختها بلندتر و راه تاریکتر میشد
یه دفعه...
چشمش به نور زرد کمرنگی افتاد
+یه... نور؟
با احتیاط چند قدم جلو رفت. نور انگار از پشت درختها میومد
سرش رو کمی جلو برد تا بهتر ببینه که...
×گرفتمت
قبل از اینکه حتی فرصت عکسالعمل داشته باشه، دو دست قوی از پشت مچهایش رو محکم گرفت
+هـ... هی!
فیلکس با تمام توانش تقلا کرد
سعی کرد خودش رو آزاد کنه، اما فایدهای نداشت
طناب دور دستهاش محکم کشیده شد
+ولم کن! تو کی هستی؟!
لینو بدون اینکه حرفی بزنه، سرنگ کوچکی از جیبش بیرون آورد
فیلکس با دیدنش رنگش پرید
+نه... صبر کن...!
سوزش تیزی توی گردنش پیچید، چند ثانیه بیشتر طول نکشید،پلکهاش سنگین شد
تصویر درختها جلوی چشمش تار شد
+هی...یو...نج...
کلمات روی زبونش نیمهکاره موند، بدنش شل شد و روی زمین افتاد
لینو آروم نبضش رو گرفت
بعد زیر لب گفت:
×خوبه... اثر کرده
همون موقع جونگین و هیونجین از بین بوتهها بیرون اومدن
نگاهی به فیلکس انداخت
÷مینهو هیونگ...
÷تا کی بیهوش میمونه؟
لینو سرنگ خالی رو داخل کیفش انداخت
×حدود سی تا چهل دقیقه
×وقت زیادی نداریم
جونگین آروم سر تکون داد
÷باشه
لینو نگاهش رو از فیلکس برنداشت
جونگین به سمت کلبهی قدیمی وسط جنگل رفت
چند دقیقه بعد، هر سه تا شون فیلکس رو داخل کلبه بردن
دستها و پاهاش رو محکم به صندلی بستند
سکوت سنگینی داخل کلبه پیچیده بود
÷باید صبر کنیم به هوش بیاد؟
مینهو پوست خندی به هیونجین زد
×بهتره دردش رو احساس کنه به من اینجوری بیشتر حال میده نظر تو چیه هیونجین؟
هیونجین نگاهش روی فیلکس بیهوش ثابت موند
چند ثانیه هیچ حرفی نزد
_ نمیدونم...
- ۲۳۶
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط