وقتی دوست پسرت کتکت زده و میری خوابگاه اعضا میفهمن
وقتی دوست پسرت کتکت زده و میری خوابگاه اعضا میفهمن
#تکپارتی
ویو ا/ت:
با دوست پسرم دعوام شده بود سر دعوا اول یک سیلی بهم زد منم جوابشو با یه سیلی دادم بعد کلی کتک کاری از خونش رفتم بیرون، سوار ماشین شدم کل راه داشتم گریه می کردم تا رسیدم خوابگاه، و زنگ در رو زدم.
ویو هان:
صدای در امد هیچ کدام از اعضا حال نداشتن در رو باز کنن و من مجبور بودم که برم و در رو باز کنم.
هان: حتما ا/ت ست رفته بود پیش دوست پسرش.
در رو باز کردم با ا/ت مواجع شدم که معلوم بود گریه کرده و جایه زخم رو لبش معلوم بود که یه چیزی شده، اومد تو، خوشکم زده بود نمی تونستم چیزی بگم اون هم چیزی نگفت و رفت روی مبل نشست.
ویو ا/ت:
سریع رفتم نشستم روی مبل تا نشستم همه منو نگاه کردن هیشکی حرف نمی زد، ولی مطمئن بودم که ماجرا رو فهمیدن.
ویو چان:
رفتم کنار ا/ت نشستم هیچی نگفت و هیچی نگفتم بعد ۵ دقیقه خودش رو جا کرد توی بغلم و زد زیره گریه.
ا/ت: اون بهم گفت که دوسم نداره اون بهم گفت از اول هم بزور تحملم کرده(با گریه).
فقط دلم برای ا/ت می سوخت چون از ته دلش عاشق اون پسر کثافت شده بود.
همین جوری که ا/ت گریه می کرد لینو صدام زد، خواستم برم پیشش توی اشپزخونه، ا/ت رو دادم توی بغل هیونجین، هیونجین محکم بغلش کرد و می گفت:
هیونجین: اشکال نداره اون لیاقت تو رو نداشتم، خودم می کشمش.
ویو لینو:
چان امد توی اشپز خونه چانگبین پیش ما بود. بهش گفتم که:
لینو: منو چانگبین می خوام بریم در خونه اون آشغال تو هم میای؟
اول تردید داشت ولی بعد که حال ا/ت رو دید گفت:
چان: اره
ویو ا/ت:
همین جوری که توی بغل هیونجین بودم دیدم هیونگ ها دارن از اشپزخونه به طرف پله ها میرن هیچی نگفتم بعد ۲دقیقه امدن پاینن و رفتن، حتی اون قدر حالم بد بود که نتونستم ازشون بپرسم که کجا دارن میرن،ولی با اینکه از اون پسر آشغال حالم بهم می خورد نگرانش بودم که چیزی نشه.
از هیونجین پرسیدم انها کجا رفتم هیونجین گفت:
هیونجین: هیچی رفتن بیرون یه کاری داشتن باید انجام بدن زود میان.
ویو هیونجین:
امیدوارم که پدر اون پدرسگ رو در بیارن.
ویو ا/ت:
بعد ۲ ساعت دیدم که هیونگ ها امدن.
دیدم دست هاشون خونی بود. و عطر اون اشغال با خون قاطی شده میومد.
ازشون پرسیدم چیکارش کردین؟
لینو: کاری کردیم که لیاقتش رو داشت.
وقتی این حرف رو زد حس کردم از ساختمون ۱۰۰۰ طبقه پرت شدم پایین، دیگه جرعت نکردم چیزی ازشون بپرسم ولی هم ناراحت بودم هم خوشحال،چون اون منو ترک کرد ولی نمی دونم چرا هنوزم دوسش داشتم با اون همه کار هایی که باهام کرد.
ولی فکر کنم اتفاق خوبی برای اون کثافت نیوفتاده الان ۱ ماه از اون ماجرا میگذره ولی من هنوز نمی دونم که هیونگ ها اونشب باهاش چیکار کردن.
فقط می کنم کلا از سئول رفته.
#تکپارتی
ویو ا/ت:
با دوست پسرم دعوام شده بود سر دعوا اول یک سیلی بهم زد منم جوابشو با یه سیلی دادم بعد کلی کتک کاری از خونش رفتم بیرون، سوار ماشین شدم کل راه داشتم گریه می کردم تا رسیدم خوابگاه، و زنگ در رو زدم.
ویو هان:
صدای در امد هیچ کدام از اعضا حال نداشتن در رو باز کنن و من مجبور بودم که برم و در رو باز کنم.
هان: حتما ا/ت ست رفته بود پیش دوست پسرش.
در رو باز کردم با ا/ت مواجع شدم که معلوم بود گریه کرده و جایه زخم رو لبش معلوم بود که یه چیزی شده، اومد تو، خوشکم زده بود نمی تونستم چیزی بگم اون هم چیزی نگفت و رفت روی مبل نشست.
ویو ا/ت:
سریع رفتم نشستم روی مبل تا نشستم همه منو نگاه کردن هیشکی حرف نمی زد، ولی مطمئن بودم که ماجرا رو فهمیدن.
ویو چان:
رفتم کنار ا/ت نشستم هیچی نگفت و هیچی نگفتم بعد ۵ دقیقه خودش رو جا کرد توی بغلم و زد زیره گریه.
ا/ت: اون بهم گفت که دوسم نداره اون بهم گفت از اول هم بزور تحملم کرده(با گریه).
فقط دلم برای ا/ت می سوخت چون از ته دلش عاشق اون پسر کثافت شده بود.
همین جوری که ا/ت گریه می کرد لینو صدام زد، خواستم برم پیشش توی اشپزخونه، ا/ت رو دادم توی بغل هیونجین، هیونجین محکم بغلش کرد و می گفت:
هیونجین: اشکال نداره اون لیاقت تو رو نداشتم، خودم می کشمش.
ویو لینو:
چان امد توی اشپز خونه چانگبین پیش ما بود. بهش گفتم که:
لینو: منو چانگبین می خوام بریم در خونه اون آشغال تو هم میای؟
اول تردید داشت ولی بعد که حال ا/ت رو دید گفت:
چان: اره
ویو ا/ت:
همین جوری که توی بغل هیونجین بودم دیدم هیونگ ها دارن از اشپزخونه به طرف پله ها میرن هیچی نگفتم بعد ۲دقیقه امدن پاینن و رفتن، حتی اون قدر حالم بد بود که نتونستم ازشون بپرسم که کجا دارن میرن،ولی با اینکه از اون پسر آشغال حالم بهم می خورد نگرانش بودم که چیزی نشه.
از هیونجین پرسیدم انها کجا رفتم هیونجین گفت:
هیونجین: هیچی رفتن بیرون یه کاری داشتن باید انجام بدن زود میان.
ویو هیونجین:
امیدوارم که پدر اون پدرسگ رو در بیارن.
ویو ا/ت:
بعد ۲ ساعت دیدم که هیونگ ها امدن.
دیدم دست هاشون خونی بود. و عطر اون اشغال با خون قاطی شده میومد.
ازشون پرسیدم چیکارش کردین؟
لینو: کاری کردیم که لیاقتش رو داشت.
وقتی این حرف رو زد حس کردم از ساختمون ۱۰۰۰ طبقه پرت شدم پایین، دیگه جرعت نکردم چیزی ازشون بپرسم ولی هم ناراحت بودم هم خوشحال،چون اون منو ترک کرد ولی نمی دونم چرا هنوزم دوسش داشتم با اون همه کار هایی که باهام کرد.
ولی فکر کنم اتفاق خوبی برای اون کثافت نیوفتاده الان ۱ ماه از اون ماجرا میگذره ولی من هنوز نمی دونم که هیونگ ها اونشب باهاش چیکار کردن.
فقط می کنم کلا از سئول رفته.
- ۱۱.۱k
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط