یکبار از زنی مـوفق خواستم تا راز خود را با من در میان بگذ

یکبار از زنی مـوفق خواستم تا راز خود را با من در میان بگذارد. لبخندی زد و گفت:
موفقیت من زمانی آغـاز شد که نبردهای کوچک را به جنگجویان کوچک واگذار کردم.
دست از جنگیدن با کسانی که غیبتم را می کـردند برداشتم.
دست از جنگیدن با خـانواده همسرم کشیدم.
دیگر به دنبال جنگیدن بـرای جلب توجه نبودم،
سعی نکردم انتظارات دیگران را
بـرآورده کنم و همه را شاد و راضی نگه دارم
دیگر سعی نکردم کسی را راضی کنم که دربـاره من اشتباه می کند.
آنگاه شروع کـردم به جنگیدن برای:
اهدافـم
رویاهایم
ایده هایم و سرنـوشتم

روزی که جنگ های کوچک را متوقف کـردم، روزی بود که مسیر موفقیتم آغاز شد.
هر نبردی ارزش زمان و روزهای زندگی ما را ندارد. نبردهایمان را عـاقلانه انتخاب کنیم.
دیدگاه ها (۳)

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①②_بخش سوم_"سه دور""چی؟""چهار دو...

یکبار از زنی موفق خواستم تا راز خود را با من در میان بگذارد....

یکبار از زنی موفق خواستم تا راز خود را با من در میان بگذارد....

یکبار از زنی موفق خواستم تا راز خود را با من در میان بگذارد....

یک بار از زنی موفق خواستم تا راز موفقیت خود را با من در میان...

یکبار از زنی موفق خواستم تا راز خود را با من در میان بگذارد ...

یکبار از زنی موفق خواستم تا راز خود را با من در میان بگذارد....

یکبار از زنی موفق خواستم تا راز خود را با من در میان بگذارد....

💎یکبار از زنی موفق خواستن تا راز خود را با آنها در میان بگذا...

یکبار از زنی موفق خواستم تا راز خود را با من در میان بگذارد....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط