#رز_زخمی_من
#رز_زخمی_من
part. 96
*ات جلوی آینه ایستاده بود و آخرین جزئیات آرایشش را تنظیم میکرد. جونگکوک از پشت به او نزدیک شد، دستانش را دور کمرش حلقه کرد و در آینه به نگاه سیاه و درخشان ات خیره شد.*
جونگکوک. هیچ فرشتهای به زیبایی تو وجود نداره.
ات. اگه اینو همینجوری بگی، دیگه باورم نمیشه.
*لبخند زد، گونهاش را بوسید*
جونگکوک. پس باید هر روز تکرار کنم تا برات عادت بشه.
*سوار ماشین شدند و به سمت ویلای هلنا حرکت کردند. هوای شب خنک بود، نور نئون شهر از شیشه ماشین روی چهرهشان بازی میکرد. ات کمی استرس داشت، دلشورهای که نمیدانست دلیلش چیست.*
جونگکوک. مضطرب شدی؟
ات. نه، فقط... حس عجیبی دارم. نمیدونم چرا.
جونگکوک. نگران نباش، من کنارتم.
*وقتی رسیدند، ویلای هلنا با نورهای طلایی و صدای موسیقی زنده میدرخشید. مردم در لباسهای رسمی میرقصیدند و خنده در فضا پخش بود. هلنا با لباسی قرمز و جذاب از میان جمع جلو آمد. نگاهش روی جونگکوک قفل شد.*
هلنا.فکر نمیکردم بیایی،جونگکوک
*با لبخند مؤدبانه*
جونگکوک. ممنون از دعوتت
*ات لبخند خفیفی زد. ولی نگاه هلنا را که سر تا پایش را با قضاوت بررسی میکرد حس کرد. هلنا از عمد بازوی خود را به بازوی جونگکوک چسبوند و گفت:*
هلنا. بیا، باید یه نفر رو بهت معرفی کنم.
*ات یک لحظه جا خورد. جونگکوک لحظهای به چشمان ات نگاه کرد، انگار میخواست اطمینان بدهد که برمیگردد، و بعد همراه هلنا رفت. ات ایستاده بود، دستش را روی بازویش گذاشت و نفسش را آرام بیرون داد.
بعد از چند دقیقه یکی از دوستان هلنا نزدیک ات آمد.*
دوست: نمیدونستم جونگکوک هنوز با هلنا انقدر صمیمیه... شنیده بودم قبلتر رابطهشون یه چیزی بیشتر از دوستی بوده.
*قلب ات فرو ریخت. قبل از اینکه ات حرفی بزنه دوست هلنا رفت. نگاهش را به جمع دوخت، جایی که هلنا عمداً بازویش را میان دست جونگکوک انداخته بود.
جونگکوک وقتی نگاهش به ات افتاد، فهمید او همه چیز را دیده. خودش را کنار کشید و به سمتش آمد، اما هلنا بازویش را گرفت و آرام گفت:*
هلنا. هنوز ما رو فراموش نکردی، درسته؟
*جونگکوک بهوضوح سرد شد، بازویش را آزاد کرد و گفت:*
جونگکوک. مایی وجود نداره، هلنا. من فقط اومدم جشن تو.
*اما ات، پیش از اینکه این حرف را بشنود، به سمت حیاط رفت. نفسش سنگین بود. نور چراغها روی چشمانش میدرخشید و قلبش سنگینی میکرد.*
#فیک
part. 96
*ات جلوی آینه ایستاده بود و آخرین جزئیات آرایشش را تنظیم میکرد. جونگکوک از پشت به او نزدیک شد، دستانش را دور کمرش حلقه کرد و در آینه به نگاه سیاه و درخشان ات خیره شد.*
جونگکوک. هیچ فرشتهای به زیبایی تو وجود نداره.
ات. اگه اینو همینجوری بگی، دیگه باورم نمیشه.
*لبخند زد، گونهاش را بوسید*
جونگکوک. پس باید هر روز تکرار کنم تا برات عادت بشه.
*سوار ماشین شدند و به سمت ویلای هلنا حرکت کردند. هوای شب خنک بود، نور نئون شهر از شیشه ماشین روی چهرهشان بازی میکرد. ات کمی استرس داشت، دلشورهای که نمیدانست دلیلش چیست.*
جونگکوک. مضطرب شدی؟
ات. نه، فقط... حس عجیبی دارم. نمیدونم چرا.
جونگکوک. نگران نباش، من کنارتم.
*وقتی رسیدند، ویلای هلنا با نورهای طلایی و صدای موسیقی زنده میدرخشید. مردم در لباسهای رسمی میرقصیدند و خنده در فضا پخش بود. هلنا با لباسی قرمز و جذاب از میان جمع جلو آمد. نگاهش روی جونگکوک قفل شد.*
هلنا.فکر نمیکردم بیایی،جونگکوک
*با لبخند مؤدبانه*
جونگکوک. ممنون از دعوتت
*ات لبخند خفیفی زد. ولی نگاه هلنا را که سر تا پایش را با قضاوت بررسی میکرد حس کرد. هلنا از عمد بازوی خود را به بازوی جونگکوک چسبوند و گفت:*
هلنا. بیا، باید یه نفر رو بهت معرفی کنم.
*ات یک لحظه جا خورد. جونگکوک لحظهای به چشمان ات نگاه کرد، انگار میخواست اطمینان بدهد که برمیگردد، و بعد همراه هلنا رفت. ات ایستاده بود، دستش را روی بازویش گذاشت و نفسش را آرام بیرون داد.
بعد از چند دقیقه یکی از دوستان هلنا نزدیک ات آمد.*
دوست: نمیدونستم جونگکوک هنوز با هلنا انقدر صمیمیه... شنیده بودم قبلتر رابطهشون یه چیزی بیشتر از دوستی بوده.
*قلب ات فرو ریخت. قبل از اینکه ات حرفی بزنه دوست هلنا رفت. نگاهش را به جمع دوخت، جایی که هلنا عمداً بازویش را میان دست جونگکوک انداخته بود.
جونگکوک وقتی نگاهش به ات افتاد، فهمید او همه چیز را دیده. خودش را کنار کشید و به سمتش آمد، اما هلنا بازویش را گرفت و آرام گفت:*
هلنا. هنوز ما رو فراموش نکردی، درسته؟
*جونگکوک بهوضوح سرد شد، بازویش را آزاد کرد و گفت:*
جونگکوک. مایی وجود نداره، هلنا. من فقط اومدم جشن تو.
*اما ات، پیش از اینکه این حرف را بشنود، به سمت حیاط رفت. نفسش سنگین بود. نور چراغها روی چشمانش میدرخشید و قلبش سنگینی میکرد.*
#فیک
- ۹.۹k
- ۲۰ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط