پارت چهارم اخر

پارت چهارم ( اخر )


قطار آرام از میان دشت‌های سبز می‌گذشت و به سمت سئول پیش می‌رفت.
ا.ت سرش را روی شانه‌ی تهیونگ گذاشته بود و چشمانش نیمه‌بسته بود.
صدای منظم قطار مثل لالایی بود.

تهیونگ لبخندی آرام بر ل*ب داشت.
دلش می‌خواست زمان همین‌جا متوقف شود.
اما می‌دانست که وقتی به سئول برگردند، همه‌چیز جدی‌تر می‌شود.

دیگر فقط سفر و لحظه‌های آرام نبود، بلکه واقعیت زندگی، نگاه خانواده‌ها و حرف‌های اطرافیان انتظارشان را می‌کشید.


---


وقتی برای اولین بار به جمع دوستانشان رفتند، همه شوکه شدند.
یکی از دوستان با تعجب گفت:

– «واااای! جدی؟ یعنی شما دو تا… حالا دیگه فقط دوست نیستید؟!»

ا.ت با خجالت لبخند زد و سرش را پایین انداخت.
تهیونگ دستش را آرام گرفت و گفت:

– «آره. دیگه وقتش بود که همه بدونن.»

صدای خنده و شادی جمع فضا را پر کرد.
بعضی‌ها دست زدند، بعضی‌ها شوخی کردند. اما در میان همه‌ی واکنش‌ها، نگاه پرغرور تهیونگ به ا.ت از همه پررنگ‌تر بود.


---


دیدار با خانواده‌ها سخت‌تر بود.
خانواده‌ی ا.ت نگران بودند.
هنوز زخم خیانت قبلی تازه بود.
مادرش با صدایی جدی گفت:

– «ا.ت… مطمئنی؟ نمی‌خوای دوباره عجله کنی و آسیب ببینی؟»

ا.ت به آرامی لبخند زد.

– «مامان… این بار فرق داره. تهیونگ کسیه که حتی وقتی همه رهایم کردند، منو تنها نذاشت. اون ثابت کرد که لیاقت اعتمادمو داره.»

تهیونگ که کنارش نشسته بود، با احترام سرش را پایین آورد و گفت:

– «قول می‌دم هیچ‌وقت باعث نشم دوباره اشک توی چشماش بیاد.»

سکوتی سنگین شد، و بعد پدر ا.ت با لبخند آرامی گفت:

– «خب… به نظر میاد این بار انتخاب درستی کردی.»


---


روزها گذشت.

حالا رابطه‌ی آن‌ها دیگر پنهانی نبود.
در خیابان باهم قدم می‌زدند، در کافه کنار هم می‌نشستند، و حتی برنامه‌ریزی‌های کوچک برای آینده می‌کردند.

گاهی ا.ت به تهیونگ نگاه می‌کرد و در دلش می‌گفت:

"چطور ممکنه کسی که همیشه درست مقابلم بود، این‌قدر دیر دیده باشم؟"

و تهیونگ، هر بار که لبخند او را می‌دید، فقط یک دعا در دلش تکرار می‌کرد:

"کاش این لحظه هیچ‌وقت تموم نشه."


---



ماه‌ها گذشت.

زندگی تهیونگ و ا.ت آرام و زیبا پیش می‌رفت. هر دو یاد گرفته بودند چطور دوباره به عشق اعتماد کنند؛ یکی بعد از سال‌ها سکوت، و دیگری بعد از زخمی عمیق.


تهیونگ ا.ت را به همان کافه‌ی همیشگی‌شان برد، جایی که اولین بار بعد از دانشگاه با هم می‌نشستند.
میز کنار پنجره، همان جایی که همیشه می‌نشستند.

ا.ت با خنده گفت:

– «بازم اینجا؟ تهیونگ، فکر کنم صاحب کافه دیگه ما رو جزو وسایل کافه حساب می‌کنه!»

تهیونگ هم خندید، اما این بار چیزی متفاوت در نگاهش بود.
وقتی قهوه‌ها روی میز آمدند، دست ا.ت را گرفت و جدی گفت:

– «می‌دونی، ما این همه سال کنار هم بودیم. به‌عنوان دوست، به‌عنوان رازدار، و حالا به‌عنوان کسی که قلبش یکیه… من فقط می‌خوام یه چیز بگم.»

ا.ت با کنجکاوی به او نگاه کرد.
تهیونگ لبخندی آرام زد و ادامه داد:

– «ممنونم که توی زندگیمی. تو همون رویایی هستی که حتی وقتی جرات نداشتم دنبالش برم، باز توی قلبم زنده بود. قول می‌دم هر روز، هر لحظه، دلیل لبخندت باشم.»

ا.ت سرش را پایین انداخت، چشم‌هایش پر از اشک شد.
آرام زمزمه کرد:

– «تو از همون اول هم دلیل لبخندم بودی… فقط دیر فهمیدم.»


غروب آن روز، دوباره کنار هم روی پشت‌بام نشستند.
درست مثل شب اعتراف تهیونگ.
اما این بار، هیچ ابهامی میانشان نبود.
سکوتی شیرین همه‌جا را گرفته بود.
ا.ت سرش را روی شانه‌ی تهیونگ گذاشت و گفت:

– «این‌جا… بهترین جای دنیاست. چون کنار توئه.»

تهیونگ به آسمان نگاه کرد.
ستاره‌ها می‌درخشیدند، درست مثل دلش که پر از آرامش بود.
بازویش را دور او حلقه کرد و آرام گفت:

– «دیگه هیچ‌وقت تنها نیستیم. از این به بعد… همیشه با هم.»

صدای خنده‌شان در شب پیچید، و همان‌جا بود که داستانشان به زیباترین شکل ممکن ادامه پیدا کرد.
نه مثل قصه‌هایی که ناگهان تمام می‌شوند، بلکه مثل عشقی که هر روز بیشتر شکوفا می‌شود.


این‌طور، داستان تهیونگ و ا.ت با همه سختی‌ها، اشک‌ها و لبخندها، به پایانی رسید که در واقع آغاز یک زندگی تازه بود.
پایانی خوش، برای عشقی واقعی.


پایان
دیدگاه ها (۱۰)

می‌دونستید همچین معنی داره ؟؟؟البته ی معنی دیگه هم داره اینک...

درخواستی تهیونگ موضوع : اسلاید دوم پارت اول شب بارانی بود. آ...

پارت سوم چند هفته بعد از اعتراف تهیونگ، حال و هوای ا.ت هنوز ...

پارت دوم چند ماه گذشت. همه‌چیز برای ا.ت خوب به نظر می‌رسید. ...

My DestinyPart: 7تهیونگ دستور داد چند نفری اونجا باشن و بعد ...

خون اشام پنهان ۱۵

My DestinyPart: 5تهیونگ رفت پیش چان هی.توی ماشین منتظر چان ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط