بجای آب میریزد از این مشک آبروی عشق

بجای آب می‌ریزد از این مشک آبروی عشق

و کاری از دو دست قطعه‌ قطعه بر نمی‌آید
دیدگاه ها (۰)

رود را تا به ابدتشنه ی مهتاب گذاشت،داغ لب های خودش را به دل ...

اینجا بهانه های زدن جور میشود کافیست زیر لب پدرت را صدا کنی

تو رفته‌ای به غریبی و از پریشانیشده است شام غریبان مرا جهان ...

بر خاک خفته ای و مرا می­برد عدومن می­روم به شام... بماند بقی...

تو را با غیر می بینم صدایم در نمی اید دلم میسوزد و کاری ز دس...

کمان ابروی جانمنمی پیچد سر از حافظ و لیکن خنده می آید ز این ...

آنچه لیلاز اصلاح‌طلب و بازداشتی سال ۸۸ می گوید را نود در صد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط