𝑻𝒉𝒆 𝑯𝒆𝒊𝒓 𝒐𝒇 𝑻𝒘𝒐 𝑭𝒂𝒎𝒊𝒍𝒊𝒆𝒔

𝑻𝒉𝒆 𝑯𝒆𝒊𝒓 𝒐𝒇 𝑻𝒘𝒐 𝑭𝒂𝒎𝒊𝒍𝒊𝒆𝒔


𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟒



یک هفته بعد، الین داخل ماشینی مشکی نشسته بود که از دروازه‌ی بزرگ عمارت جئون عبور می‌کرد.

عمارت عظیم بود.

خانه‌ی خودشان هم بزرگ بود، اما هنوز حس یک خانه را داشت.

این‌جا فرق می‌کرد.

سرد، رسمی و بی‌روح بود؛ بیشتر شبیه موزه‌ای باشکوه که کسی در آن زندگی نمی‌کرد.

تهیونگ کنار الین نشسته بود.

دستش را گرفت.

«نفس بکش.»

الین نفس عمیقی کشید.

مراسم نامزدی قرار بود آخر هفته برگزار شود، اما آقای جئون خواسته بود الین چند روز زودتر به خانه‌ی جئون برود تا با محیط و خانواده آشنا شود.

در ماشین باز شد.

مرد میانسالی با کت‌وشلوار مشکی جلوی در ایستاده بود.

«خوش اومدید، خانم کیم. آقای کیم.»

الین از ماشین پیاده شد.

برای لحظه‌ای به عمارت خیره ماند.

پنجره‌های بلند، دیوارهای سنگی، درخت‌های مرتب و باغی که حتی یک برگ اضافه هم در آن دیده نمی‌شد.

همه‌چیز بیش از حد منظم بود.

و بیش از حد سرد.

---

وقتی وارد شدند، سالن ورودی با لوستری بزرگ و پله‌هایی مرمری روبه‌رویشان قرار داشت.

الین احساس کرد در این فضای عظیم، بیش از حد کوچک به نظر می‌رسد.

مرد گفت:

«آقای جئون الان میان. لطفاً در سالن انتظار منتظر باشید.»

الین و تهیونگ نشستند.

چند دقیقه بعد صدای قدم‌هایی از راهرو آمد.

الین سرش را بلند کرد.

دختری وارد سالن شد.

جئون ایلین.

موهای مشکی، چشم‌های تیره و لبخندی آرام روی صورتش داشت.

شباهت زیادی به جونگکوک داشت، اما چهره‌اش گرم‌تر و صمیمی‌تر بود.

«الین؟»

دختر جلو آمد.

«من آیلینم. خواهر جونگکوک.»

الین از جایش بلند شد.

«سلام. خوشحالم که می‌بینمت.»

آیلین لبخند زد.

«منم همین‌طور. برادرم الان توی جلسه‌ست، ولی گفتم خودم بیام سراغت. نمی‌خواستم اینجا احساس تنهایی کنی.»

الین کمی آرام شد.

«ممنونم.»

آیلین به تهیونگ هم سلام کرد و سپس رو به الین گفت:

«بیا. خودم خونه رو بهت نشون می‌دم.»

---

آیلین و الین از پله‌ها بالا رفتند.

آیلین مقابل یکی از درها ایستاد و آن را باز کرد.

«این اتاق توئه. امیدوارم دوستش داشته باشی.»

الین وارد شد.

اتاق بزرگ و روشن بود. یک پنجره‌ی بلند، تخت بزرگ، میز کار و حتی اتاق کوچکی مخصوص نقاشی داشت.

سه‌پایه‌ای کنار پنجره قرار گرفته بود و نور طبیعی به‌خوبی روی آن می‌افتاد.

الین با تعجب گفت:

«این... خیلی زیاده.»

آیلین لبخند زد.

«جونگکوک دستور داده.»

الین برگشت.

«جونگکوک؟»

«آره. خودش این اتاق رو انتخاب کرده.»

الین به سه‌پایه نگاه کرد.

آیلین ادامه داد:

«گفت ممکنه بخوای نقاشی کنی.»

الین برای لحظه‌ای چیزی نگفت.

آیلین آرام خندید.

«برادرم از دور خیلی سخت و سرد به نظر میاد. ولی همیشه این‌طوری نیست.»

الین پرسید:

«یعنی چی؟»

«اون فقط بلد نیست احساساتش رو نشون بده.»

آیلین چند لحظه مکث کرد.

«من تنها کسی‌ام که از بچگی تونسته بهش نزدیک بشه.»

بعد لبخند کوچکی زد.

«ولی فکر می‌کنم تو هم می‌تونی.»

الین با تعجب پرسید:

«چرا؟»

آیلین شانه بالا انداخت.

«نمی‌دونم. فقط یه حسی بهم می‌گه.»

---

آن شب، الین در اتاق جدیدش تنها بود.

تهیونگ رفته بود و قبل از رفتن گفته بود:

«فردا برمی‌گردم. اگه چیزی شد، بهم زنگ بزن.»

الین کنار پنجره ایستاده بود و به باغ نگاه می‌کرد.

چراغ‌های باغ روشن بودند و سایه‌ی درخت‌ها روی چمن افتاده بود.

صدای ضربه‌ای به در آمد.

الین برگشت.

«بیا تو.»

در باز شد.

جونگکوک در چارچوب در ایستاده بود.

الین برای لحظه‌ای خشکش زد.

کت‌وشلوارش را درآورده بود و آستین‌های پیراهن سفیدش را تا زده بود. خسته به نظر می‌رسید.

«مزاحم شدم؟»

الین سرش را تکان داد.

«نه. بیا تو.»

جونگکوک وارد اتاق شد و نگاهی به اطراف انداخت.

«اتاق خوبه؟»

«بله. ممنون. آیلین گفت شما انتخابش کردید.»

جونگکوک سرش را تکان داد.

«فکر کردم شاید بخوای نقاشی کنی.»

چند ثانیه سکوت شد.

الین بالاخره گفت:

«می‌تونم یه چیزی بپرسم؟»

«بپرس.»

«چرا این ازدواج؟ واقعاً چرا؟»

جونگکوک به سمت پنجره رفت.

چند لحظه به بیرون نگاه کرد.

«چون پدرم می‌خواد. چون خاندان جئون به یک وارث نیاز داره.»

کمی مکث کرد.

«و چون من هم مثل تو، انتخابی نداشتم.»

الین نزدیک‌تر رفت.

«شما هیچ‌وقت به این فکر نکردید که نه بگید؟»

جونگکوک نگاهش را از پنجره نگرفت.

«بارها.»

«پس چرا نگفتید؟»

«چون توی این خانواده، نه گفتن همیشه یه هزینه داره.»

الین ساکت شد.

چند لحظه بعد جونگکوک برگشت و نگاهش کرد.

«من نمی‌خوام تو هم توی این خونه احساس حبس بودن کنی.»

الین نفسش را حبس کرد.


★ادامه در کامنتا.
دیدگاه ها (۵)

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️اِلین به سه نام علامت‌خورده نگاه کرد.«اون ...

P5 ماشین آخرین خودرو از کاروان بود.طناز در تمام مسیر، خودش ر...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۶ | «بابا، بیا ای...

مقدمهدر شهری که ثروت، قدرت می‌خرید و نام خانوادگی می‌توانست ...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟏ویو اِریااِریا هنوز کنار پنجره ایستاده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط