یار آمد و من طاقت دیدار ندارم

یار آمد و من طاقت دیدار ندارم
از خود گله‌ای دارم و از یار ندارم

شادم که غم یار ز خود بی‌خبرم کرد
باری، خبر از طعنهٔ اغیار ندارم

گفتم چو بیایی غم خود با تو کنم شرح
اما چه کنم؟ طاقت گفتار ندارم

لطف تو بود اندک و اندوه تو بسیار
من خود گلهٔ اندک و بسیار ندارم

گو: خلق بدانند که من رندم و رسوا
از رندی و بدنامی خود عار ندارم

بی‌قیدم و از کار جهان فارغ مطلق
کس با من و من هم به کسی کار ندارم

حال من دل‌خسته خراب‌ست هلالی
آزرده دلی دارم و غم‌خوار ندارم
دیدگاه ها (۸)

:همان روزے ڪہ خیلے دلبرانہگلے دادے بہ دستش عاشقانہبہ خود گفت...

🎀 👑 🎀 :ﻣـﻌـﻨـﺎﯼ ﻋـــﺸــﻖ ﺍﺳــﻢ ﮐـﺴــﯽ ﺍﺳــﺖ ﮐــﻪ ﺩﺭﺍﻭﺝ ﺧـﺴـﺘ...

من معجزه را...فردی مینامم... که میشود درآغوشش عالم وآدم را ا...

همه جا با همه کس ، یار نمی‌باید بودیارِ اغیارِ دل‌آزار، نمی...

ویو کوک در ساعتی که ات گفت....در مکانی که ات گفت...پیش آدمی ...

سناریو توکیو ریونجرز

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط