در اتاق باز بود کمی سرمو چرخوندم و به سرباز که دم در و

در اتاق باز بود ..کمی سرمو چرخوندم و به سرباز که دم در و رو صندلی نشسته بود و چرت می زد نگاهی انداختم …. دهنم خشک شده بود و اب می خواستم …اب کنارم بود ولی قدرتی برای حرکت دادن خودمو نداشتم …. چشمامو با بی حالی دوباره رو هم که گذاشتم که صدای قدمهای پاش و بوی ادکلن همیشگیش …حس شنوایی و بویایمو به کار انداخت ..حالا حضورشو در کنار خودم حس می کردم … چشمامو اروم باز کردم … با لای سرم با نگرانی ایستاده بود … با دیدنش دوباره تمام حرفای زمانی به یادم امد و حلقه اشک تو چشمام جونه زد … هر دو بهم خیره بودیم …. نمی دونم چرا انقدر ازش انتظار داشتم …انتظار یه کمک…انتظار یکم مهربونی … همونطور که به خیره بود با سرزنش : – با خودت چیکار کردی ؟ سکوت کردم و فقط بهش خیره شدم … – ببخش قصد نداشتم پری رو نیارم ولی سری پیشم …وقتی از پیشت برگشتیم تا خود صبح یه بند گریه کرد …هر وقت می بینت بی قرار تر میشه … قطره اشک از گوشه چشمم خارج شد و از روی گو نه ام سر خورد … – متاسفم ..این چند روزه خود منم درگیر یه ماموریت مهم بودم …نتونستم بیام …می دونم چشم به انتظار بودی ..اما خوب … دستی به موهاش کشید و نگاهشو به پنجره دوخت و دوباره بهم نگاه کرد.. – خوبی؟ نمی خوای به دکتر بگم بیاد …؟ جوابشو ندادم و رومو ازش گرفتم ..و نگاهمو به گنج سقف معطوف کردم …. هنوز سنگینی نگاهشو می تونستم حس کنم … لبامو به زور از هم باز کردم : – همیشه همین طور بوده ..به هر چی که بیشتروابسته باشی ….روزگار همونو با بی رحمی ازت می یگیره .. -همیشه باید از بین و بد و بدتر ..باید بدتر و انتخاب کنی ..چرا ؟…چون مجبوری – گاهی وقتا فکر می کنم که دیگه خدا دوستم نداره …یعنی از روزی که از خانواده ام جدا شدم ..خدا هم بهم پشت کرد …


https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d8%ba%d9%88%d8%b4-%d8%a8%d8%a7%d8%af-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
#جذاب #عاشقانه #خلاقیت
دیدگاه ها (۴)

همه به دنبال خانم مدیر وارد کوچه ی تنگ و باریک شدیم .نگاهم ب...

خب بدن !اون همه ثروت رو با سلام و صلوات که رو هم نذاشتن !چطو...

کاری باهاش راه بندازم. خصوصا کاری که مربوط به رشته م بشه. – ...

هر دو مرد با خونسردی نگاه می کردند و من با دیدن مرد مو بلند،...

𝐦𝐢𝐧𝐞#𝐦𝐢𝐧𝐞𝐩𝐚𝐫𝐭 ³¹سرمو پایین گرفتم مادر کوک : پسرم این چه طرز ...

وای من نمیدانستم آن چشم ها برای چه کسی است؟ نمی توانستم تصور...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط