رمان:#معشوقه_استاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۱۹۴
دستشو به زیر لباس زیرم برد که لبمو گزیدم.
_خوبه
که بزرگ بشه.
نزدیک صورتش گفتم: هشتاد و پنج میخواي برو
پیش لادن.
ابروهاش بالا پریدند.
-تو از کجا میدونی هشتاد و پنجه؟
-حدس میزنم.
سعی کرد نخنده.
-آهان چه عالی!
تهدیدوار گفتم: چی گفتی؟
با پررویی گفت: گفتم چه عالی، مشتریاي خودش داره.
با حرص گفتم: پس برو با اون حال کن.
خندید و نزدیک به لبم گفت: چرا نمیفهمی من فقط
با تو حال میکنم جوجه دانشجو!
اینو گفت و بلافاصله لبشو روي لبم گذاشت و روي
تخت خوابوندم.
دستمو روي لبش گذاشتم و به زور جداش کردم که
با تعجب نگاهم کرد.
خیره به چشمهاش گفتم: اگه کاملا درمان بشی و یه
روزي من برم چیکار میکنی؟
اخمهاش چنان به هم گره خوردند که یه لحظه
ترسیدم.
-این مزخرفات چیه که کردي تو مغزت؟ بري؟ فکر
کردي میذارم؟ ببین چی میگم مطهره، بخواي بري،
بخواي ازم دور شی مجبور میشم اون کاریو بکنم
که نمیخواي!
ناباور گفتم: منظورت چیه؟
به صورتم نزدیک شد و عصبی لب زد: خودت بهتر
میدونی، بفهمم همچین فکري توي سرت داري با
زن کردنت براي همیشه پامو توي زندگیت ثابت می
کنم، بخواي سمت فرد دیگهاي بري بد میبینی
مطهره، بد.
متعجب بهش نگاه کردم.
یعنی اینقدر حرفم بد بود که اینطور عصبیش کرد؟!
چشمهاشو بست و دندونهاشو روي هم فشار داد.
یه دفعه از روم بلند شد و به سمت کمدش رفت.
دستهامو ستون بدنم کردم.
-من... من فکر نمیکردم اینقدر عصبی بشی، فقط
یه سوال بود!
شورت و شلوارشو پوشید و با اخمهاي درهم گفت:
بدون گند زدي به حس و حالم.
یه پیرهن برداشت و به سمت در رفت.
از اتاق خارج شد که متعجب و گیج نشستم.
*****
کیفمو روي مبل انداختم و روش نشستم.
-واي خدا! چقدر امروز شرکت کسل کننده بود.
همونطور که به سمت پلهها میرفت گفت: نشین،
بلند شو یه چیز بپز بخوریم، خیر سرت زنمی.
لبخند عمیقی روي لبم نشست.
_زنتم
از پلهها بالا رفت و بلند گفت: نه پس عمهمی! بلند
شو.
درحالی که از ذوق داشتم میمردم گفتم: اول برم حموم بعدش.
باشهاي گفت.
بلند شدم و از پلهها بالا رفتم.
وارد اتاق شدم و بعد از بیرون آوردن مانتو و شلوار و
مقنعهم وارد حموم شدم.
اوندوتا چیزمو درآوردم و به همراه لباسهام توي
سبد انداختم.
دوشو باز کردم.
به طور اتفاقی نگاهم به شامپوها خورد که با ندیدن
شامپو مو اخمی کردم.
تمومش کردم؟
دوشو بستم و بعد از پوشیدن حوله لباسیم و بستن بندش از حموم و اتاق بیرون اومدم و به سمت اتاق
مهرداد رفتم.
وارد اتاق شدم که دیدم داره با لپ تاپ کار میکنه.
تقهاي به در زدم که سرشو بالا آورد.
-شامپوي موي زنونه نداري؟
لپ تاپشو کنارش گذاشت.
-فکر کنم داشته باشم، صبر کن.
بلند شد و وارد حموم شد.
چیزي نگذشت که شامپو به دست بیرون اومد.
با نگاه شیطونی به سمتم اومد که زیر لب گفتم: خدا رحم کنه
#پارت_۱۹۴
دستشو به زیر لباس زیرم برد که لبمو گزیدم.
_خوبه
که بزرگ بشه.
نزدیک صورتش گفتم: هشتاد و پنج میخواي برو
پیش لادن.
ابروهاش بالا پریدند.
-تو از کجا میدونی هشتاد و پنجه؟
-حدس میزنم.
سعی کرد نخنده.
-آهان چه عالی!
تهدیدوار گفتم: چی گفتی؟
با پررویی گفت: گفتم چه عالی، مشتریاي خودش داره.
با حرص گفتم: پس برو با اون حال کن.
خندید و نزدیک به لبم گفت: چرا نمیفهمی من فقط
با تو حال میکنم جوجه دانشجو!
اینو گفت و بلافاصله لبشو روي لبم گذاشت و روي
تخت خوابوندم.
دستمو روي لبش گذاشتم و به زور جداش کردم که
با تعجب نگاهم کرد.
خیره به چشمهاش گفتم: اگه کاملا درمان بشی و یه
روزي من برم چیکار میکنی؟
اخمهاش چنان به هم گره خوردند که یه لحظه
ترسیدم.
-این مزخرفات چیه که کردي تو مغزت؟ بري؟ فکر
کردي میذارم؟ ببین چی میگم مطهره، بخواي بري،
بخواي ازم دور شی مجبور میشم اون کاریو بکنم
که نمیخواي!
ناباور گفتم: منظورت چیه؟
به صورتم نزدیک شد و عصبی لب زد: خودت بهتر
میدونی، بفهمم همچین فکري توي سرت داري با
زن کردنت براي همیشه پامو توي زندگیت ثابت می
کنم، بخواي سمت فرد دیگهاي بري بد میبینی
مطهره، بد.
متعجب بهش نگاه کردم.
یعنی اینقدر حرفم بد بود که اینطور عصبیش کرد؟!
چشمهاشو بست و دندونهاشو روي هم فشار داد.
یه دفعه از روم بلند شد و به سمت کمدش رفت.
دستهامو ستون بدنم کردم.
-من... من فکر نمیکردم اینقدر عصبی بشی، فقط
یه سوال بود!
شورت و شلوارشو پوشید و با اخمهاي درهم گفت:
بدون گند زدي به حس و حالم.
یه پیرهن برداشت و به سمت در رفت.
از اتاق خارج شد که متعجب و گیج نشستم.
*****
کیفمو روي مبل انداختم و روش نشستم.
-واي خدا! چقدر امروز شرکت کسل کننده بود.
همونطور که به سمت پلهها میرفت گفت: نشین،
بلند شو یه چیز بپز بخوریم، خیر سرت زنمی.
لبخند عمیقی روي لبم نشست.
_زنتم
از پلهها بالا رفت و بلند گفت: نه پس عمهمی! بلند
شو.
درحالی که از ذوق داشتم میمردم گفتم: اول برم حموم بعدش.
باشهاي گفت.
بلند شدم و از پلهها بالا رفتم.
وارد اتاق شدم و بعد از بیرون آوردن مانتو و شلوار و
مقنعهم وارد حموم شدم.
اوندوتا چیزمو درآوردم و به همراه لباسهام توي
سبد انداختم.
دوشو باز کردم.
به طور اتفاقی نگاهم به شامپوها خورد که با ندیدن
شامپو مو اخمی کردم.
تمومش کردم؟
دوشو بستم و بعد از پوشیدن حوله لباسیم و بستن بندش از حموم و اتاق بیرون اومدم و به سمت اتاق
مهرداد رفتم.
وارد اتاق شدم که دیدم داره با لپ تاپ کار میکنه.
تقهاي به در زدم که سرشو بالا آورد.
-شامپوي موي زنونه نداري؟
لپ تاپشو کنارش گذاشت.
-فکر کنم داشته باشم، صبر کن.
بلند شد و وارد حموم شد.
چیزي نگذشت که شامپو به دست بیرون اومد.
با نگاه شیطونی به سمتم اومد که زیر لب گفتم: خدا رحم کنه
- ۲.۱k
- ۰۶ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط