دیوارهای سنگی چراغ های پرنور راهروهای شلوغ و شمع های روشن

دیوارهای سنگی چراغ های پرنور راهروهای شلوغ و شمع های روشنی که از سقف بدون هیچ نخی آویزان شده اند...این مدرسه ست یا کاخ؟تقریباً دو دقیقه بعد از رسیدنمان مکس با رفقایش جیم میزند و من...‌خب من با دیگران صحبت می‌کنم اما فکرم اینجا نیست.چند سال پیش پدر و مادرمدبین همین دیوارها عاشق هم شدند اینجا خندیدند،گریه کردند،رقصیدند و قد کشیدند اما سهم من از این خنده ها و اشکها چیست؟یک چهاردیواری سنگی و یک مشت خاطره؟پسر مو مشکی قدبلندی که با توجه به ستاره شنلش سال دومی ست توجهم را جلب میکند گوشه ای
ایستاده و سرش در کتابش است چشمهای درشت مشکی بی حاشیه،قاطع و عجیبی دارد موهایش براق و کمی حالت دار اند بینی استخونی، انگشت هایی کشیده و اندامی لاغر.حس عجیبی نسبت به او دارم.کراوات ردایش سبز یشمی و همرنگ مال مکس است پس همگروهی اوست.میخواهم با او هم صحبت کنم اما هنوز نرسیده آبروی خودم را با این معاشرت های بی دلیل بردم پس از خیر این کار می‌گذرم
توی جمعیت راه می‌روم و گاهی هم با آدم‌ها هم‌صحبت میشوم اوضاع کسل کننده است و زمان واقعا دیر می‌گذرد مشغول نگاه کردن به اطراف هستم که ناگهان دستی روی شانه ام می خورد بهت زده برمیگردم.ریگولوس با پسری چند سانتی متر بلندتر از خودش روبه رویم ایستاده اند و نگاهم میکنند"ریگولوس!ترسوندیم!"
ریگولوس دست روی شانه مرد جوان همراهش میگذارد"معذرت میخوام.ریچل این برادرم سیریوسه"
نگاهی به برادر چموش و موفرفری اش می اندازم،به نظر نمی‌آید از آن سال بالایی های عوضی که مکس کفته بود باشد پس ادب حکم میکند سلام کنم"سلام سیریوس"
دست راستش را جلو می‌آورد"سلام.به هاگوارتز خوش اومدی ا.ت.خوشحالم میبینمت"
با او دست میدهم"ممنونم.منم همینطور"
لبخند میزند"دوست داری تا قبل از گروهبندی و شام به ما ملحق بشی؟"
متقابلاً لبخند میزنم"باعث افتخاره"
همراه دو پسر راهی جمع کوچکشان گوشه سالن میشوم خودشان را معرفی میکنند و کمی صحبت میکنیم پسری به اسم ریموس با من دست می‌دهد. قد بلند و لاغر است و چهره اش ردی از ناآرامی دارد که منشأآن را نمیدانم.با این حال به نظر نمی رسد آدم بدی باشد.پسر خپل و قدکوتاه دیگری هم به من خوشامد میگوید که خودش را پیتر معرفی میکند.شبیه گوینده های چاپلوس رادیو حرف میزند و طوری که انگار دخترشایسته باشم با من صحبت میکند با این حال بامزه است و کله‌بورش توی نور شمع برق میزند‌.آخرین نفر پسری بلندتر از پیتر و کوتاه‌تر از ریموس است موهای تیره و پوست روشن دارد عینک به چشمش زده و ردای قرمز و مشکی رسمی به تن دارد.طبق گقته های مکس این ردا مربوط به یکی از گروه های مدرسه به نام گریفیندور است.پسر سوم متکبر مغرور و از دماغ فیل افتاده است و انگار که نوچه اش باشم،از بالا به پایین نگاهم میکند.در نهایت خودش را جیمز پاتر،تنها وارث خاندان پاتر معرفی می‌کند.از همین حالا از او متنفرم!تحمل این جمع را ندارم!سریع خداحافظی میکنم و در میروم و دوباره در سالن سرگردان میشوم
و منتظر گروهبندی می‌مانم همینطور که به ساعت مچی ام ور می‌روم صدایی در گوشم میپیچد"خوش میگذره؟"
مکس!از سر بازکنی جواب میدهم"خوبه"
سرتق جواب میدهد"پس چرا تنها وایسادی؟"
می‌روم سر اصل مطلب"مکس بهت گفتم از ارتباط ذهنی خوشم نمیاد!تمومش کن!"
صدا قطع می‌شود و بعد مکس از پشت یکی از ستون ها بیرون می‌آید"از ارتباط رودررو چطور؟"
جلوی لبخندم را می‌گیرم"واسه تو حوصله هیچکدومش رو ندارم!"
لبخند میزند"چیزی شده؟"
نمیدانم‌..."نه هیچی.حوصلم سررفته فقط"
مکس دیگر چیزی نمی‌گوید و دست می‌اندازد‌ دور گردنم و آنموقع شروع به حرف زدن میکند"امشب میری یه جای باحال.با کلی جادوگر همگروهی خودت خوش میگذرونی.میدونم هنوز با محیط آشنا نیستی و منم تنهات گذاشتم،بابتش معذرت میخوام‌‌.اما از امشب همه چی عوض میشه.قول میدم اونقد بهت خوش بگذره که همه مشکلات یادت بره"
این مکس است که این حرف‌هارا‌میزند؟"مهربون شدی"
مکس بادی به غبغب می اندازد"بودم"
لبخند میزنم"مکس خیلی خوبه که با تو اینجام.از این بابت خیلی خوشحالم"
مکس لبخند تخسی میزند"لوس نشو گیس بریده.با کسی دوست نشدی؟"
سوالی که دوست ندارم..."بگی نگی...آدما اینجا واقعا گند دماغن"
انگار جوابم برای مکس عادی است"طول میکشه تا جا بیوفتی.کم کم درست میشه.عجله نکن"
میخواهم بحث را عوض کنم"یونیفرم بهمون نمیدن؟"
جواب میدهد"یونیفرم ها حاضره بیرون سرسرا آویزونن.رو یدونشون اسم تو نوشته شده برو ورش دار.نیاز نیست بپوشی همینکه لمسش کنی تنته"
به سمت حیاط راه میوفتم"من عاشق هاگوارتزم!"
دیدگاه ها (۰)

سه دقیقه بعد یونیفرم به تن توی صف گروهبندی ایستاده ام.قلبم ت...

ارشد گروه اسلیتیرین پسر سال ششم قدبلند و ورزیده ای است که ما...

تنها تویی بهانه ی این حسّ جاری ام خرسند ازاین بهانه،از این ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط