گفتم بخواه از آنِ تو باشم، نخواستی

گفتم بخواه از آنِ تو باشم، نخواستی
مجنونِ داستانِ تو باشم، نخواستی
هر قدر که شدی تو جهانم، همان قَدَر
میخواستم جهانِ تو باشم، نخواستی
میخواستم برای رساندن به اوج ها
یک عمر نردبانِ تو باشم، نخواستی
یک عمر انتظار کشیدم که لااقل
یک شب هم آشیانِ تو باشم، نخواستی
گفتم قبول کن شده چون بادبادکی
مهمان آسمانِ تو باشم، نخواستی
با خود کنار آمده بودم که تا ابد
در بندِ آستانِ تو باشم، نخواستی
شاعر شدم، مگر به زبانِ پرنده ها
تنها ترانه خوانِ تو باشم، نخواستی
تصمیم داشتم که به هر قیمتی شده
از جان گذشته، جانِ تو باشم، نخواستی
بگذار ساده عرض کنم، دوست داشتم
شعری تر از زبانِ تو باشم، نخواستی
دیدگاه ها (۱۵)

در وادی عشق ِ تــو دلم خسته ترین استوای از دل دیوانه که دل ب...

چه دردی بیشتر از این که دردم را نمیدانیبه چشمم خیره میگردی و...

چه حالی میدهد این برف امشبندارد تا سپیده... حرف امشبسپیدِ بر...

به اشتباه تو را خواستم برای خودمشده ست قاتل جانم همین خطای خ...

پارت شش

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط