Love in the Multiverse

Love in the Multiverse⏳️🪬
Part²⁰



آخرین شبِ اقامتشان در بانکوک، فرا رسید. بعد از شامی دلپذیر و بازگشت به هتل، فضایِ اتاق، سرشار از آرامشِ قبل از پرواز و هیجانی پنهان بود. اما این هیجان، بیشتر از سویِ جونگ‌کوک بود که انگار انرژی‌اش برایِ شیطنت‌ها دوچندان شده بود.

ا/ت، خسته از گشت‌وگذارِ روز، رویِ تخت دراز کشید و چشمانش را بست. «وای، چقدر امروز خسته شدم. ولی خیلی خوش گذشت.»

جونگ‌کوک که کنارش نشسته بود، به آرامی موهایِ ا/ت را نوازش کرد. «خستگیِ شیرین، درسته؟»

«خیلی شیرین،» ا/ت زمزمه کرد.

ناگهان، جونگ‌کوک به سمتش خم شد و لبِ ا/ت را بوسید. بوسه‌ای کوتاه، اما با نیشِ دندان‌هایش که به آرامی رویِ لبِ پایینیِ ا/ت کشیده شد.

ا/ت چشمانش را باز کرد. «اوه! اینجا دیگه چه خبر بود؟»

«هیچی،» جونگ‌کوک با لبخندی مرموز گفت. «فقط داشتم مزه‌یِ عشقِ تو رو دوباره حس می‌کردم. انگار وقتی خسته می‌شی، شیرین‌تر هم می‌شی.»

ا/ت خندید. «تو واقعاً…»

«عاشقِ تو؟» جونگ‌کوک حرفش را کامل کرد. «آره، کاملاً. و عشقِ من، گاهی وقتا یه کم شیطونه.»

او دوباره به سمتِ ا/ت خم شد، این بار بوسه‌اش طولانی‌تر بود. اما درست زمانی که ا/ت می‌خواست جوابش را بدهد، جونگ‌کوک ناگهان سرش را عقب کشید و با خنده گفت: «وای! دیدی چقدر سریع بود؟ گفتی خسته‌ای، فکر کردم شاید حوصله‌یِ بوسه نداشته باشی، ولی خب… معلومه که داری!»

ا/ت با تعجب به او نگاه کرد. «تو داری منو اذیت می‌کنی، نه؟»

«شاید یه کم،» جونگ‌کوک با چشمکی گفت. «ولی اذیتِ عاشقانه!»

او بلند شد و به سمتِ پنجره رفت. «بیا یه کم به شهرِ ستاره‌بارون شده نگاه کنیم.»

ا/ت هم بلند شد و کنارش ایستاد. شهرِ بانکوک در شب، زیرِ نورِ چراغ‌ها، منظره‌ای جادویی داشت.

«خیلی قشنگه،» ا/ت گفت.

«آره،» جونگ‌کوک جواب داد، اما نگاهش به جایِ شهر، به ا/ت بود. «ولی به قشنگیِ تو نیست.»

او دوباره به ا/ت نزدیک شد و این بار، انگشتش را به آرامی رویِ لبِ ا/ت کشید. «این لب‌ها… دلم نمی‌خواد امشب دیگه ازم دور بشن.»

ا/ت به آرامی سرش را بالا آورد و چشمانشان در هم گره خورد. «منم همینطور.»

جونگ‌کوک به آرامی لب‌هایش را رویِ لب‌هایِ ا/ت گذاشت. بوسه‌شان این بار پر از احساس و اطمینان بود. اما درست زمانی که بوسه عمیق‌تر می‌شد، جونگ‌کوک ناگهان مکث کرد و با لحنی شوخ گفت: «صبر کن! یه لحظه… باید مطمئن بشم که تو واقعاً ا/ت هستی و نه یه فرشته که از آسمون افتاده رو زمین.»

و قبل از اینکه ا/ت بتواند واکنشی نشان دهد، لب‌هایش را دوباره بوسید، این بار با شور و هیجانِ بیشتر.

وقتی از هم جدا شدند، ا/ت نفس‌نفس می‌زد. «تو… تو واقعاً…»

«شیطون؟ بازیگوش؟ عاشق؟» جونگ‌کوک با لبخندی پیروزمندانه پرسید. «همه‌ش! ولی مهم اینه که این شیطنت‌ها فقط برایِ توئه.»

او دوباره به سمتِ ا/ت رفت و او را در آغوش گرفت. «حالا بیا یه کم رویِ تخت استراحت کنیم. قبل از اینکه… خب، قبل از اینکه شبِ ما تازه شروع بشه.»

ا/ت به سینه‌یِ جونگ‌کوک تکیه داد. «منظورت چیه که شبِ ما تازه شروع می‌شه؟»

«منظورم اینه که…» جونگ‌کوک لبخندش عمیق‌تر شد. «این آخرین شبِ ما تویِ بانکوکه. نباید این شب رو فقط با نگاه کردن به شهر یا حرف زدن تموم کنیم، مگه نه؟»

او ا/ت را بلند کرد و به سمتِ تخت برد. «من فکر می‌کنم امشب باید یه جشنِ کوچک بگیریم. جشنِ عشقِ ما.»

ا/ت در حالی که به سمتِ تخت می‌رفت، با خنده گفت: «جشنِ عشق؟ این دیگه چه جور جشنیه؟»

«جشنی که با بوسه شروع می‌شه، با خنده ادامه پیدا می‌کنه، و… خب، فقط خدا می‌دونه چطور تموم می‌شه.» جونگ‌کوک با شیطنت گفت و ا/ت را به آرامی رویِ تخت گذاشت. «ولی مطمئنم که خیلی شیرین تموم می‌شه.»

و با این حرف، بوسه‌یِ بعدی آغاز شد، بوسه‌ای که تمامِ شیطنت‌ها، عشق و هیجانِ آن روز را در خود داشت و نویدِ شبی فراموش‌نشدنی را می‌داد.

----------------------------

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

Love in the Multiverse⏳️🪬Part²¹هوا در اتاقِ هتل، سنگین و غلی...

Love in the Multiverse⏳️🪬Part²²اتاقِ هتل، حالا به پناهگاهی ب...

Love in the Multiverse⏳️🪬Part¹⁹آخرین شبِ اقامتشان در بانکوک،...

Love in the Multiverse⏳️🪬Part¹⁸روزهایِ بعد در بانکوک، رنگ و ...

پارت ۶🖤❤️خوناشام خشن من❤️🖤 ا/ت: اصلاً ریدم دهنت جونگ کوکاجون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط