#چرا-من
#چرا-من
PART-2
جانگ :باید بری من برای شرکتم هرکاری میکنم(باداد)
ات :یعنی تو اینقدر پول پرستی (دادوگریه)
جانگ: همین که گفتم برو وسایلت رو جمع کن(عربده)
(ویوات)
با گریه وارد اتاقم شدم کاش داداشم اینجا بود اون نمیزاشت اون جانگ عـ/ ـوضـ /ـی این کار رو بامن بکنه گریه
(نویسنده)
آت آنقدر گریه کرد که خوابش برد
پرش زمان ساعت ۶:۳۰
(ویو ات)
بیدار شدم از اتاقم رفتم بیرون داشتم میرفتم سمت آشپز خونه که یه صدایی شنی دم آجوما بود
آجوما :دخترم ارباب باشما کار داره
ات: وای او عـ //ـوضـ// ـی چیکار داره (آروم)
(وی ات)
رفتم در زدم درو باز کردم دیدم یه مرد رویه کاناپه نشسته بود یه پاشو انداخته بود رو اون یک پاش یجوری به من نگاه.میکر انگار ارث باشو خوردم
(ویو کوک )
یکی درزد یه دختر خیلی خوشگل اومد تو وای یعنی این دخترشه خیلی بی مغزه دختر به این خوشگلی رو آخه میفروشن
وای من عاشقش شدم خوب شد دیگه این رو ماله خودم میکنم دیگه نمیزارم کسی این رو ازم بگیره
(مکالمه ی این سه نفر )
جانگ :دخترم اومدی
ات: تو یک به من نگو دخترم
کوک :خوب آمادهی
ات: تو کی باشی ؟
کوک :کسی که تورو خریده
ات :یعنی من باید بشم برده ی تو ؟
کوک :شاید بردم شاید هم ......
ات: شاید هم چی ها(داد)
کوک :پاشد و به دخترک نزدیک شد گفت
کوک: خانوم کوچولو صدا تو واسه من بالا نبر وگرنه برات بد تموم میشه (با نیشخند)
ات :می خوا چیکار کنی ها(داد)
کوک: زود برو وسایل هاتو بیار بریم(داد)
ات :من با تو هیچ جانمیام (بغض،داد)
کوک: که عصبانی شده بود آن رو بغل کرد و برد انداخت تو ماشین
ات: روانی من رو بزار پایین (داد،گریه )
کوک: خوب تو بودی که صداتو برای من بالا میبردی(با تمسخر)
ات: من رو بزار پایین(داد،گریه )
ولی جونکوک به گریه های لت اهمیتی نداد وات رو گذاشت تو ماشین روی........
#ادکیم
PART-2
جانگ :باید بری من برای شرکتم هرکاری میکنم(باداد)
ات :یعنی تو اینقدر پول پرستی (دادوگریه)
جانگ: همین که گفتم برو وسایلت رو جمع کن(عربده)
(ویوات)
با گریه وارد اتاقم شدم کاش داداشم اینجا بود اون نمیزاشت اون جانگ عـ/ ـوضـ /ـی این کار رو بامن بکنه گریه
(نویسنده)
آت آنقدر گریه کرد که خوابش برد
پرش زمان ساعت ۶:۳۰
(ویو ات)
بیدار شدم از اتاقم رفتم بیرون داشتم میرفتم سمت آشپز خونه که یه صدایی شنی دم آجوما بود
آجوما :دخترم ارباب باشما کار داره
ات: وای او عـ //ـوضـ// ـی چیکار داره (آروم)
(وی ات)
رفتم در زدم درو باز کردم دیدم یه مرد رویه کاناپه نشسته بود یه پاشو انداخته بود رو اون یک پاش یجوری به من نگاه.میکر انگار ارث باشو خوردم
(ویو کوک )
یکی درزد یه دختر خیلی خوشگل اومد تو وای یعنی این دخترشه خیلی بی مغزه دختر به این خوشگلی رو آخه میفروشن
وای من عاشقش شدم خوب شد دیگه این رو ماله خودم میکنم دیگه نمیزارم کسی این رو ازم بگیره
(مکالمه ی این سه نفر )
جانگ :دخترم اومدی
ات: تو یک به من نگو دخترم
کوک :خوب آمادهی
ات: تو کی باشی ؟
کوک :کسی که تورو خریده
ات :یعنی من باید بشم برده ی تو ؟
کوک :شاید بردم شاید هم ......
ات: شاید هم چی ها(داد)
کوک :پاشد و به دخترک نزدیک شد گفت
کوک: خانوم کوچولو صدا تو واسه من بالا نبر وگرنه برات بد تموم میشه (با نیشخند)
ات :می خوا چیکار کنی ها(داد)
کوک: زود برو وسایل هاتو بیار بریم(داد)
ات :من با تو هیچ جانمیام (بغض،داد)
کوک: که عصبانی شده بود آن رو بغل کرد و برد انداخت تو ماشین
ات: روانی من رو بزار پایین (داد،گریه )
کوک: خوب تو بودی که صداتو برای من بالا میبردی(با تمسخر)
ات: من رو بزار پایین(داد،گریه )
ولی جونکوک به گریه های لت اهمیتی نداد وات رو گذاشت تو ماشین روی........
#ادکیم
- ۴۶۱
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط