کسی مباد چون من خسته مبتلای فراق

کسی مباد چون من خسته مبتلای فراق
که عمر من همه بگذشت در بلای فراق

غریب و عاشق و بیدل فقیر و سر گردان
کشیده محنت ایام و داغهای فراق
اگر بدست من افتد فراق را بکشم
به آب دیده دهم باز خون بهای فراق

کجا روم چه کنم حال دل که را گویم؟
که داد من بستاند دهد سزای فراق

فراق را به فراق تو مبتلا سازم
چنانکه خون بچکانم ز دیده های فراق

من از کجا و فراق از کجا و غم ز کجا
مگر بزاد مرا مادر از برای فراق

بداغ عشق چو حافظ از این جهت شب و روز
به بلبلان سحر می زنم نوای فراق..
دیدگاه ها (۲)

آرامش نتیجه سه عبارت است!تجربه دیروزاستفاده از امروزامید به ...

ﻣﻮﻧﺪم آدﻣﺎ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﭼﯽ اﯾﻦ دﻧﯿﺎ اﯾﻨﺠﻮری ﺣﺮص ﻣﯽ زﻧﻦ و ﺟﻮن ﻣﯽ ﮐ...

تمام قصه ام این بوددلی دارم اهوراییغمی دارم شبانگاهیرهی دارم...

برای تسخیرِ "قلب" انسان‌هانه تفنگ لازم است، نه تهدید، نه تقل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط