شیطان یک روز فرشته بودهپارت دوم
شیطان یک روز فرشته بوده:پارت دوم
میدوریا: ولی من هنوزم میخوام برگردم
خدمتکار:نمیتونید اگه هم فرار کنید اتفاقات بدی میوفته هم برای من هم برای شما
میدوریا دیگه حرفی نزد پاهاش سست شد وافتاد روزمین هی زمزمه میکرد نهنهنه این حقیقت نداره
حتما بقیه میان دنبالم حتما من به آدم های زیادی کمک کردم اونا تا الان فهمیدن من گم شدم
(سازنده:زارتتتت داداش گلم کمک کردی کسی عین خیلشم نیست توگم شدی اها راستی این فرشتمون
پدر ومادر نداره)
خدمتکار :من الان کار دارم فکر فرار به سرت نزنه
قژژصدادر
میدوریا میخواست از فرست استفاده کنه وبا بال هاش فرار کنه که نگاهش به پایین افتاد یه بچهفرشته داشت وارد قصر می شد وکلی خدمه شیطان داشت
میدوریا فکر فرار از سرش پرید وکنجکاو شد
همون لحظه خدمتکار رسید
میدوریا:ام ببخشید اون بچه فرشته که کلی خدمه شیطان داره کی بود
خدمتکار:کنجکاوی بهت میگم ولی به کسی نگو من بهت گفتم
میدوریا:باشه
خدمتکار:اون بچه داشت از گرسنگی میمرد یروز آمد در اینجارو زد بدون هیچ تردید وترسی خیلی شجاع بود مستقیم رفت پیش سرورم وبهش گفت منو به فرزندی بگیر
سرورم گفت چرا میخوای دختر من شی
اون دختر گفت میخوام به شما کمک کنم من خبر دارم
وسرورمباهمین کلمات اونو به عنوان دخترش پذیرفت
بعد ها فهمیدم اون دختر از فرشته ها بدش میاد با اینکه خودش یه فرشتس
میدوریا بیشر کنجکاو شد وبا خودش فکر کرد شاید اگه فقط چند روز اینجا بمونم وسیع کنم بفهمم راز های این قصر رو برای سرزمین فرشته ها خوب باشه
میدوریا:میتونم اون دخترو ملاقات کنم
خدمتکار:فعلا جلسه دارن
ویو باکوگو
دیدم یکی از کالسکه پیاده شد اون دخترم بود
با اینکه قدم بلند بود پرید بغلم
اسم دخترش ایومی هست ببخشید اسم بهتر سراغ ندارم
ایومی:بابایی دلم برات تنگ شده بود خیلی بدی باید میگفتی سریع تر میومدم اگه آنقدر حالت بده
باکوگو:هی دخترم ببخشید دیگه کار داشتم راستی
بعد اینکه درمانم کنی بایکی اشنات میکنم من اون خیلی دوست دارم
ایومی:واییی نکنه داستان عاشقانس
ادامه قسمت بعد........
میدوریا: ولی من هنوزم میخوام برگردم
خدمتکار:نمیتونید اگه هم فرار کنید اتفاقات بدی میوفته هم برای من هم برای شما
میدوریا دیگه حرفی نزد پاهاش سست شد وافتاد روزمین هی زمزمه میکرد نهنهنه این حقیقت نداره
حتما بقیه میان دنبالم حتما من به آدم های زیادی کمک کردم اونا تا الان فهمیدن من گم شدم
(سازنده:زارتتتت داداش گلم کمک کردی کسی عین خیلشم نیست توگم شدی اها راستی این فرشتمون
پدر ومادر نداره)
خدمتکار :من الان کار دارم فکر فرار به سرت نزنه
قژژصدادر
میدوریا میخواست از فرست استفاده کنه وبا بال هاش فرار کنه که نگاهش به پایین افتاد یه بچهفرشته داشت وارد قصر می شد وکلی خدمه شیطان داشت
میدوریا فکر فرار از سرش پرید وکنجکاو شد
همون لحظه خدمتکار رسید
میدوریا:ام ببخشید اون بچه فرشته که کلی خدمه شیطان داره کی بود
خدمتکار:کنجکاوی بهت میگم ولی به کسی نگو من بهت گفتم
میدوریا:باشه
خدمتکار:اون بچه داشت از گرسنگی میمرد یروز آمد در اینجارو زد بدون هیچ تردید وترسی خیلی شجاع بود مستقیم رفت پیش سرورم وبهش گفت منو به فرزندی بگیر
سرورم گفت چرا میخوای دختر من شی
اون دختر گفت میخوام به شما کمک کنم من خبر دارم
وسرورمباهمین کلمات اونو به عنوان دخترش پذیرفت
بعد ها فهمیدم اون دختر از فرشته ها بدش میاد با اینکه خودش یه فرشتس
میدوریا بیشر کنجکاو شد وبا خودش فکر کرد شاید اگه فقط چند روز اینجا بمونم وسیع کنم بفهمم راز های این قصر رو برای سرزمین فرشته ها خوب باشه
میدوریا:میتونم اون دخترو ملاقات کنم
خدمتکار:فعلا جلسه دارن
ویو باکوگو
دیدم یکی از کالسکه پیاده شد اون دخترم بود
با اینکه قدم بلند بود پرید بغلم
اسم دخترش ایومی هست ببخشید اسم بهتر سراغ ندارم
ایومی:بابایی دلم برات تنگ شده بود خیلی بدی باید میگفتی سریع تر میومدم اگه آنقدر حالت بده
باکوگو:هی دخترم ببخشید دیگه کار داشتم راستی
بعد اینکه درمانم کنی بایکی اشنات میکنم من اون خیلی دوست دارم
ایومی:واییی نکنه داستان عاشقانس
ادامه قسمت بعد........
- ۳.۱k
- ۰۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط