پارت ۲۸
پارت ۲۸
اتاقِ تمرینِ رقص، با آینههای قدیِ عظیم و کفپوشِ چوبیِ براقش، مثلِ یک رؤیا بود. حسنا با قلبی که از هیجان توی سینهاش میکوبید، وارد شد. بویِ تازگیِ کفپوش و عطرِ ملایمِ کسانی که قبل از آنها اینجا تمرین کرده بودند، توی هوا پیچیده بود.
تهیونگ دستِ حسنا رو گرفت و لبخند زد: «نترس، همه اینجا برای این اومدن که بهترینِ خودشون باشن. مثلِ ما.»
اولین جلسه کلاسِ رقصِ مدرن بود. استاد، زنی جوان و پرانرژی با موهایِ کوتاه و مشکی بود که با حرکاتِ سریع و دقیقش، کلاس رو هدایت میکرد. اسمش «میس کیم» بود و نگاهش تیزبینانه، انگار که میتونست استعدادِ پنهانِ هر کسی رو ببینه.
وقتی میس کیم اعلام کرد که هر کس باید یک اجرایِ کوتاه و بداهه از خودش نشون بده، حسنا اول کمی معذب شد. اما وقتی موزیک پخش شد، حسنا تمامِ نگرانیهاش رو فراموش کرد. بدنش خودش شروع به حرکت کرد. رقصِ او، ترکیبی بود از لطافتِ دخترانهاش و قدرتی که از سختیهایِ گذشته پیدا کرده بود. حرکاتش روان، اما پر از احساس بود. انگار داشت تمامِ خاطراتِ تلخ و شیرینِ زندگیش رو با هر چرخش و پرشی، به تصویر میکشید.
وقتی رقصش تموم شد، سکوتی در کلاس حکمفرما شد. میس کیم با لبخندی که روی لبش نشسته بود، به حسنا نگاه کرد.
— «فوقالعاده بود. دختر، تو واقعاً استعداد داری. چه احساسی پشتِ این حرکات بود؟»
حسنا گونههاش کمی گل انداخت.
— «فقط... رقصیدم. فقط اجازه دادم بدنم حرف بزنه.»
تهیونگ هم بعد از حسنا، با ترکیبی از قدرت و ظرافت، اجرا کرد. رقصِ او، پر از انرژی و شور بود و هیجانِ خاصی به کلاس بخشید. میس کیم بعد از اجرایِ تهیونگ، نگاهش رو بینِ حسنا و تهیونگ رد و بدل کرد و گفت:
— «شما دو نفر... ترکیبِ خیلی جالبی هستید. انگار سالهاست با هم تمرین میکنید.»
در گوشهای از کلاس، دختری با موهایِ رنگشده و نگاهی پر از حسادت، حرکاتِ حسنا رو زیرِ نظر داشت. اسمش «لیانا» بود و از همون لحظه اول، حسنا رو به عنوانِ رقیبِ خودش میدید.
وقتی کلاس تموم شد، حسنا و تهیونگ با هیجان از اتاقِ تمرین بیرون اومدن.
— «باورم نمیشه! حسنا، تو فوقالعاده بودی! انگار که تازه متولد شدی!» تهیونگ با اشتیاق گفت.
حسنا خندید و گونهاش رو بوسید: «تو هم همینطور! فکر کنم اینجا جاییه که رؤیاهامون شروع به جون گرفتن میکنن.»
چند روزی از شروعِ کلاسها گذشته بود. حسنا هر روز بیشتر از قبل توی فضای دانشگاه و کلاسهای رقص غرق میشد. رقص براش دیگه فقط یک سرگرمی نبود؛ تبدیل به زبونی شده بود که باهاش میتونست تمامِ احساساتش رو فریاد بزنه.
اما هر پادشاهی یا ملکهای، یک رقیب یا حسود هم توی مسیرش داره! و برای حسنا، اون شخص کسی نبود جز «لیانا».
امروز، بعد از اینکه کلاسِ رقصِ معاصر تمام شده بود و بچهها خسته و نفسنفسزنان توی سالن استراحت میکردن، میس کیم با یک برگهی بزرگ وارد شد و با صدای بلندی گفت:
— «بچهها، توجه کنید! هفتهی آینده یک فستیوالِ بیندانشگاهی داریم که نمایندگانِ بزرگترین کمپانیهای سرگرمی سئول هم میان تا اجراها رو تماشا کنن. من قراره از بین شما، سه نفر رو به عنوانِ گروهِ اصلی انتخاب کنم.»
صدای همهمه و هیجان تمامِ سالن رو پر کرد. قلبِ حسنا توی سینهاش تندتر زد. این همون فرصتی بود که بعد از دیدنِ پوستر آرزوش رو داشت!
در همین لحظه، لیانا با اون لبخندِ مکار و مغرورش جلو اومد، نگاهی به حسنا انداخت و با صدای تمسخرآمیزی گفت:
— «خب، ظاهراً تازهواردها فکر کردن چون از راهِ دور اومدن، قراره همهی توجهها رو مالِ خودشون کنن. ولی سئول جایی نیست که با چندتا حرکتِ ساده بتونی بدرخشی، عزیزم!»
حسنا اصلاً آدمِ پسکشیدن نبود؛ خصوصاً حالا که از همهی اون روزهای سخت و تاریک در ایران نجات پیدا کرده بود. سرش رو بالا گرفت، نگاهی قاطع به لیانا انداخت و با آرامش و لبخند پاسخ داد:
— «درسته، من از راهِ دوری اومدم... اما رویاهام به اندازهی کافی بزرگ هستن که نذارم هیچکس، حتی کسی که فقط حرف میزنه، جلوی درخششون رو بگیره.»
تهیونگ که چند قدم اونطرفتر ایستاده بود و داشت وسایلش رو جمع میکرد، با شنیدن این حرفِ حسنا، گوشهی لبش بالا رفت و با افتخار بهش نگاه کرد. اون خوب میدونست حسنا چقدر قوی شده.
اما لیانا با چشمانی ریزشده و پر از خشم، زیر لب غر زد و از سالن خارج شد. کاملاً مشخص بود که این تازه شروعِ یک جنگِ روانی و هنریه!
ادامه دارد ......
اتاقِ تمرینِ رقص، با آینههای قدیِ عظیم و کفپوشِ چوبیِ براقش، مثلِ یک رؤیا بود. حسنا با قلبی که از هیجان توی سینهاش میکوبید، وارد شد. بویِ تازگیِ کفپوش و عطرِ ملایمِ کسانی که قبل از آنها اینجا تمرین کرده بودند، توی هوا پیچیده بود.
تهیونگ دستِ حسنا رو گرفت و لبخند زد: «نترس، همه اینجا برای این اومدن که بهترینِ خودشون باشن. مثلِ ما.»
اولین جلسه کلاسِ رقصِ مدرن بود. استاد، زنی جوان و پرانرژی با موهایِ کوتاه و مشکی بود که با حرکاتِ سریع و دقیقش، کلاس رو هدایت میکرد. اسمش «میس کیم» بود و نگاهش تیزبینانه، انگار که میتونست استعدادِ پنهانِ هر کسی رو ببینه.
وقتی میس کیم اعلام کرد که هر کس باید یک اجرایِ کوتاه و بداهه از خودش نشون بده، حسنا اول کمی معذب شد. اما وقتی موزیک پخش شد، حسنا تمامِ نگرانیهاش رو فراموش کرد. بدنش خودش شروع به حرکت کرد. رقصِ او، ترکیبی بود از لطافتِ دخترانهاش و قدرتی که از سختیهایِ گذشته پیدا کرده بود. حرکاتش روان، اما پر از احساس بود. انگار داشت تمامِ خاطراتِ تلخ و شیرینِ زندگیش رو با هر چرخش و پرشی، به تصویر میکشید.
وقتی رقصش تموم شد، سکوتی در کلاس حکمفرما شد. میس کیم با لبخندی که روی لبش نشسته بود، به حسنا نگاه کرد.
— «فوقالعاده بود. دختر، تو واقعاً استعداد داری. چه احساسی پشتِ این حرکات بود؟»
حسنا گونههاش کمی گل انداخت.
— «فقط... رقصیدم. فقط اجازه دادم بدنم حرف بزنه.»
تهیونگ هم بعد از حسنا، با ترکیبی از قدرت و ظرافت، اجرا کرد. رقصِ او، پر از انرژی و شور بود و هیجانِ خاصی به کلاس بخشید. میس کیم بعد از اجرایِ تهیونگ، نگاهش رو بینِ حسنا و تهیونگ رد و بدل کرد و گفت:
— «شما دو نفر... ترکیبِ خیلی جالبی هستید. انگار سالهاست با هم تمرین میکنید.»
در گوشهای از کلاس، دختری با موهایِ رنگشده و نگاهی پر از حسادت، حرکاتِ حسنا رو زیرِ نظر داشت. اسمش «لیانا» بود و از همون لحظه اول، حسنا رو به عنوانِ رقیبِ خودش میدید.
وقتی کلاس تموم شد، حسنا و تهیونگ با هیجان از اتاقِ تمرین بیرون اومدن.
— «باورم نمیشه! حسنا، تو فوقالعاده بودی! انگار که تازه متولد شدی!» تهیونگ با اشتیاق گفت.
حسنا خندید و گونهاش رو بوسید: «تو هم همینطور! فکر کنم اینجا جاییه که رؤیاهامون شروع به جون گرفتن میکنن.»
چند روزی از شروعِ کلاسها گذشته بود. حسنا هر روز بیشتر از قبل توی فضای دانشگاه و کلاسهای رقص غرق میشد. رقص براش دیگه فقط یک سرگرمی نبود؛ تبدیل به زبونی شده بود که باهاش میتونست تمامِ احساساتش رو فریاد بزنه.
اما هر پادشاهی یا ملکهای، یک رقیب یا حسود هم توی مسیرش داره! و برای حسنا، اون شخص کسی نبود جز «لیانا».
امروز، بعد از اینکه کلاسِ رقصِ معاصر تمام شده بود و بچهها خسته و نفسنفسزنان توی سالن استراحت میکردن، میس کیم با یک برگهی بزرگ وارد شد و با صدای بلندی گفت:
— «بچهها، توجه کنید! هفتهی آینده یک فستیوالِ بیندانشگاهی داریم که نمایندگانِ بزرگترین کمپانیهای سرگرمی سئول هم میان تا اجراها رو تماشا کنن. من قراره از بین شما، سه نفر رو به عنوانِ گروهِ اصلی انتخاب کنم.»
صدای همهمه و هیجان تمامِ سالن رو پر کرد. قلبِ حسنا توی سینهاش تندتر زد. این همون فرصتی بود که بعد از دیدنِ پوستر آرزوش رو داشت!
در همین لحظه، لیانا با اون لبخندِ مکار و مغرورش جلو اومد، نگاهی به حسنا انداخت و با صدای تمسخرآمیزی گفت:
— «خب، ظاهراً تازهواردها فکر کردن چون از راهِ دور اومدن، قراره همهی توجهها رو مالِ خودشون کنن. ولی سئول جایی نیست که با چندتا حرکتِ ساده بتونی بدرخشی، عزیزم!»
حسنا اصلاً آدمِ پسکشیدن نبود؛ خصوصاً حالا که از همهی اون روزهای سخت و تاریک در ایران نجات پیدا کرده بود. سرش رو بالا گرفت، نگاهی قاطع به لیانا انداخت و با آرامش و لبخند پاسخ داد:
— «درسته، من از راهِ دوری اومدم... اما رویاهام به اندازهی کافی بزرگ هستن که نذارم هیچکس، حتی کسی که فقط حرف میزنه، جلوی درخششون رو بگیره.»
تهیونگ که چند قدم اونطرفتر ایستاده بود و داشت وسایلش رو جمع میکرد، با شنیدن این حرفِ حسنا، گوشهی لبش بالا رفت و با افتخار بهش نگاه کرد. اون خوب میدونست حسنا چقدر قوی شده.
اما لیانا با چشمانی ریزشده و پر از خشم، زیر لب غر زد و از سالن خارج شد. کاملاً مشخص بود که این تازه شروعِ یک جنگِ روانی و هنریه!
ادامه دارد ......
- ۳۱۳
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط