به سینی سرایت کرده بود.استکانهادرنعلبکی می رقصیدند.راه اف

به سینی سرایت کرده بود.استکانهادرنعلبکی می رقصیدند.راه افتادنم به اراده ی خودم نبودوپاهایم ناخوداگاه به دنبال مادرم کشیدمیشد.هرگونه احساسی داشتم جزء شادید،چهره ی خواهرم راهنگام مراسم خواستگاریش رابه یاداوردم،شرم ولبخندی که صورتش رازیباترکرده بود.
احساس کردم همه ی ان فکروخیالهاخام بوده،نبایدبه این زودی جامیزدم.اینده م .هدفم.زندگی ام دریک مسیربودوان هم تحصیل دردانشگاه بااین نفس عمیقی کشیدم وعزمم راجزم کردم.
همه ی نگاهابه روی سینی چای متمرکزبود.حتی هنگامی که سلام کردم وسینی چای راجلوی میهمانهاگرفتمکدران لحظه متوجه شدگ خانم واقای محمودی هم حضوردارند.اقایی رضایی حضورنداشت.
خواستم ازسالن خارج شوم که صدای خانمی نااشنامرابرجای خودمیخکوب کرد.
عروس خانم نیومده میخوان تشریف ببرند؟یااینجارسمه برادختری که میان خواستگاری دخترخانم توهفت جاخودش روقایم میکنه؟
لحنش باطعنه امیخته بود.به ناگه نگاهی به پسراقای رضایی انداختم صوراش قرمزبود.خواستم برگردم ولی بخاطرپدرومادرم اینکارونکردم.رفتم کنارپدرجایی برای نشستن پیداکردم.
اتفاقات ان روزاعصابم راتحریک کرده بود منتظریه جرقه بودمنفجرشوم لبم رامحکم به دندان فشردم تاصدایم بلندنشود.
بازهمان صدادرفضایی اتاق طنین انداخت.
اقای احمدی شماخوب میدانیدکه ماجندساله
دیدگاه ها (۲)

به سینی سرایت کرده بود.استکانهادرنعلبکی می رقصیدند.راه افتاد...

صنعت کامپوزیت کوهی محصولات کامپوزیتی

ولی قبلا :)!

ولی سیلا :)!

اما تو نموندی . . ;)!

ولی عشق اول هیچ وقت فراموش نمیشه . . :)!

حق تا ابد

عجب شباهتی !!

ولی مرت خیلی از پارتنر جدید افرا بهتر بود..

ولی این پسر چقدر مظلومه :)!

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط