★彡 Part 4 彡★
★彡 Part 4 彡★
نگاهی به سوزنی که بین انگشت هام قفل شده بود کردم.
نمیدونم چیشد که این موجود سنگین رو تا اتاق خواب بردم. ولی حالا اون اینجا مدتیه که از هوش رفته و من هم در سکوت به سوزن میان انگشت هام خیره ام.
خدا روشکر جعبه ی کمک های اولیه رو داشتم. این خونه حداقل یه چیز بدرد بخور داشت!
هیچ به یاد ندارم چطور گلوله رو از قفسه ی سینش خارج کرده بودم. با این حال، الان دارم زخمش رو بخیه میزنم.
حتی نمیدونم دارم چیکار میکنم!
خدایا نجاتم بده.
خدایا نجاتم بده.
خدایا نجاتم بده.
خدایا این مرد رو از مرگ نجات بده.
کارم رو نصفه نیمه انجام دادم.
اما حداقل هنوز نفس میکشید.
این خوب بود دیگه، نه؟
صورتش خونی بود. لباس هاش هم همینطور.
بعد از چک کردن سر و وضعش رفتم تا از آشپزخونه پارچه ای چیزی بردارم و کف خونه رو که به خون آغشته بود تمیز کنم.
وقتی وارد آشپزخانه شدم، چشمم به نودلم افتاد. مطمئنم تا الان سرد شده.
بیخیال پوفی کردم و یک پارچه ی رندوم از کابینت برداشتم و مشغول تمیز کردن کلبه ی کوچیکم شدم. جایی که باید تا آخر عمرم توش زندگی میکردم.
اگه مامانم اینجا بود، مطمئنم این کلبه ی درب و داغون اینقدر خسته کننده و کسل به نظر نمی رسید.
اون خیلی شیطون بود. من تقریبا آروم بودم ولی مامان روحیه ی شادی داشت و این دقیقا چیزی بود که من عاشقش بودم.
خوشحالی.
آخرین باری که لبخند زدم. خب، حدود یک ماه پیش بود.
درست روز قبل مرگ مادرم.
من و مامانم باهم دیگه آشپزی کرده بودیم. البته بیشترش شیطنت بود تا پخت و پز.
ولی خیلی بهمون خوش گذشت. خیلی زیاد.
با فکر مامانم لبخندی روی لب هام جا خوش کرد. همونطور که به گذشته ام با مامان فکر میکردم زمان از دستم در رفت. تا دیروقت مشغول تمیز کردن زمینی بودم که خیلی وقته تمیز شده.
افکار مامان، روز های خوش زندگیم، تک به تک از جلوی چشمم رد میشدن و همین باعث میشد توی دنیای دیگه ای به سر کنم و هیچ چیز از شرایط اون لحظه ام رو درک نکنم.
نگاهی به سوزنی که بین انگشت هام قفل شده بود کردم.
نمیدونم چیشد که این موجود سنگین رو تا اتاق خواب بردم. ولی حالا اون اینجا مدتیه که از هوش رفته و من هم در سکوت به سوزن میان انگشت هام خیره ام.
خدا روشکر جعبه ی کمک های اولیه رو داشتم. این خونه حداقل یه چیز بدرد بخور داشت!
هیچ به یاد ندارم چطور گلوله رو از قفسه ی سینش خارج کرده بودم. با این حال، الان دارم زخمش رو بخیه میزنم.
حتی نمیدونم دارم چیکار میکنم!
خدایا نجاتم بده.
خدایا نجاتم بده.
خدایا نجاتم بده.
خدایا این مرد رو از مرگ نجات بده.
کارم رو نصفه نیمه انجام دادم.
اما حداقل هنوز نفس میکشید.
این خوب بود دیگه، نه؟
صورتش خونی بود. لباس هاش هم همینطور.
بعد از چک کردن سر و وضعش رفتم تا از آشپزخونه پارچه ای چیزی بردارم و کف خونه رو که به خون آغشته بود تمیز کنم.
وقتی وارد آشپزخانه شدم، چشمم به نودلم افتاد. مطمئنم تا الان سرد شده.
بیخیال پوفی کردم و یک پارچه ی رندوم از کابینت برداشتم و مشغول تمیز کردن کلبه ی کوچیکم شدم. جایی که باید تا آخر عمرم توش زندگی میکردم.
اگه مامانم اینجا بود، مطمئنم این کلبه ی درب و داغون اینقدر خسته کننده و کسل به نظر نمی رسید.
اون خیلی شیطون بود. من تقریبا آروم بودم ولی مامان روحیه ی شادی داشت و این دقیقا چیزی بود که من عاشقش بودم.
خوشحالی.
آخرین باری که لبخند زدم. خب، حدود یک ماه پیش بود.
درست روز قبل مرگ مادرم.
من و مامانم باهم دیگه آشپزی کرده بودیم. البته بیشترش شیطنت بود تا پخت و پز.
ولی خیلی بهمون خوش گذشت. خیلی زیاد.
با فکر مامانم لبخندی روی لب هام جا خوش کرد. همونطور که به گذشته ام با مامان فکر میکردم زمان از دستم در رفت. تا دیروقت مشغول تمیز کردن زمینی بودم که خیلی وقته تمیز شده.
افکار مامان، روز های خوش زندگیم، تک به تک از جلوی چشمم رد میشدن و همین باعث میشد توی دنیای دیگه ای به سر کنم و هیچ چیز از شرایط اون لحظه ام رو درک نکنم.
- ۳۳۲
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط