پارت
پارت ۴
پشت پنجره های خاموش
ناروتو بعد از اون شب سخت از خواب بلند شد و چندین بار پلک زد که به نور وحشتناک شدیدی که از پنجره میاد عادت کنه وقتی به خودش اومد احساس کرد که هم سبک شده و هم سنگین تر از قبل ی کسی داشت از درون میخوردش ناروتو توی این افکار غرق شده بود تا اینکه یاد حرف کرد افسر افتاد
مرد افسر : به یکی از فامیلات زنگ میزنم که بیاد پیشت و سر پرستیتو قبول کنه
ناروتو سریع از جاش بلند شد و از راهرویی که داخلش بود بیرون اومد و رفت داخل حال و همه جای خونه رو چک کرد و روی زمین نشست و پاهاش رو بغل کرد و جوری که فقط خودش بفهمه گفت
ناروتو : چرا کسی نیومده ؟ یعنی جز مامان و بابا کسی منو دوست نداره ؟ آخه چرا ؟ من چه گناهی کردم...
ناروتو دلش پر بود ولی میدونست که گریه کردن چیزی رو عوض نمیکنه.......
با مرور زمان ناروتو حالا ۱۵ سالش شده بود همه چیز مثل همه ی روز های دیگه داشت میگذشت که ی روز صبح همه چیز تغییر کرد
ناروتو : امروز دیگه وقتشه
ناروتو از روی تخت اتاق خودش بلند شد و از اتاق خارج شد مثل همیشه به در بسته ی اتاق مادر و پدرش نگاه کرد و لبخند محوی زد و گفت
ناروتو : مامان بابا من جام خوبه هنوزم حالم خوبه نگران من نباشید
ناروتو این حرف روز زد و رفت داخل آشپزخونه و مثل همیشه صبحانه خورد و سریع لباساش رو عوض کرد و از خونه رفت بیرون
ناروتو داخل ذهنش : « امروز امروز دیگه میتونم از این خونه برم دوست ندارم برم ولی در عین حال ولی وقتی داخل خونه ای که داخلش بزرگ شدم میخوابم شبا ی چیزی مثل حس خفگی بهم تست میده و دیوونم میکنه نمیتونم دیگه بمونم منو ببخشید مامان بابا.... »
ناروتو توی همین افکار بود که خیلی سریع رسید به املاکی که میخواست وارد املاکی شد و با صاحب املاکی شروع به بحث کرد
ناروتو : اما تو گفتی که میتونی باهام راه بیای گفتی که این خونه رو من میتونم اجاره کنم چرا حالا میزنی زیر حرفت
صاحب املاکی : ببین بچه دنیا رو پول میچرخه یعنی بهتر بگم پوله که داره این دنیا رو میچرخونه من نمیتونم مفت و مجانی بهت ی خونه بدم که
ناروتو : منم نگفتم مفت و مجانی گفتم که پولش رو میدم اصلا چرا موندم اینجا میرم ی جای دیگه
ناروتو این حرف رو زد و خواست بره که مرد گفت
صاحب املاکی : میدونی که اینجا کمترین خونه ها رو داره نمیتونی جای دیگه ای رو پیدا بکنی
ولی ناروتو به رفتنش ادامه میداد که همون لحظه لیموزین مشکی جلوی املاکی پارک کرد همون لحظه ناروتو و مرد خشکشون زد هردو این سوال داخل ذهنشون تکرار میشد « چرا باید همچین ماشینی جلوی همچنین املاکی پارک بکنه ؟ » و همون موقع مردی با کت و شلوار مشکی و چشمایی به سیاهی شب و موهایی از پشت بسته شد پیاده شد و با چشمانی بی احساس وارد املاکی شد و دستش رو جلوی سینه ی ناروتو گرفت تا دیگه نتونه از اینی که هست جلو تر بره
ناروتو : ....
مرد پولدار : ببینم بچه ای مثل تو اومده بود اینجا چیکار ؟
ناروتو کمی از مرد ترسیده بود به خاطر همین سعی کرد که ادب خودش رو نگه داره
ناروتو : آقا اومده بودم تا...بتونم ی خونه اجاره بکنم
مرد پولدار : و خب حالا چرا داری میری ؟
ناروتو چیزی نگفت و فقط به مرد نگاه کرد ولی مرد با عصبانیت تمام گفت
مرد پولدار : خب اگر نمیخوای حرف بزنی مجبورت میکنم گر حرف زدن کارای دیگه ای بکنی ( بچه ها فکر نکنید منظورش کارای بد بده ها فقط منظورش اینه که آدم بکشه و اینا 🗿 »
ناروتو : پ...پولم کافی نبود
مرد پولدار : هوم من برات خونه ای که میخوای رو میخرم
ناروتو : اما چرا ؟
مرد پولدار : وقتی خونه رو خریدم بهت دلیلش رو میگم
ناروتو هیچی نگفت و فقط سرش رو پایین انداخت و سعی کرد کمی از استرسش کم کنه
مرد پولدار همون موقع خرید خونه رو تموم کرد و به سمت ناروتو اومد و در حین رفتنش گفت
مرد پولدار : با من بیا داخل ماشین
ناروتو از ناچاری مجبور شد با مرد بره و سوار ماشین بشه وقتی وارد ماشین شد مرد رو به روی ناروتو نشست و گفت
مرد پولدار : خب ناروتو مثل اینکه خیلی بزرگ شدی نه ؟
ناروتو خشکش زده بود نمیدونست که چرا این مرد اسمش رو میدونه و فقط سکوت کرد...
بچه ها دیشب به خدا شیصت بار این پارت رو نوشتم هی ویسگون پاکش کرد نمیدونم چرا چلی خب دیشب قصد داشتم بیشتر از اینا پارت بدم ولی خب نشد 🥲 بازم امروز میدم 👍 و اینکه میخواستم بگم من درس رو به کلیه چپمم نمیگیرم اصلا درس هیچی نیست خوشم نمیاد کلا بدونید اگر پارت نمیدم درحال انجام هر کاریم جز درس خوندن 🗿
پشت پنجره های خاموش
ناروتو بعد از اون شب سخت از خواب بلند شد و چندین بار پلک زد که به نور وحشتناک شدیدی که از پنجره میاد عادت کنه وقتی به خودش اومد احساس کرد که هم سبک شده و هم سنگین تر از قبل ی کسی داشت از درون میخوردش ناروتو توی این افکار غرق شده بود تا اینکه یاد حرف کرد افسر افتاد
مرد افسر : به یکی از فامیلات زنگ میزنم که بیاد پیشت و سر پرستیتو قبول کنه
ناروتو سریع از جاش بلند شد و از راهرویی که داخلش بود بیرون اومد و رفت داخل حال و همه جای خونه رو چک کرد و روی زمین نشست و پاهاش رو بغل کرد و جوری که فقط خودش بفهمه گفت
ناروتو : چرا کسی نیومده ؟ یعنی جز مامان و بابا کسی منو دوست نداره ؟ آخه چرا ؟ من چه گناهی کردم...
ناروتو دلش پر بود ولی میدونست که گریه کردن چیزی رو عوض نمیکنه.......
با مرور زمان ناروتو حالا ۱۵ سالش شده بود همه چیز مثل همه ی روز های دیگه داشت میگذشت که ی روز صبح همه چیز تغییر کرد
ناروتو : امروز دیگه وقتشه
ناروتو از روی تخت اتاق خودش بلند شد و از اتاق خارج شد مثل همیشه به در بسته ی اتاق مادر و پدرش نگاه کرد و لبخند محوی زد و گفت
ناروتو : مامان بابا من جام خوبه هنوزم حالم خوبه نگران من نباشید
ناروتو این حرف روز زد و رفت داخل آشپزخونه و مثل همیشه صبحانه خورد و سریع لباساش رو عوض کرد و از خونه رفت بیرون
ناروتو داخل ذهنش : « امروز امروز دیگه میتونم از این خونه برم دوست ندارم برم ولی در عین حال ولی وقتی داخل خونه ای که داخلش بزرگ شدم میخوابم شبا ی چیزی مثل حس خفگی بهم تست میده و دیوونم میکنه نمیتونم دیگه بمونم منو ببخشید مامان بابا.... »
ناروتو توی همین افکار بود که خیلی سریع رسید به املاکی که میخواست وارد املاکی شد و با صاحب املاکی شروع به بحث کرد
ناروتو : اما تو گفتی که میتونی باهام راه بیای گفتی که این خونه رو من میتونم اجاره کنم چرا حالا میزنی زیر حرفت
صاحب املاکی : ببین بچه دنیا رو پول میچرخه یعنی بهتر بگم پوله که داره این دنیا رو میچرخونه من نمیتونم مفت و مجانی بهت ی خونه بدم که
ناروتو : منم نگفتم مفت و مجانی گفتم که پولش رو میدم اصلا چرا موندم اینجا میرم ی جای دیگه
ناروتو این حرف رو زد و خواست بره که مرد گفت
صاحب املاکی : میدونی که اینجا کمترین خونه ها رو داره نمیتونی جای دیگه ای رو پیدا بکنی
ولی ناروتو به رفتنش ادامه میداد که همون لحظه لیموزین مشکی جلوی املاکی پارک کرد همون لحظه ناروتو و مرد خشکشون زد هردو این سوال داخل ذهنشون تکرار میشد « چرا باید همچین ماشینی جلوی همچنین املاکی پارک بکنه ؟ » و همون موقع مردی با کت و شلوار مشکی و چشمایی به سیاهی شب و موهایی از پشت بسته شد پیاده شد و با چشمانی بی احساس وارد املاکی شد و دستش رو جلوی سینه ی ناروتو گرفت تا دیگه نتونه از اینی که هست جلو تر بره
ناروتو : ....
مرد پولدار : ببینم بچه ای مثل تو اومده بود اینجا چیکار ؟
ناروتو کمی از مرد ترسیده بود به خاطر همین سعی کرد که ادب خودش رو نگه داره
ناروتو : آقا اومده بودم تا...بتونم ی خونه اجاره بکنم
مرد پولدار : و خب حالا چرا داری میری ؟
ناروتو چیزی نگفت و فقط به مرد نگاه کرد ولی مرد با عصبانیت تمام گفت
مرد پولدار : خب اگر نمیخوای حرف بزنی مجبورت میکنم گر حرف زدن کارای دیگه ای بکنی ( بچه ها فکر نکنید منظورش کارای بد بده ها فقط منظورش اینه که آدم بکشه و اینا 🗿 »
ناروتو : پ...پولم کافی نبود
مرد پولدار : هوم من برات خونه ای که میخوای رو میخرم
ناروتو : اما چرا ؟
مرد پولدار : وقتی خونه رو خریدم بهت دلیلش رو میگم
ناروتو هیچی نگفت و فقط سرش رو پایین انداخت و سعی کرد کمی از استرسش کم کنه
مرد پولدار همون موقع خرید خونه رو تموم کرد و به سمت ناروتو اومد و در حین رفتنش گفت
مرد پولدار : با من بیا داخل ماشین
ناروتو از ناچاری مجبور شد با مرد بره و سوار ماشین بشه وقتی وارد ماشین شد مرد رو به روی ناروتو نشست و گفت
مرد پولدار : خب ناروتو مثل اینکه خیلی بزرگ شدی نه ؟
ناروتو خشکش زده بود نمیدونست که چرا این مرد اسمش رو میدونه و فقط سکوت کرد...
بچه ها دیشب به خدا شیصت بار این پارت رو نوشتم هی ویسگون پاکش کرد نمیدونم چرا چلی خب دیشب قصد داشتم بیشتر از اینا پارت بدم ولی خب نشد 🥲 بازم امروز میدم 👍 و اینکه میخواستم بگم من درس رو به کلیه چپمم نمیگیرم اصلا درس هیچی نیست خوشم نمیاد کلا بدونید اگر پارت نمیدم درحال انجام هر کاریم جز درس خوندن 🗿
- ۵۶۹
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط