هفت مافیای سرد
هفت مافیای سرد
پارت ۱۷
ویو آرنیکا :
روی تاب نشسته بودم و به منظره نگاه میکردم صدای برخورد آب به سنگ و وزیدن باد میان برگ ها بهم حس آرامش را میدهد همیشه اینطوری است هر وقت احساس ناراحتی یا پوچی میکنم به طبیعت نگاه میکنم نفس عمیق میکشم که ناگهان تاب تکان خورد برگشتم و
ویو جونگ کوک :
وقتی حرف های آرنیکا را شنیدم قلبم شکست آرنیکا خیلی زندگی سختی داشته ولی بازم میخنده بعد از شام بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم داخل اتاقم و روی صندلی نشستم و به بیرون نگاه کردم آرنیکا را روی تاب دیدم که به ابنما نگاه میکرد تصمیم گرفتم برم پیشش شاید بتونم حالش را بهتر کنم بلند شدم و از اتاق خارج شدم و وارد حیاط شدم به سمت آرنیکا رفتم دستم را روی تاب گذاشتم که آرنیکا متوجه من شد و به سمتم برگشت
آرنیکا : تو هم اومدی اینجا
جونگ کوک : آره خواستم ببینم اینجا چیکار میکنی هیچوقت اینجا نمی امدی
آرنیکا: اممم یکم حالم گرفته بود بخاطر همین اومدم
جونگ کوک : آها
جونگ کوک کنار آرنیکا نشست و به آرنیکا نگاه کرد که به منظره خیره شده بود ولی انگار هنوز ناراحت بود شاید جونگ کوک اشتباه دیده ولی نه هر کسی میفهدید که آرنیکا حالش خوب نیست
جونگ کوک : حالت خوبه ؟
آرنیکا برگشت و به جونگ کوک نگاه کرد
آرنیکا : آره خوبم
جونگ کوک : مطمئنی
آرنیکا : آره چطور
جونگ کوک : دروغ میگی
آرنیکا : نه راست میگم
جونگ کوک : الکی نگو از نگاهت معلومه
آرنیکا چیزی نگفت و به منظره نگاه کرد
جونگ کوک : بخاطر قضیه سر شام است
آرنیکا :.......
جونگ کوک : لطفاً چیزی بگو
آرنیکا :.....آره.....سر شام وقتی یاد اتفاق افتادم خیلی حالم گرفته شد با اینکه چند سال هم گذشته بازم نتونستم فراموش کنم
جونگ کوک فقط به آرنیکا نگاه میکرد
آرنیکا : الان حتما با خودت میگی من ضعیف هستم و این حرفا
جونگ کوک : نه کی گفته تو ضعیف هستی
آرنیکا : راستش من هیچوقت درباره این موضوع با هیچکس حرف نزدم.....بعد از اون اتفاق خیلی طول میکشه به آدما اعتماد کنم میدونی من از اینکه بهم دست درازی شده ناراحت هستم ولی بیشتر از این ناراحتم که توسط کسی که عاشقش بودم این اتفاق برایم افتاده
ناگهان قطره اشکی از چشمان آرنیکا فرو ریخت و آرنیکا سریع با دست آن را پاک کرد جونگ کوک که دید دستش را روی شونه آرنیکا گذاشت و گفت :
اشکال ندارد گریه کنی بعضی وقتا بهش نیاز داری
آرنیکا با چشمانی اشک آلود به جونگ کوک نگاه کرد و سرش را روی شانه جونگ کوک گذاشت و گفت :
تو اولین کسی هستی که من باهاش اینقدر راحت بودم
جونگ کوک : پس باید شیرینی بدهم
و هر دو خندیدند و به منظره نگاه کردند شاید این اولین قدم برای دوستی آنها بوده است یا چیز دیگری شاید هم همه اینها یه نقشه بوده کسی چه میدونه
بعد از چند دقیقه جونگ کوک گفت :
میگم نظرت چیه نقاشی بکشیم
ارنیکا : مگه بلدی
جونگ کوک : آره من کلاس نقاشی رفتم
آرنیکا خنده ای کرد
آرنیکا : سر کارم میزاری
جونگ کوک : میخوای نشونت بدهم
آرنیکا : بدم نمی آید بریم
جونگ کوک : بریم
و هر دو بلند شدند و وارد عمارت شدند و به سمت اتاق آرنیکا رفتند یک بوم متوسط به همراه قلمو و اب و اکرولیک و..... برداشتند و وارد حیاط شدند روی یک میز نشستند و سفره را روی میز پهن کردند و پیشبند برای اینکه لباسشان رنگی نشود پوشیدند و وسایل را آماده کردند
آرنیکا : خب چی بکشیم
جونگ کوک : نمیدونم منظره چطوره
آرنیکا : باشه وایسا چند تا طرح پیدا کردم
آرنیکا به سری طرح پیدا کرد و نشون جونگ کوک داد
جونگ کوک : نه این خوب نیست
نه این خیلی سخته
نه این خیلی آسونه
نه این خیلی زشته
آرنیکا : مگه میخوای لباس دامادی بگیری که اینقدر ایراد میگیری
جونگ کوک : نباید به طرح خوب بکشیم
آرنیکا : خیلی خوب من تسلیم این چطوره
جونگ کوک : آره خوبه ( عکسش را میگذارم )
و شروع به نقاشی کردیم بعد از دو ساعت تمام شد به بوم نگاه کردم انصافا خیلی خوشگل شده بود
آرنیکا : خیلی خوب شده
جونگ کوک : آره
آرنیکا : از تو انتظار نداشتم نقاشی ات خوب باشه
جونگ کوک : منو چی فرض کردی
آرنیکا : آدم خشن سرد و بی رحم و قاتل سریالی هستی که ۲۰۰ تا آدم کشتی و هر شب یکی زیر تو است
جونگ کوک : این مزخرفات را کی بهت گفته
آرنیکا : اخبار بین المللی
جونگ کوک : همش دروغ به مردم میگن من الان بنظرت اینا هستم
آرنیکا : الان نه ولی جلوی مردم که اینجوری هستی
جونگ کوک و آرنیکا در حال بحث با هم بودند یهو جونگ کوک
ادامه دارد......
پارت ۱۷
ویو آرنیکا :
روی تاب نشسته بودم و به منظره نگاه میکردم صدای برخورد آب به سنگ و وزیدن باد میان برگ ها بهم حس آرامش را میدهد همیشه اینطوری است هر وقت احساس ناراحتی یا پوچی میکنم به طبیعت نگاه میکنم نفس عمیق میکشم که ناگهان تاب تکان خورد برگشتم و
ویو جونگ کوک :
وقتی حرف های آرنیکا را شنیدم قلبم شکست آرنیکا خیلی زندگی سختی داشته ولی بازم میخنده بعد از شام بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم داخل اتاقم و روی صندلی نشستم و به بیرون نگاه کردم آرنیکا را روی تاب دیدم که به ابنما نگاه میکرد تصمیم گرفتم برم پیشش شاید بتونم حالش را بهتر کنم بلند شدم و از اتاق خارج شدم و وارد حیاط شدم به سمت آرنیکا رفتم دستم را روی تاب گذاشتم که آرنیکا متوجه من شد و به سمتم برگشت
آرنیکا : تو هم اومدی اینجا
جونگ کوک : آره خواستم ببینم اینجا چیکار میکنی هیچوقت اینجا نمی امدی
آرنیکا: اممم یکم حالم گرفته بود بخاطر همین اومدم
جونگ کوک : آها
جونگ کوک کنار آرنیکا نشست و به آرنیکا نگاه کرد که به منظره خیره شده بود ولی انگار هنوز ناراحت بود شاید جونگ کوک اشتباه دیده ولی نه هر کسی میفهدید که آرنیکا حالش خوب نیست
جونگ کوک : حالت خوبه ؟
آرنیکا برگشت و به جونگ کوک نگاه کرد
آرنیکا : آره خوبم
جونگ کوک : مطمئنی
آرنیکا : آره چطور
جونگ کوک : دروغ میگی
آرنیکا : نه راست میگم
جونگ کوک : الکی نگو از نگاهت معلومه
آرنیکا چیزی نگفت و به منظره نگاه کرد
جونگ کوک : بخاطر قضیه سر شام است
آرنیکا :.......
جونگ کوک : لطفاً چیزی بگو
آرنیکا :.....آره.....سر شام وقتی یاد اتفاق افتادم خیلی حالم گرفته شد با اینکه چند سال هم گذشته بازم نتونستم فراموش کنم
جونگ کوک فقط به آرنیکا نگاه میکرد
آرنیکا : الان حتما با خودت میگی من ضعیف هستم و این حرفا
جونگ کوک : نه کی گفته تو ضعیف هستی
آرنیکا : راستش من هیچوقت درباره این موضوع با هیچکس حرف نزدم.....بعد از اون اتفاق خیلی طول میکشه به آدما اعتماد کنم میدونی من از اینکه بهم دست درازی شده ناراحت هستم ولی بیشتر از این ناراحتم که توسط کسی که عاشقش بودم این اتفاق برایم افتاده
ناگهان قطره اشکی از چشمان آرنیکا فرو ریخت و آرنیکا سریع با دست آن را پاک کرد جونگ کوک که دید دستش را روی شونه آرنیکا گذاشت و گفت :
اشکال ندارد گریه کنی بعضی وقتا بهش نیاز داری
آرنیکا با چشمانی اشک آلود به جونگ کوک نگاه کرد و سرش را روی شانه جونگ کوک گذاشت و گفت :
تو اولین کسی هستی که من باهاش اینقدر راحت بودم
جونگ کوک : پس باید شیرینی بدهم
و هر دو خندیدند و به منظره نگاه کردند شاید این اولین قدم برای دوستی آنها بوده است یا چیز دیگری شاید هم همه اینها یه نقشه بوده کسی چه میدونه
بعد از چند دقیقه جونگ کوک گفت :
میگم نظرت چیه نقاشی بکشیم
ارنیکا : مگه بلدی
جونگ کوک : آره من کلاس نقاشی رفتم
آرنیکا خنده ای کرد
آرنیکا : سر کارم میزاری
جونگ کوک : میخوای نشونت بدهم
آرنیکا : بدم نمی آید بریم
جونگ کوک : بریم
و هر دو بلند شدند و وارد عمارت شدند و به سمت اتاق آرنیکا رفتند یک بوم متوسط به همراه قلمو و اب و اکرولیک و..... برداشتند و وارد حیاط شدند روی یک میز نشستند و سفره را روی میز پهن کردند و پیشبند برای اینکه لباسشان رنگی نشود پوشیدند و وسایل را آماده کردند
آرنیکا : خب چی بکشیم
جونگ کوک : نمیدونم منظره چطوره
آرنیکا : باشه وایسا چند تا طرح پیدا کردم
آرنیکا به سری طرح پیدا کرد و نشون جونگ کوک داد
جونگ کوک : نه این خوب نیست
نه این خیلی سخته
نه این خیلی آسونه
نه این خیلی زشته
آرنیکا : مگه میخوای لباس دامادی بگیری که اینقدر ایراد میگیری
جونگ کوک : نباید به طرح خوب بکشیم
آرنیکا : خیلی خوب من تسلیم این چطوره
جونگ کوک : آره خوبه ( عکسش را میگذارم )
و شروع به نقاشی کردیم بعد از دو ساعت تمام شد به بوم نگاه کردم انصافا خیلی خوشگل شده بود
آرنیکا : خیلی خوب شده
جونگ کوک : آره
آرنیکا : از تو انتظار نداشتم نقاشی ات خوب باشه
جونگ کوک : منو چی فرض کردی
آرنیکا : آدم خشن سرد و بی رحم و قاتل سریالی هستی که ۲۰۰ تا آدم کشتی و هر شب یکی زیر تو است
جونگ کوک : این مزخرفات را کی بهت گفته
آرنیکا : اخبار بین المللی
جونگ کوک : همش دروغ به مردم میگن من الان بنظرت اینا هستم
آرنیکا : الان نه ولی جلوی مردم که اینجوری هستی
جونگ کوک و آرنیکا در حال بحث با هم بودند یهو جونگ کوک
ادامه دارد......
- ۴.۵k
- ۲۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط