اسم فیک عشق آبی
اسم فیک: عشق آبی
p13
ب: سلام دخترم... آره خوبم... توخوبی؟... نگران به نظر میرسی... چیزی شده؟...
ات: نه... نه بابا چیزی نشده... الان کجایی بابا؟
ب: خندیدم... چه دختر حلال زادهای دارم... من اومدم برای نوشتن قرارداد بزرگترین و مهم ترین پروژهی بینالمللی شرکتمون... همونی که
م: هیشش... نگو بهش... مگه قرار نبود سورپراز باشهه
ب: هاا... چیزه همونی که چیز بود... به خاطرش اومدیم کره...
ات: آو باشه بابا... پس من مزاحم نمیشم.. خدافظ
ب: نه دخترم... کاری داشتی زنگ زدی؟
ب: امم... نه... ییی یعنی آره... فقط خواستم بگم میشه چهارصد هزار وون بزنی به کارتم؟... ببخشید... را راستش... پول تو کارتم ن نبود....
ب: آره عزیزم حتماا چراکهنه... چجوری تو کارتت پول نیست من که همین چند روز پیش تا سقف مجازش برات پول ریختم
ات: ن نمیدونم... شاید رمزش رو اشتباه زدم.... بابا من برم بعد بهت زنگ میزنمم
ب: باشه دخترم برو... خدافظ
ات: تلفن رو قطع کردم... گیج شده بودم و تو ذهنم پر از سوالای بیجواب بود... سوار ماشین شدم و سرم رو گذاشتم روی فرمون...
من تو زندگی قبلیم چی بودم که الان دارم تقاصشو پس میدم؟؟... ماشینو روشن کردم و به سمت خونه رفتم
ویو ساعت 9 شب
ات: یه استایل دارک زدم... کلاه مشکی نقابدارم رو هم سر کردم.... (براتون گذاشتم بالا)
ات: مامان، من دارم میرم بیرون
م: الان؟ میدونی ساعت چنده؟...
ات: آره الان... مگه چیه؟؟... تو کره ساعت 9 شب حکم ساعت 12 ظهر رو داره... کلی دختر و پسر این موقع میرن بیرون برای خوش گذرونی
م: پس به آقای کانگ میگم بیاد مراقبت باشه
ات: مامان بیخیال میشی؟... حوصله کسیو ندارم... ترجیح میدم تنها باشم
م: باشه برو... من که آخر حریف تو یکی نمیشم
ات: خدافظ... پوفف... گذشتن از هفت خان رستم راحت تر از کَلکَل کردن با مامانمه...
سوار ماشین شدم و به سمت لوکیشنی که اون یارو برام فرستاد رفتم... اسمش شیووک بود... اون روز از روی میزش خوندم.... بعد از نیم ساعت رسیدم... اینجاست؟؟؟...تهِ یه کوچه ی تاریک که اصلا هیچ نشانهای از حیات نبود... چه برسه به کافه یه مغازه!
p13
ب: سلام دخترم... آره خوبم... توخوبی؟... نگران به نظر میرسی... چیزی شده؟...
ات: نه... نه بابا چیزی نشده... الان کجایی بابا؟
ب: خندیدم... چه دختر حلال زادهای دارم... من اومدم برای نوشتن قرارداد بزرگترین و مهم ترین پروژهی بینالمللی شرکتمون... همونی که
م: هیشش... نگو بهش... مگه قرار نبود سورپراز باشهه
ب: هاا... چیزه همونی که چیز بود... به خاطرش اومدیم کره...
ات: آو باشه بابا... پس من مزاحم نمیشم.. خدافظ
ب: نه دخترم... کاری داشتی زنگ زدی؟
ب: امم... نه... ییی یعنی آره... فقط خواستم بگم میشه چهارصد هزار وون بزنی به کارتم؟... ببخشید... را راستش... پول تو کارتم ن نبود....
ب: آره عزیزم حتماا چراکهنه... چجوری تو کارتت پول نیست من که همین چند روز پیش تا سقف مجازش برات پول ریختم
ات: ن نمیدونم... شاید رمزش رو اشتباه زدم.... بابا من برم بعد بهت زنگ میزنمم
ب: باشه دخترم برو... خدافظ
ات: تلفن رو قطع کردم... گیج شده بودم و تو ذهنم پر از سوالای بیجواب بود... سوار ماشین شدم و سرم رو گذاشتم روی فرمون...
من تو زندگی قبلیم چی بودم که الان دارم تقاصشو پس میدم؟؟... ماشینو روشن کردم و به سمت خونه رفتم
ویو ساعت 9 شب
ات: یه استایل دارک زدم... کلاه مشکی نقابدارم رو هم سر کردم.... (براتون گذاشتم بالا)
ات: مامان، من دارم میرم بیرون
م: الان؟ میدونی ساعت چنده؟...
ات: آره الان... مگه چیه؟؟... تو کره ساعت 9 شب حکم ساعت 12 ظهر رو داره... کلی دختر و پسر این موقع میرن بیرون برای خوش گذرونی
م: پس به آقای کانگ میگم بیاد مراقبت باشه
ات: مامان بیخیال میشی؟... حوصله کسیو ندارم... ترجیح میدم تنها باشم
م: باشه برو... من که آخر حریف تو یکی نمیشم
ات: خدافظ... پوفف... گذشتن از هفت خان رستم راحت تر از کَلکَل کردن با مامانمه...
سوار ماشین شدم و به سمت لوکیشنی که اون یارو برام فرستاد رفتم... اسمش شیووک بود... اون روز از روی میزش خوندم.... بعد از نیم ساعت رسیدم... اینجاست؟؟؟...تهِ یه کوچه ی تاریک که اصلا هیچ نشانهای از حیات نبود... چه برسه به کافه یه مغازه!
- ۲۸۸
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط