لیلی زیر درخت انار نشست.

لیلی زیر درخت انار نشست.

درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ.

گلها انار شد، داغ داغ. هر اناری هزارتا دانه داشت.

دانه ها عاشق بودند، دانه ها توی انار جا نمی شدند.

انار کوچک بود. دانه ها ترکیدند. انار ترک برداشت.

خون انار روی دست لیلی چکید.

لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید.

مجنون به لیلی اش رسید.

خدا گفت: راز رسیدن فقط همین بود.



کافی است انار دلت ترک بخورد.
دیدگاه ها (۱)

خدا یـــــــــــــــــــــــا ...دستـــــــــــــــــــــــا...

دوک نخ ریسی بیاور، یوسف مصری ببر،شهر از بازار یوسف های ارزان...

هزار مرتبه گفتم: که دوستت دارمگرفته جبر شکوه تو اختیارم را!

در شعرهایم نیز حتی خود نبودمآنکس که روی سکه اش شب شد نبودماف...

آینه جادویی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط