پارت پنجاهوچهارم | ردپا
پارت پنجاهوچهارم | ردپا
جئون جونگکوک
جنگل کمکم ساکت شده بود.
فقط صدای قدمهاشون روی برگهای خیس و نفسهای بریدهشدهشون شنیده میشد.
جونگکوک چند قدم جلوتر از بقیه حرکت میکرد، اما هر چند ثانیه یکبار برمیگشت و پشت سرش رو نگاه میکرد.
هنوز مطمئن نبودن ایان و افرادشون دنبالشون نمیان.
ـ وایسا.
صدای جیهان باعث شد همه متوقف بشن.
جونگکوک برگشت.
جیهان چند لحظه به اطراف نگاه کرد و بعد آرام گفت:
ـ باید مطمئن بشیم کسی دنبالمون نیست.
لیام اسلحهش رو پایین آورد و نفس عمیقی کشید.
ـ تا اینجا که چیزی ندیدم.
جونگکوک چیزی نگفت.
نگاهش روی لارا بود.
لارا بین میچا و رُزا ایستاده بود و هنوز رنگش پریده بود.
میچا دستش رو محکم گرفته بود.
ـ خوبی؟
لارا سر تکون داد.
ـ آره...
اما جونگکوک میدونست «آره» گفتنش به معنی خوب بودنش نیست.
به سمتش رفت.
ـ لارا.
لارا سرش رو بلند کرد.
ـ جان؟
جونگکوک برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد آرام گفت:
ـ مطمئنی جایی آسیب ندیدی؟
لارا لبخند کمرنگی زد.
ـ گفتم که خوبم.
جونگکوک ابروهاش رو درهم کشید.
ـ من هنوز باور نکردم.
میچا زیر لب گفت:
ـ خب، عاشق شدی دیگه...
رُزا با آرنج آرومی بهش زد.
ـ میچا!
میچا شونه بالا انداخت.
ـ چی؟ واقعیت رو گفتم.
لارا خجالتزده سرش رو پایین انداخت.
جونگکوک اما برخلاف انتظار همه، لبخند کوچیکی زد.
ـ بذار هرچی میخواد بگه.
میچا با چشمهای گرد شده بهش نگاه کرد.
ـ واو...
لیام خندید.
ـ این دیگه اون جونگکوک قبلی نیست.
جیهان هم با خنده گفت:
ـ قطعاً نیست.
جونگکوک نگاه تهدیدآمیزی به هردوشون انداخت.
ـ خیلی حرف میزنید.
همه برای چند ثانیه خندیدن.
اما خندهها خیلی زود خاموش شد.
چون صدای خشخشی از بین درختها بلند شد.
همه ساکت شدن.
جونگکوک بلافاصله لارا رو پشت سر خودش کشید.
اسلحهها بالا رفت.
چند ثانیه گذشت.
هیچچیز.
لیام آرام جلو رفت و بین درختها رو بررسی کرد.
بعد برگشت.
ـ چیزی نیست.
جونگکوک هنوز اسلحهش رو پایین نیاورده بود.
حس بدی داشت.
خیلی بد.
جیهان نزدیکش شد.
ـ چی شده؟
جونگکوک آهسته گفت:
ـ ایان میدونه.
ـ چی؟
جونگکوک نگاهش رو به لارا دوخت.
ـ فهمیده لارا برام مهمه.
جیهان سکوت کرد.
چند لحظه بعد آرام گفت:
ـ این یعنی از این به بعد...
ـ آره.
جونگکوک جملهش رو کامل کرد.
ـ دیگه فقط دنبال من نیست.
لارا که بخشی از حرفها رو شنیده بود، جلو اومد.
ـ جونگکوک...
ـ نه.
جونگکوک برگشت سمتش.
ـ این بار گوش کن.
لحنش جدی بود.
ـ از این لحظه به بعد، هرجا من میرم تو همونجا میمونی.
لارا اخم کرد.
ـ یعنی چی؟
ـ یعنی تنها جایی نمیری.
ـ جونگکوک، من بچه نیستم.
ـ میدونم.
یک قدم نزدیکتر شد.
ـ دقیقاً به همین دلیله که دارم ازت میخوام جدی بگیری.
لارا چند لحظه به چشمهاش نگاه کرد.
ـ از من میترسی؟
جونگکوک مکث کرد.
ـ از اینکه بلایی سرت بیاد میترسم.
صدای جونگکوک این بار آنقدر آرام بود که فقط خودش و لارا شنیدن.
لارا نگاهش رو پایین انداخت.
ـ منم از اینکه بلایی سرت بیاد میترسم.
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط دستش رو گرفت.
ـ پس کنارم بمون.
لارا دستش رو محکمتر گرفت.
ـ میمونم.
چند متر آنطرفتر، میچا با لبخند به رُزا نگاه کرد.
ـ بالاخره!
رُزا آهسته خندید.
ـ ساکت باش بذار لحظهشون رو داشته باشن.
اما جیهان ناگهان گوشیای که در دستش بود رو نگاه کرد.
چهرهش تغییر کرد.
لیام متوجه شد.
ـ چی شده؟
جیهان صفحه گوشی رو به سمتش گرفت.
ـ ماشینها.
لیام نزدیکتر شد.
ـ کدوم ماشینها؟
ـ سه تا ماشین ناشناس از جاده اصلی رد شدن.
جونگکوک سریع پرسید:
ـ فاصلهشون؟
ـ حدود ده دقیقه.
جونگکوک به اطراف نگاه کرد.
ـ ممکنه مال ایان باشن؟
جیهان سرش رو تکون داد.
ـ نمیدونم.
جونگکوک چند ثانیه فکر کرد.
بعد گفت:
ـ باید مسیر رو عوض کنیم.
لیام پرسید:
ـ کجا بریم؟
ـ خونه امن شماره دو.
جیهان مخالفت کرد.
ـ اونجا خیلی نزدیک شهره.
جونگکوک جواب داد:
ـ دقیقاً به همین دلیل.
لیام نگاهش کرد.
ـ یعنی میخوای بریم جایی که ایان انتظار نداره؟
ـ آره.
جونگکوک اسلحهش رو پایین آورد و رو به بقیه گفت:
ـ حرکت میکنیم.
همه دوباره راه افتادن.
اما این بار جونگکوک دست لارا رو رها نکرد.
نه برای یک لحظه.
ــــــــــــــــــــــــــــــ
بقیش جانشد تو کامنتا نوشتممم
جئون جونگکوک
جنگل کمکم ساکت شده بود.
فقط صدای قدمهاشون روی برگهای خیس و نفسهای بریدهشدهشون شنیده میشد.
جونگکوک چند قدم جلوتر از بقیه حرکت میکرد، اما هر چند ثانیه یکبار برمیگشت و پشت سرش رو نگاه میکرد.
هنوز مطمئن نبودن ایان و افرادشون دنبالشون نمیان.
ـ وایسا.
صدای جیهان باعث شد همه متوقف بشن.
جونگکوک برگشت.
جیهان چند لحظه به اطراف نگاه کرد و بعد آرام گفت:
ـ باید مطمئن بشیم کسی دنبالمون نیست.
لیام اسلحهش رو پایین آورد و نفس عمیقی کشید.
ـ تا اینجا که چیزی ندیدم.
جونگکوک چیزی نگفت.
نگاهش روی لارا بود.
لارا بین میچا و رُزا ایستاده بود و هنوز رنگش پریده بود.
میچا دستش رو محکم گرفته بود.
ـ خوبی؟
لارا سر تکون داد.
ـ آره...
اما جونگکوک میدونست «آره» گفتنش به معنی خوب بودنش نیست.
به سمتش رفت.
ـ لارا.
لارا سرش رو بلند کرد.
ـ جان؟
جونگکوک برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد آرام گفت:
ـ مطمئنی جایی آسیب ندیدی؟
لارا لبخند کمرنگی زد.
ـ گفتم که خوبم.
جونگکوک ابروهاش رو درهم کشید.
ـ من هنوز باور نکردم.
میچا زیر لب گفت:
ـ خب، عاشق شدی دیگه...
رُزا با آرنج آرومی بهش زد.
ـ میچا!
میچا شونه بالا انداخت.
ـ چی؟ واقعیت رو گفتم.
لارا خجالتزده سرش رو پایین انداخت.
جونگکوک اما برخلاف انتظار همه، لبخند کوچیکی زد.
ـ بذار هرچی میخواد بگه.
میچا با چشمهای گرد شده بهش نگاه کرد.
ـ واو...
لیام خندید.
ـ این دیگه اون جونگکوک قبلی نیست.
جیهان هم با خنده گفت:
ـ قطعاً نیست.
جونگکوک نگاه تهدیدآمیزی به هردوشون انداخت.
ـ خیلی حرف میزنید.
همه برای چند ثانیه خندیدن.
اما خندهها خیلی زود خاموش شد.
چون صدای خشخشی از بین درختها بلند شد.
همه ساکت شدن.
جونگکوک بلافاصله لارا رو پشت سر خودش کشید.
اسلحهها بالا رفت.
چند ثانیه گذشت.
هیچچیز.
لیام آرام جلو رفت و بین درختها رو بررسی کرد.
بعد برگشت.
ـ چیزی نیست.
جونگکوک هنوز اسلحهش رو پایین نیاورده بود.
حس بدی داشت.
خیلی بد.
جیهان نزدیکش شد.
ـ چی شده؟
جونگکوک آهسته گفت:
ـ ایان میدونه.
ـ چی؟
جونگکوک نگاهش رو به لارا دوخت.
ـ فهمیده لارا برام مهمه.
جیهان سکوت کرد.
چند لحظه بعد آرام گفت:
ـ این یعنی از این به بعد...
ـ آره.
جونگکوک جملهش رو کامل کرد.
ـ دیگه فقط دنبال من نیست.
لارا که بخشی از حرفها رو شنیده بود، جلو اومد.
ـ جونگکوک...
ـ نه.
جونگکوک برگشت سمتش.
ـ این بار گوش کن.
لحنش جدی بود.
ـ از این لحظه به بعد، هرجا من میرم تو همونجا میمونی.
لارا اخم کرد.
ـ یعنی چی؟
ـ یعنی تنها جایی نمیری.
ـ جونگکوک، من بچه نیستم.
ـ میدونم.
یک قدم نزدیکتر شد.
ـ دقیقاً به همین دلیله که دارم ازت میخوام جدی بگیری.
لارا چند لحظه به چشمهاش نگاه کرد.
ـ از من میترسی؟
جونگکوک مکث کرد.
ـ از اینکه بلایی سرت بیاد میترسم.
صدای جونگکوک این بار آنقدر آرام بود که فقط خودش و لارا شنیدن.
لارا نگاهش رو پایین انداخت.
ـ منم از اینکه بلایی سرت بیاد میترسم.
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط دستش رو گرفت.
ـ پس کنارم بمون.
لارا دستش رو محکمتر گرفت.
ـ میمونم.
چند متر آنطرفتر، میچا با لبخند به رُزا نگاه کرد.
ـ بالاخره!
رُزا آهسته خندید.
ـ ساکت باش بذار لحظهشون رو داشته باشن.
اما جیهان ناگهان گوشیای که در دستش بود رو نگاه کرد.
چهرهش تغییر کرد.
لیام متوجه شد.
ـ چی شده؟
جیهان صفحه گوشی رو به سمتش گرفت.
ـ ماشینها.
لیام نزدیکتر شد.
ـ کدوم ماشینها؟
ـ سه تا ماشین ناشناس از جاده اصلی رد شدن.
جونگکوک سریع پرسید:
ـ فاصلهشون؟
ـ حدود ده دقیقه.
جونگکوک به اطراف نگاه کرد.
ـ ممکنه مال ایان باشن؟
جیهان سرش رو تکون داد.
ـ نمیدونم.
جونگکوک چند ثانیه فکر کرد.
بعد گفت:
ـ باید مسیر رو عوض کنیم.
لیام پرسید:
ـ کجا بریم؟
ـ خونه امن شماره دو.
جیهان مخالفت کرد.
ـ اونجا خیلی نزدیک شهره.
جونگکوک جواب داد:
ـ دقیقاً به همین دلیل.
لیام نگاهش کرد.
ـ یعنی میخوای بریم جایی که ایان انتظار نداره؟
ـ آره.
جونگکوک اسلحهش رو پایین آورد و رو به بقیه گفت:
ـ حرکت میکنیم.
همه دوباره راه افتادن.
اما این بار جونگکوک دست لارا رو رها نکرد.
نه برای یک لحظه.
ــــــــــــــــــــــــــــــ
بقیش جانشد تو کامنتا نوشتممم
- ۱۴۲
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط