من زندگی را دوست دارم
من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره میترسم
دین را دوست دارم
ولی از کشیشها میترسم
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبانها میترسم
عشق را دوست دارم
ولی از زنها میترسم
کودکان را دوست دارم
ولی از آیینه میترسم
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم میترسم
من میترسم پس هستم
این چنین میگذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار میترسم
برای اعتراف به کلیسا میروم
رو در روی علفهای روئیده بر دیوار کهنه میایستم
و همه گناههان خود را یکجا اعتراف میکنم
بخشیده خواهند شد به یقین
علفها بیواسطه با خدا سخن میگویند ..
{ حسین پناهی }
ولی از زندگی دوباره میترسم
دین را دوست دارم
ولی از کشیشها میترسم
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبانها میترسم
عشق را دوست دارم
ولی از زنها میترسم
کودکان را دوست دارم
ولی از آیینه میترسم
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم میترسم
من میترسم پس هستم
این چنین میگذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار میترسم
برای اعتراف به کلیسا میروم
رو در روی علفهای روئیده بر دیوار کهنه میایستم
و همه گناههان خود را یکجا اعتراف میکنم
بخشیده خواهند شد به یقین
علفها بیواسطه با خدا سخن میگویند ..
{ حسین پناهی }
- ۷۱۳
- ۱۹ آبان ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط