امروز با گودزیلامون تو تاکسی بودیم، بلند گفت دایی دماغ دا

امروز با گودزیلامون تو تاکسی بودیم، بلند گفت دایی دماغ دارم. یواش در گوشش گفتم بزار پیاده شیم دستمال بت میدم. دوباره بلند گفت نه خودم دستمال دارم. پیاده که شدیم گفتم اگه دستمال داشتی پ چرا گفتی دماغ دارم. گفت میخواستم آبروتو تو ماشین ببرم= (
دیدگاه ها (۵)

⟭𝑓𝑟𝑜𝑚 𝑓𝑟𝑖𝑒𝑛𝑑𝑠ℎ𝑖𝑝 𝑡𝑜𝑜 𝑙𝑜𝑣𝑒 ⟬𝑃𝑎𝑟𝑡 19نویسنده:«اونا شروع کردن به...

پارت 44╭─ 🎀🦋 𝑽𝒊𝒆𝒘 𝑯𝒚𝒖𝒏 𝑾𝒐𝒐 🦋🎀 ─╮دایی: آهان... فهمیدم! 😏آت: چ...

محو زیبایی او پارت ۲۵ویو رزا تو بیمارستان بودم چشمام سخت باز...

عزیز ترین دشمن من🍷پارت اول🍷ویو جیمین:حتما باید الان باشه؟. ...

★彡   Part 38 彡★ "میگم، میتونم یه سوال بپرسم؟""دوتا بپرس."بی ...

★ازدواج اجباری...p⁵بعد رفتن خانواده ها با پتویی که پیچیده بو...

فیک تهیونگ مافیایی اص*مات

نام رمان (عشق میان ما

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط