با تو نه برای من غروری ماند،

با تو نه برای من غروری ماند،
نه حواسی،
نه دلی.
با تو هر چقدر هم که پا در کفش رفتن میکنم،
باز هم نمی روم.
با تو هر چه حواسم را جایی دور پرت میکنم،
خودم را حتی راهی جاده می کنم و دور می شوم،
و دور میشوم
باز هم دنبال تو در چشمان هر غریبه ای می گردم.
با تو دلم تنگ می شود،
آنقدر تنگ که می ترسم راه نفس بر من ببندد.
با تو هر چه سراغ غرورم را می گیرم،
صدایش را نمی شنوم.
تو مرا از همیشه تنهاتر کرده ای؛
آنقدر تنها که برای خودم را دیدن هم باید پناه بیاورم به چشمان تو،
 که نیست،که نمی بیند مرا!
دیدگاه ها (۹)

○ یادم هست آخرین باری که کربلا مشرف شدم گفتم :"آقا جان ما را...

ببین الان عادت شده نبودت. ولی من یادت میوفتم، ساعت از ⁰⁰ : ⁰...

نمیدانم عزیزکم تقصیر من است یا قانون گذر زمان اینگونه بی رحم...

فراتر از خویش

✦ اولین گناه ✦فصل بیست‌وچهارم: شبی که ترکش کردم---آن شب.سایه...

محبوب ابدی دلممرا تنگ در آغوش بگیر آن چنان که کسی نتواند مرا...

«آیا کنارم خواهی ماند؟حال که روی دیگرم را دیدی، ترکم می‌کنی؟...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❹_بخش سوم__سوروسترمز می‌گیرم.صورتش را می‌گیرم و ...

آی زن!در سرانگشتانت چه می‌گذشتآن هنگام که قالیِ جان مرا می‌ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط