برادرخواندهیمن پارت42:
با صدای آلارم گوشیش از خواب بیدار شد و طبق روال هر روز، روزشو با یه دوش کوتاه شروع کرد. بعد از خشک کردن موهاش و پوشیدن کت و شلوار مشکی و رسمیش از اتاقش خارج شد. از پلههای عمارت پایین رفت و با دیدن جونگکوکی که همراه جونگهیون و جیاون سر میز نشسته لبخندی زد. از پشت سرش به میز نزدیک شد و در حالی که دستاشو پشت صندلیش ستون میکرد خطاب به جمع گفت:
_صبح همگی بخیر
جونگهیون با اخمای در همش نگاهی به تهیونگ لبخند بر لب انداخت و جوابی نداد. جیاون نگاهشو به پسرش داد و با چهرهای خنثی جواب داد:
_صبحت بخیر پسرم
و در نهایت جونگکوکی که تهیونگ منتظر نگاهش بود با قورت دادن لقمهش، به طرفش برگشت و با لبخند کوتاهی گفت:
_صبحت بخیر برادر... تهیونگ!
لبخند تهیونگ دندوننما شد. با عقب کشیدن صندلی خالی، کنار جونگکوک نشست. به محض نشستنش، جونگهیون از سر میز بلند شد و با قدمهای بلند به طرف راهروی خروجی رفت. تهیونگ اول متعجب شد و بعد در حالی که تکه نونی رو کره مالی میکرد با نیشخند خطاب به جیاون گفت:
_این چشه باز؟ از به هم خوردن برنامههاش ناراحته یا موندن من؟
جیاون با نگاه انداختن کوتاهی به جونگکوک، با اشاره به تهیونگ فهموند که جلوی اون، این حرفو نزنه و باعث خنده بلند تهیونگ شد. با سیاست همیشگیش گفت:
_ربطی به رفتن و نرفتن تو نداره. حق داره از به هم خوردن مراسم ازدواج پسرش ناراحت باشه.
جونگکوک برای لحظهای نگاه متعجبشو بهش داد و بعد دوباره مشغول خوردن صبحانهش شد. کاملا مشخص بود از روی سیاست چنین حرفی زده و ته دلش میخواد جونگهیون رو بابت اینطور رفتار کردن با پسر عزیزش خفه کنه. تهیونگ پوزخندی زد:
_حتما همینطوره!
جیاون بیاختیار نیشخندی زد و از سر میز بلند شد.
_جونگهیون که رفت، منم امروز با ماشین خودم میرم. زودتر بیاید که امروز کارای شرکت زیاده.
تهیونگ که دهنش پر بود به سر تکون دادنی اکتفا کرد و جیاون عمارت رو ترک کرد. با رفتن مادرش نگاهشو به نیمرخ جونگکوک داد. دستشو روی پاش گذاشت و با گره خوردن نگاهشون لبخندی زد.
_حال شما چطوره آقای جئون؟
جونگکوک لبخند متقابلی زد و جواب داد:
_خوبم
_دیشب خوب خوابیدی؟
_نه.. یعنی ذهنم درگیر بود
تهیونگ دستشو از روی پای پسر برداشت و پرسید:
_درگیر چی؟ به هم خوردن مراسم دیشب یا..
قبل از تکمیل جملهش جونگکوک صورتشو نزدیک آورد و در حالی که از فاصله کمی به چشماش خیره میشد زمزمه کرد:
_درگیر تو!
تهیونگ با حس پروانههایی که تو قلبش به پرواز در اومده بودن لبخند دندوننمایی زد و با نشوندن بوسه کوتاهی روی لبهای پسر به طرف راهروی خروجی رفت. جونگکوکِ مسخ شده از بوسهای موند، که نقشه داشت مرد رو به چالش بکشه اما حالا این قلب خودش بود که تند میتپید.
با صدای آلارم گوشیش از خواب بیدار شد و طبق روال هر روز، روزشو با یه دوش کوتاه شروع کرد. بعد از خشک کردن موهاش و پوشیدن کت و شلوار مشکی و رسمیش از اتاقش خارج شد. از پلههای عمارت پایین رفت و با دیدن جونگکوکی که همراه جونگهیون و جیاون سر میز نشسته لبخندی زد. از پشت سرش به میز نزدیک شد و در حالی که دستاشو پشت صندلیش ستون میکرد خطاب به جمع گفت:
_صبح همگی بخیر
جونگهیون با اخمای در همش نگاهی به تهیونگ لبخند بر لب انداخت و جوابی نداد. جیاون نگاهشو به پسرش داد و با چهرهای خنثی جواب داد:
_صبحت بخیر پسرم
و در نهایت جونگکوکی که تهیونگ منتظر نگاهش بود با قورت دادن لقمهش، به طرفش برگشت و با لبخند کوتاهی گفت:
_صبحت بخیر برادر... تهیونگ!
لبخند تهیونگ دندوننما شد. با عقب کشیدن صندلی خالی، کنار جونگکوک نشست. به محض نشستنش، جونگهیون از سر میز بلند شد و با قدمهای بلند به طرف راهروی خروجی رفت. تهیونگ اول متعجب شد و بعد در حالی که تکه نونی رو کره مالی میکرد با نیشخند خطاب به جیاون گفت:
_این چشه باز؟ از به هم خوردن برنامههاش ناراحته یا موندن من؟
جیاون با نگاه انداختن کوتاهی به جونگکوک، با اشاره به تهیونگ فهموند که جلوی اون، این حرفو نزنه و باعث خنده بلند تهیونگ شد. با سیاست همیشگیش گفت:
_ربطی به رفتن و نرفتن تو نداره. حق داره از به هم خوردن مراسم ازدواج پسرش ناراحت باشه.
جونگکوک برای لحظهای نگاه متعجبشو بهش داد و بعد دوباره مشغول خوردن صبحانهش شد. کاملا مشخص بود از روی سیاست چنین حرفی زده و ته دلش میخواد جونگهیون رو بابت اینطور رفتار کردن با پسر عزیزش خفه کنه. تهیونگ پوزخندی زد:
_حتما همینطوره!
جیاون بیاختیار نیشخندی زد و از سر میز بلند شد.
_جونگهیون که رفت، منم امروز با ماشین خودم میرم. زودتر بیاید که امروز کارای شرکت زیاده.
تهیونگ که دهنش پر بود به سر تکون دادنی اکتفا کرد و جیاون عمارت رو ترک کرد. با رفتن مادرش نگاهشو به نیمرخ جونگکوک داد. دستشو روی پاش گذاشت و با گره خوردن نگاهشون لبخندی زد.
_حال شما چطوره آقای جئون؟
جونگکوک لبخند متقابلی زد و جواب داد:
_خوبم
_دیشب خوب خوابیدی؟
_نه.. یعنی ذهنم درگیر بود
تهیونگ دستشو از روی پای پسر برداشت و پرسید:
_درگیر چی؟ به هم خوردن مراسم دیشب یا..
قبل از تکمیل جملهش جونگکوک صورتشو نزدیک آورد و در حالی که از فاصله کمی به چشماش خیره میشد زمزمه کرد:
_درگیر تو!
تهیونگ با حس پروانههایی که تو قلبش به پرواز در اومده بودن لبخند دندوننمایی زد و با نشوندن بوسه کوتاهی روی لبهای پسر به طرف راهروی خروجی رفت. جونگکوکِ مسخ شده از بوسهای موند، که نقشه داشت مرد رو به چالش بکشه اما حالا این قلب خودش بود که تند میتپید.
- ۶۳۰
- ۲۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط