فن فیک دورویاکی باطمعانگور
فن فیک دورویاکی باطمعانگور
پارت ۳ (ادامه فلش بک)
لش بک - فروشگاه مواد غذایی:
**چیفویو:** (با کنجکاوی) آره؟ چی میخوای بگی؟
**ری:** (کمی مکث، بعد با صدای آروم) من... مایکی رو دوست دارم.
**چیفویو:** (چشماش گرد شد) وه واقعاً؟! پس چرا بهش نمیگی؟ مگه چند سال پیش نبود که...
**ری:** آخه میدونی، چند سال پیش مایکی اونقدر سریع رفت جلو که مجبور شدم عقب بکشم. ولی الآن... دلم براش تنگ شده. نمیدونم چطور بگم.
**چیفویو:** (با لبخند) نگران نباش! من کمکت میکنم. به نظر من مایکی هم هنوز عاشقته، فقط کافیه یه کم بهش جرأت بدی.
**ری:** واقعاً فکر میکنی؟
**چیفویو:** صد در صد! اون هنوز هر وقت اسم تو میاد، چشماش قلبی میشه!
**ری:** (خندید) مرسی چیفویو. فقط... به هیچکس نگو، مخصوصاً خود مایکی.
**چیفویو:** قول میدم! (دست به سینه)
**پایان فلش بک
**ادامه ویو مایکی:**
**چیفویو:** (با غرور) آره خودش بهم گفت که دوستت داره.
**مایکی:** (شوکه) چی؟! واقعاً؟! یعنی... این همه سال... من همش فکر میکردم...
**کازوتورا:** دیدی گفتم راحته! برو جلو و بهش بگو!
**دراکن:** ولی مایکی، یادت باشه اینبار آروم و مؤدبانه حرف بزن. نه مثل چند سال پیش که رفتی گفتی "بیا ازدواج کنیم" 😑
**مایکی:** (با قاطعیت) اینبار فرق میکنه! من آمادهام!
**باجی:** (با نیشخند) آره آره، دیدیم آمادگیت رو چند سال پیش 🤣
**مایکی:** ساکت! الآن دیگه رهبر گنگ بزرگترین امپراتوری زیرزمینی توکیو هستم! میتونم اعتراف کنم!
**میتسویا:** (آروم به دراکن) میدونی، هرچی مایکی بزرگتر میشه، اعتماد به نفش توی کلمات کمتر میشه 😂
**دراکن:** (آروم) میدونم، بچگی بهتر بود حداقل ماهیتابه نمیخوردیم 😂
**معبد مویاساشی (چند ساعت بعد):**
همه اعضای تومان پشت معبد مخفی شده بودن. مایکی جلوی معبد ایستاده بود و داشتم به آسمون زل زده بود.
**مایکی توی ذهنش:** *خدایا کمکم کن... الهی به حق اون دورویاکی که خوردم... کمکم کن...*
ری از دور پیداش شد. با یه هودی مشکی و شلوار جین ساده. هنوز همونقدر باحال بود.
**ری:** مایکی؟ اینجا چیکار میکنی؟ چرا بهم گفتی بیام اینجا؟
**مایکی:** (چرخید به سمت ری. قلبش داشت میزد بیرون) ری... سلام... چطوری؟
**ری:** خوبم. تو خوبی؟ رنگت پریده. مریضی؟
**مایکی:** نه! سالمم! کاملاً! (دستاش میلرزید)
**پشت معبد:**
**کازوتورا:** (آروم) داداش داره میلرزه مثل بید 🌿
**باجی:** کاش ماهیتابه نیاورده باشه ری 😂
**دراکن:** ساکت! داره شروع میکنه!
**مایکی:** ری... من چند سال پیش بهت گفتم که دوستت دارم. تو گفتی باید آروم آروم پیش بریم. منم صبر کردم.
**ری:** (کمی خندید) آره... صبر کردی. تقریباً ۳ سال.
**مایکی:** خب... الآن دیگه صبرم تموم شده! (نفس عمیق) ری هایتانی! من از روزی که اولین بار برات دورویاکی خریدم عاشق تو بودم! از روزی که با ماهیتابه زدی به سرم عاشقتر شدم! از روزی که گفتی بیا آروم پیش بریم، هر روز عاشقتر و عاشقتر شدم!
**ری:** (گونههاش قرمز شد) مایکی...
**مایکی:** من الآن دیگه رهبر گنگ تومانم. پادشاه توکیو. ولی هیچ کدومش به اندازهی یه لبخند تو برام ارزش نداره. پس... (زانو زد) میپذیری که دوست پسر/دختر من باشی؟ اینبار دیگه رسمی و جدی!
**پشت معبد:**
همه داشتند ذوق میکردن.
**چیفویو:** (اشکش درومد) آخ جون بالاخره!
**میتسویا:** داره اشک میریزه کصخل 🤣
**ری:** (چند ثانیه سکوت کرد. بعد لبخند زد و گفت) بلند شو دیگه...
**مایکی:** (نگران) یعنی... نه میگی؟
**ری:** (خندید) من چند سال پیش به چیفویو گفتم که دوستت دارم. منتظر بودم تو بیای بگی. ولی تو انقدر طولش دادی که فکر کردم شاید یادت رفته!
**مایکی:** (با چشمان براق) یعنی... بله میگی؟!
**ری:** آره دیگه کلهخر! بله! قبول میکنم!
مایکی از جا پرید و ری رو بغل کرد. هر دو داشتن گریه میکردن (مایکی بیشتر 😂).
ناگهان...
**صدایی از پشت:** **نمیذارم!**
همه برگشتن. **ایزانا** با لبخند همیشگیش داشت از پشت درختا میومد بیرون!
**ایزانا:** خیلی هم قشنگ! ری جان، مایکی که لیاقت تو رو نداره. من ازش بهترم. بیا با من باش!
**مایکی:** (با عصبانیت) ایزانا! باز تو؟!
**ایزانا:** (به ری نزدیک شد) ری، یادته چند سال پیش تو کافه من بهت گفتم عاشقتم؟ هنوز هم عاشقم! مایکی یه بچهست که تازه یاد گرفته چطور اعتراف کنه. من از اول بلد بودم!
ادامه دارد
پارت ۳ (ادامه فلش بک)
لش بک - فروشگاه مواد غذایی:
**چیفویو:** (با کنجکاوی) آره؟ چی میخوای بگی؟
**ری:** (کمی مکث، بعد با صدای آروم) من... مایکی رو دوست دارم.
**چیفویو:** (چشماش گرد شد) وه واقعاً؟! پس چرا بهش نمیگی؟ مگه چند سال پیش نبود که...
**ری:** آخه میدونی، چند سال پیش مایکی اونقدر سریع رفت جلو که مجبور شدم عقب بکشم. ولی الآن... دلم براش تنگ شده. نمیدونم چطور بگم.
**چیفویو:** (با لبخند) نگران نباش! من کمکت میکنم. به نظر من مایکی هم هنوز عاشقته، فقط کافیه یه کم بهش جرأت بدی.
**ری:** واقعاً فکر میکنی؟
**چیفویو:** صد در صد! اون هنوز هر وقت اسم تو میاد، چشماش قلبی میشه!
**ری:** (خندید) مرسی چیفویو. فقط... به هیچکس نگو، مخصوصاً خود مایکی.
**چیفویو:** قول میدم! (دست به سینه)
**پایان فلش بک
**ادامه ویو مایکی:**
**چیفویو:** (با غرور) آره خودش بهم گفت که دوستت داره.
**مایکی:** (شوکه) چی؟! واقعاً؟! یعنی... این همه سال... من همش فکر میکردم...
**کازوتورا:** دیدی گفتم راحته! برو جلو و بهش بگو!
**دراکن:** ولی مایکی، یادت باشه اینبار آروم و مؤدبانه حرف بزن. نه مثل چند سال پیش که رفتی گفتی "بیا ازدواج کنیم" 😑
**مایکی:** (با قاطعیت) اینبار فرق میکنه! من آمادهام!
**باجی:** (با نیشخند) آره آره، دیدیم آمادگیت رو چند سال پیش 🤣
**مایکی:** ساکت! الآن دیگه رهبر گنگ بزرگترین امپراتوری زیرزمینی توکیو هستم! میتونم اعتراف کنم!
**میتسویا:** (آروم به دراکن) میدونی، هرچی مایکی بزرگتر میشه، اعتماد به نفش توی کلمات کمتر میشه 😂
**دراکن:** (آروم) میدونم، بچگی بهتر بود حداقل ماهیتابه نمیخوردیم 😂
**معبد مویاساشی (چند ساعت بعد):**
همه اعضای تومان پشت معبد مخفی شده بودن. مایکی جلوی معبد ایستاده بود و داشتم به آسمون زل زده بود.
**مایکی توی ذهنش:** *خدایا کمکم کن... الهی به حق اون دورویاکی که خوردم... کمکم کن...*
ری از دور پیداش شد. با یه هودی مشکی و شلوار جین ساده. هنوز همونقدر باحال بود.
**ری:** مایکی؟ اینجا چیکار میکنی؟ چرا بهم گفتی بیام اینجا؟
**مایکی:** (چرخید به سمت ری. قلبش داشت میزد بیرون) ری... سلام... چطوری؟
**ری:** خوبم. تو خوبی؟ رنگت پریده. مریضی؟
**مایکی:** نه! سالمم! کاملاً! (دستاش میلرزید)
**پشت معبد:**
**کازوتورا:** (آروم) داداش داره میلرزه مثل بید 🌿
**باجی:** کاش ماهیتابه نیاورده باشه ری 😂
**دراکن:** ساکت! داره شروع میکنه!
**مایکی:** ری... من چند سال پیش بهت گفتم که دوستت دارم. تو گفتی باید آروم آروم پیش بریم. منم صبر کردم.
**ری:** (کمی خندید) آره... صبر کردی. تقریباً ۳ سال.
**مایکی:** خب... الآن دیگه صبرم تموم شده! (نفس عمیق) ری هایتانی! من از روزی که اولین بار برات دورویاکی خریدم عاشق تو بودم! از روزی که با ماهیتابه زدی به سرم عاشقتر شدم! از روزی که گفتی بیا آروم پیش بریم، هر روز عاشقتر و عاشقتر شدم!
**ری:** (گونههاش قرمز شد) مایکی...
**مایکی:** من الآن دیگه رهبر گنگ تومانم. پادشاه توکیو. ولی هیچ کدومش به اندازهی یه لبخند تو برام ارزش نداره. پس... (زانو زد) میپذیری که دوست پسر/دختر من باشی؟ اینبار دیگه رسمی و جدی!
**پشت معبد:**
همه داشتند ذوق میکردن.
**چیفویو:** (اشکش درومد) آخ جون بالاخره!
**میتسویا:** داره اشک میریزه کصخل 🤣
**ری:** (چند ثانیه سکوت کرد. بعد لبخند زد و گفت) بلند شو دیگه...
**مایکی:** (نگران) یعنی... نه میگی؟
**ری:** (خندید) من چند سال پیش به چیفویو گفتم که دوستت دارم. منتظر بودم تو بیای بگی. ولی تو انقدر طولش دادی که فکر کردم شاید یادت رفته!
**مایکی:** (با چشمان براق) یعنی... بله میگی؟!
**ری:** آره دیگه کلهخر! بله! قبول میکنم!
مایکی از جا پرید و ری رو بغل کرد. هر دو داشتن گریه میکردن (مایکی بیشتر 😂).
ناگهان...
**صدایی از پشت:** **نمیذارم!**
همه برگشتن. **ایزانا** با لبخند همیشگیش داشت از پشت درختا میومد بیرون!
**ایزانا:** خیلی هم قشنگ! ری جان، مایکی که لیاقت تو رو نداره. من ازش بهترم. بیا با من باش!
**مایکی:** (با عصبانیت) ایزانا! باز تو؟!
**ایزانا:** (به ری نزدیک شد) ری، یادته چند سال پیش تو کافه من بهت گفتم عاشقتم؟ هنوز هم عاشقم! مایکی یه بچهست که تازه یاد گرفته چطور اعتراف کنه. من از اول بلد بودم!
ادامه دارد
- ۲۸۲
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط