وقتی سوآ با چشم‌های گشاد شده به سوهو و پدرش نگاه می‌کرد،

وقتی سوآ با چشم‌های گشاد شده به سوهو و پدرش نگاه می‌کرد، شوگا فقط با همون حالت همیشگی، گوشه‌ی لبش لبخند آرومی نشست.
انگار از قبل همه‌چیز رو می‌دونست.
انگار منتظر این لحظه بود.
ولی هیچ‌وقت به سوآ نگفته بود.

سوآ با صدایی آهسته و با حرص زیر لب گفت:
– «تو… می‌دونستی؟»

شوگا با همون لبخند، بدون اینکه مستقیماً جواب بده، گفت:
– «بشین، مهمون داریم.»

جونگ‌کوک با صمیمیت خندید و گفت:
– «انگار سوآ هنوز از شوکه درنیومده. خب تقصیر اون نیست. یه‌کم عجیب بود، آره؟»

سوهو خیلی معمولی اومد نشست روی مبل، انگار این خونه رو از قبل می‌شناخته. سوآ با اکراه اومد نشست کنار شوگا، هنوزم نگاهش بین سوهو و باباش می‌چرخید.

جونگ‌کوک رو به شوگا گفت:
– «راستی، سوهو خیلی از سوآ تعریف می‌کنه. هر وقت از مدرسه میاد، اسم دختر تو از دهنش نمی‌افته.»

سوآ سریع برگشت سمت سوهو.
سوهو صاف نشست، خیلی آرام و با لبخند گفت:
– «راست می‌گه. سوآ خیلی زرنگه. مخصوصاً توی ریاضی و علوم. جدیه، متمرکزه... و مهم‌تر از همه، هیچ‌وقت اجازه نمی‌ده کسی جلوش وایسه، حتی وقتی شرایط سخته.»

شوگا بدون اینکه نگاهش از سوآ برداره، گفت:
– «می‌دونم.»

سوآ گیج، با اخم و لب‌هایی نیمه‌ باز به سوهو نگاه کرد.
– «تو… همیشه این‌قدر زیادی حرف می‌زنی؟»

سوهو خندید:
– «نه... فقط وقتی راجع به چیزایی حرف می‌زنم که ارزششو دارن.»

شوگا که حالا کم‌کم به حرف‌های اون‌ها گوش می‌داد و چای توی فنجونا می‌ریخت، گفت:
– «سوآ؟ برو کمک بیار لیوان‌ها رو.»

سوآ بلند شد، اما هنوز زیر لب غر می‌زد:
– «الانم باید ازش پذیرایی کنم؟!»

جونگ‌کوک خندید و به شوگا گفت:
– «چقدر این دوتا شبیه هم‌ان. ساکت نیستن اصلاً.»

شوگا نگاهی به دخترش انداخت. با لبخند آرومی، فقط گفت:
– «خوبه که حرف می‌زنن. نشونه‌ی زنده‌بودنه.»
دیدگاه ها (۱)

بعد از صرف شام، کوک هنوز هم روی مبل نشسته بود و با شوگا صحبت...

سوآ بی‌حرف در اتاق رو بست، رفت سمت میز و نشست. کیفش رو باز ک...

یه هفته از اون شام گذشت. توی این مدت، سوآ هنوز هم گاهی با حر...

شوگا پشت سینک ظرفشویی ایستاده بود و با دستمال، لیوانا رو خشک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط