مکان: یک باشگاه رزمی قدیمی و خلوت در حاشیه شهر
مکان: یک باشگاه رزمی قدیمی و خلوت در حاشیه شهر
همه چیز از یک عصر بارانی شروع شد. تو برای تمرین به باشگاهی رفته بودی که معمولاً کسی آنجا نبود. فکر میکردی تنهایی، اما وقتی وارد سالن شدی، بوی ملایم سیگار و خستگی عجیبی فضا را پر کرده بود.
روی تشکهای تاتامی، مردی با موهای دورنگ را دیدی که با چشمانی نیمهبسته و بیحوصله به سقف خیره شده بود. او حتی با شنیدن صدای قدمهایت سرش را تکان نداد. تو بدون توجه به او، شروع به تمرین با کیسهبوکس کردی. ضربات محکم و منظم تو سکوت سالن را میشکست.
بعد از ده دقیقه، صدای خشدار و آرامی از پشت سرت شنیدی:
«داری مچ دستت رو داغون میکنی... زاویه ضربهت اشتباهه.»
برگشتی و دیدی واکاسا روی آرنجش بلند شده و با همان نگاه خمار و جذابش براندازت میکند. او با تنبلی بلند شد، به سمتت آمد و بدون هیچ مقدمهای، دستهایت را گرفت تا فرم بدنت را اصلاح کند. سرمای دستهایش و آرامش عجیبی که در رفتارش بود، ضربان قلبت را تندتر کرد.
او فقط گفت: «من واکاسا هستم. اگه میخوای واقعاً یاد بگیری چطور بجنگی، فردا هم همین ساعت بیا. البته اگه خواب نمونم.»
از آن روز به بعد، جلسات تمرین شما به بهانهای برای دیدارهای طولانیتر تبدیل شد. واکاسا که معمولاً به همه چیز بیتفاوت بود، حالا برای دیدن پیشرفت تو، زودتر از همیشه در باشگاه حاضر میشد؛ هرچند هنوز هم ادعا میکرد فقط چون جای دیگری برای چرت زدن ندارد آنجاست!
اینم از این تقدیم به سانزو تریاکی🍷✨️
_________________________________
#سناریو_انیمه
#توکیو_رونجرز
#فن_فکیشن_انیمه
#سناریو_توکیو_رونجرز
#فن_فیک_توکیو_رونجرز
#واکاسا
همه چیز از یک عصر بارانی شروع شد. تو برای تمرین به باشگاهی رفته بودی که معمولاً کسی آنجا نبود. فکر میکردی تنهایی، اما وقتی وارد سالن شدی، بوی ملایم سیگار و خستگی عجیبی فضا را پر کرده بود.
روی تشکهای تاتامی، مردی با موهای دورنگ را دیدی که با چشمانی نیمهبسته و بیحوصله به سقف خیره شده بود. او حتی با شنیدن صدای قدمهایت سرش را تکان نداد. تو بدون توجه به او، شروع به تمرین با کیسهبوکس کردی. ضربات محکم و منظم تو سکوت سالن را میشکست.
بعد از ده دقیقه، صدای خشدار و آرامی از پشت سرت شنیدی:
«داری مچ دستت رو داغون میکنی... زاویه ضربهت اشتباهه.»
برگشتی و دیدی واکاسا روی آرنجش بلند شده و با همان نگاه خمار و جذابش براندازت میکند. او با تنبلی بلند شد، به سمتت آمد و بدون هیچ مقدمهای، دستهایت را گرفت تا فرم بدنت را اصلاح کند. سرمای دستهایش و آرامش عجیبی که در رفتارش بود، ضربان قلبت را تندتر کرد.
او فقط گفت: «من واکاسا هستم. اگه میخوای واقعاً یاد بگیری چطور بجنگی، فردا هم همین ساعت بیا. البته اگه خواب نمونم.»
از آن روز به بعد، جلسات تمرین شما به بهانهای برای دیدارهای طولانیتر تبدیل شد. واکاسا که معمولاً به همه چیز بیتفاوت بود، حالا برای دیدن پیشرفت تو، زودتر از همیشه در باشگاه حاضر میشد؛ هرچند هنوز هم ادعا میکرد فقط چون جای دیگری برای چرت زدن ندارد آنجاست!
اینم از این تقدیم به سانزو تریاکی🍷✨️
_________________________________
#سناریو_انیمه
#توکیو_رونجرز
#فن_فکیشن_انیمه
#سناریو_توکیو_رونجرز
#فن_فیک_توکیو_رونجرز
#واکاسا
- ۳۷۸
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط