Royal Veil Part میان نگاهها و نجواهای پنهان

Royal Veil — Part 15 : میان نگاه‌ها و نجواهای پنهان

سالن شام با نور لوسترهای عظیم و صدای آرام موسیقی زنده می‌درخشید. میزها با پارچه‌های مخملی زرین پوشیده شده بودند و مهمان‌ها در جایگاه‌های مخصوص خود نشسته بودند. بوی عطر گل‌های تازه و ادویه‌های شام در هوا پخش بود.

وقتی تهیونگ و جونگکوک وارد شدند، چند نفر به احترامشان از جا بلند شدند، و چند نگاه کنجکاو رویشان لغزید—طبیعی بود؛ شاهزاده دیر رسیده بود.

جونگکوک آهسته در گوش تهیونگ گفت: × آماده‌ای برای «هزار نگاه قضاوت‌گر»؟

تهیونگ زیر لب پوزخند زد. – تا وقتی تو کنارمی، حوصله‌ام سر نمی‌ره.

جونگکوک انگار می‌خواست چیزی بگوید، اما صدای وزیر اعظم آنها را قطع کرد.

وزیر با ابروی بالا: ٪ اعلی‌حضرت… دیر فرمودید.

تهیونگ لبخند رسمی اما خونسردی زد. – در باغ بودم. هوای تازه لازم داشتم.

جونگکوک کمی سرش پایین رفت؛ لبخند ریزی روی لبش چون تنها او می‌دانست «هوای تازه» یعنی چه.

وزیر چیزی نپرسید، اما نگاهش مشکوک بود. تهیونگ بی‌اعتنا وارد سالن شد و هر دو در جایگاه اصلی کنار شاه و ملکه نشستند.


---

مهمان‌ها مشغول صحبت بودند، جام‌ها بلند می‌شد، صدای ظروف شنیده می‌شد. اما تهیونگ… حواسش به هیچ‌کدام نبود.

گاه‌به‌گاه نگاهش سراغ جونگکوک می‌رفت که کمی عقب‌تر، کنار سایر محافظان ایستاده بود. نور طلايی لوستر روی موهای سیاهش می‌افتاد و تهیونگ… نمی‌توانست نگاهش را زیاد نگه دارد که مبادا کسی متوجه شود.

جونگکوک هم بی‌توجه نبود؛ هرچند که نقش محافظ اجازه‌ی نگاه مستقیم نمی‌داد، اما هر چند دقیقه، نگاه سریعی بین‌شان رد و بدل می‌شد—نگاهی که چند ثانیه کوتاه بود، اما تمام سالن شام را محو می‌کرد.

ملکه آرام به تهیونگ خم شد. ♡ امروز حالت عجیب خوبه… اتفاق خاصی افتاده؟

تهیونگ دهان باز کرد چیزی بگوید، اما قبل از حرف زدن، نگاهش ناخواسته سمت جونگکوک رفت… و همین باعث شد ملکه با کنجکاوی ابرو بالا ببرد.

♡ اوه…
– چی اوه؟!

♡ هیچی پسرم… فقط گفتی «هیچی»، اما گونه‌هات می‌گن «یه چیزی هست».

تهیونگ نفسش را محکم بیرون داد. – مامان… لطفاً.

ملکه لبخندی زد که نشان می‌داد کاملاً فهمیده اما فعلاً سکوت می‌کند.


---

در لحظه‌ای که خدمتکارها غذای اصلی را می‌گذاشتند، یکی از وزیرها به سمت تهیونگ خم شد. ٪ شنیدم عصری به باغ جنوبی رفتید… به تنهایی؟

جونگکوک از دور گوش تیز کرد؛ تهیونگ لبخند آرامی زد. – تنها نبودم.

وزیر: ٪ اوه؟ پس با کی؟

تهیونگ بدون لحظه‌ای مکث: – با کسی که… حس امنیت میده.

جونگکوک دستش روی قبضه شمشیر سفت شد. وزیر چیزی نفهمید، فقط سری تکان داد و برگشت.

اما جمله باعث شد تهیونگ و جونگکوک دو نگاه کوتاه اما بسیار عمیق رد و بدل کنند—آنقدر عمیق که هر دو مجبور شدند تظاهر کنند مشغول کار خودشان هستند.


---

مهمان‌ها کم‌کم از سالن خارج می‌شدند. تهیونگ هم از جای خود بلند شد و آرام از میان جمعیت رد شد. همه فکر می‌کردند به اتاقش برمی‌گردد، اما او مسیر پیچ‌دار را به سمت راهروی خلوت پشت سالن انتخاب کرد.

جونگکوک که از قبل حواسش به او بود، چند ثانیه بعد بی‌صدا پشت سرش رفت.

وقتی راهرو کاملاً خلوت شد، تهیونگ بدون اینکه برگردد گفت: – فکر نمی‌کنی خیلی واضح داشتی نگاهم می‌کردی؟

جونگکوک آهسته نزدیک شد. × تو هم همینطور… شاهزاده.

تهیونگ برگشت؛ نگاهش نرم اما شیطنت‌آمیز بود. – تقصیر توئه… از بین این همه آدم، چشمام فقط تو رو می‌بینه.

جونگکوک یک قدم نزدیک‌تر شد، اما قبل از اینکه فاصله شکسته شود، صدای گام‌های دو نگهبان از دور شنیده شد.

جونگکوک سریع یک قدم عقب رفت. × بعدها… درباره‌ی این حرفت حسابی باهات حرف دارم.

تهیونگ لبخند زد؛ همان لبخند آرام اما کشنده. – منتظرم.

و درست زمانی که نگهبان‌ها پیچیدند داخل راهرو، هر دو کاملاً عادی ایستادند—انگار هیچ اتفاق خاصی نیفتاده بود.

اما هر دو می‌دانستند… چیزی در حال شکل گرفتن است.

و این فقط… شروعش بود.


---

✨ پایان پارت ۱۵
منتظر باش !
حمایت گایز🤗
دیدگاه ها (۳)

Royal Veil — Part 16 : شبِ بی‌قرارراهرو آرام بود، اما تهیونگ...

Royal Veil — Part 17 : سایه‌ای پشت پردهصبح هنوز کامل بیدار ن...

Royal Veil — Part 14 : راهیِ سالن شامنسیم خنک شب لابه‌لای بر...

کی تو لایو تهیونگ بود ؛ بهترین لایو عمرم بود تهیونگ بلاخره ف...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴⁰..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨وارد محوطه مدرسه که شد، به سر...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴²..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨جونگکوک با قدم های بلند و محک...

درمانگر عشق. پارت۵0

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط