مرا باور کن
مرا باور کن
پارت ۲۱:
ریاء:
تیاء- ریاء تورو خدا قبول کن
- من به شرطی قبول میکنم
تیاء- چه شرطی ؟
- شرطم اینه که دلبر هم با من بیاد والا جایی نمیرم
تیاء- باشه بزار بیاد
- خوب ولی.. چجوری می خوای ثابت کنی من سمام بعدا من تو روستا هیچ کسیو نمی شناسم
تیاء- به همه میگم تصادف کردی و همه ی حافظه تو از دست دادی
- فکر می کنی باور میکنن
- آره نترس باور میکنن
دلبر:
تازه از کار برگشته بودم خیلی خسته بودم
هرچند عاشقه کارم ولی ... خیلی خسته کننده اس
باید ساعت ۸بری و ساعت ۴ بعد از ظهر بیای وااای
*************
وقتی لباسامو عوض کردم تا شماره ی سه خوابیدم
با احساس اینکه کسی داره تکونم میده و هی اسممو
صدا میزنه یکمی چشامو باز کردم ولی خوب متوجه نشدم کیه
دوباره پتورو روی خودم کشیدم که احساس کردم یه پشه ای روی دماغم
بینیمو یواش زدم ولی مگه پشه میره هی وز وز میکنه و میزاره بینیمو بخارونم
دیگه آخراش بود که محمکم زدم به بینیم که دردم اومد
یه صدای خنده ای بلند شنیدم پتورو از خودم کشیدم وبلندشدم
که چشمم به ریاء خورد که از بس که خندیده صورتش یکمی قرمز شده و از چشماش اشک می یاد
- ریااااااااااا حساب کن مرده ای
و دویدم دنبالش هی می خواستم بگیرمش از دستم میره
دیگه خسته شده بودم و گرسنه به سمت آشپزخونه رفتم و یه
ساندویچ خیار و پنیر واسه خودم درست کردم
ریاء منو از پشت بغل کرد و گفت
ریاء- ببخشد دلبری دیگه تکرار نمیشه
- باشه بخشیدم ولی ولم کن خفه ام کردی
+باشه. حالا میشه واسم یه ساندویچ درست کنی😋
- ای شیطون فکر کردی کلفتتم بیا خودت واسه خودت درست کن
ریاء واسش یه ساندویچ درست کرد و روی مبل نشست منم پیشش نشستم
- خوب ریاء خانم واسه چی اومدی خونمون
+ خوب واسه دله خودم اومدم یعنی می خوای برم ؟؟
- نه نمی خواد بری ولی سوأل واسه من شده
+ راستش می خوام یه چیزی به تو بگم
- خوب بگو
+ دلبر این موضوع خیلی مهمه...........
...............ادامه دارد.........
پارت ۲۱:
ریاء:
تیاء- ریاء تورو خدا قبول کن
- من به شرطی قبول میکنم
تیاء- چه شرطی ؟
- شرطم اینه که دلبر هم با من بیاد والا جایی نمیرم
تیاء- باشه بزار بیاد
- خوب ولی.. چجوری می خوای ثابت کنی من سمام بعدا من تو روستا هیچ کسیو نمی شناسم
تیاء- به همه میگم تصادف کردی و همه ی حافظه تو از دست دادی
- فکر می کنی باور میکنن
- آره نترس باور میکنن
دلبر:
تازه از کار برگشته بودم خیلی خسته بودم
هرچند عاشقه کارم ولی ... خیلی خسته کننده اس
باید ساعت ۸بری و ساعت ۴ بعد از ظهر بیای وااای
*************
وقتی لباسامو عوض کردم تا شماره ی سه خوابیدم
با احساس اینکه کسی داره تکونم میده و هی اسممو
صدا میزنه یکمی چشامو باز کردم ولی خوب متوجه نشدم کیه
دوباره پتورو روی خودم کشیدم که احساس کردم یه پشه ای روی دماغم
بینیمو یواش زدم ولی مگه پشه میره هی وز وز میکنه و میزاره بینیمو بخارونم
دیگه آخراش بود که محمکم زدم به بینیم که دردم اومد
یه صدای خنده ای بلند شنیدم پتورو از خودم کشیدم وبلندشدم
که چشمم به ریاء خورد که از بس که خندیده صورتش یکمی قرمز شده و از چشماش اشک می یاد
- ریااااااااااا حساب کن مرده ای
و دویدم دنبالش هی می خواستم بگیرمش از دستم میره
دیگه خسته شده بودم و گرسنه به سمت آشپزخونه رفتم و یه
ساندویچ خیار و پنیر واسه خودم درست کردم
ریاء منو از پشت بغل کرد و گفت
ریاء- ببخشد دلبری دیگه تکرار نمیشه
- باشه بخشیدم ولی ولم کن خفه ام کردی
+باشه. حالا میشه واسم یه ساندویچ درست کنی😋
- ای شیطون فکر کردی کلفتتم بیا خودت واسه خودت درست کن
ریاء واسش یه ساندویچ درست کرد و روی مبل نشست منم پیشش نشستم
- خوب ریاء خانم واسه چی اومدی خونمون
+ خوب واسه دله خودم اومدم یعنی می خوای برم ؟؟
- نه نمی خواد بری ولی سوأل واسه من شده
+ راستش می خوام یه چیزی به تو بگم
- خوب بگو
+ دلبر این موضوع خیلی مهمه...........
...............ادامه دارد.........
- ۶.۹k
- ۰۲ مهر ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط