║پارت3. ║☃➢
║پارت3. ║☃➢
مامان_ یونگی کاش رئیس شرکت بازم پدرش بود
اینجوری وضعیتمون خیلی بهتر بود
بابا_ تا شنبه وقت داده ولی من همون دیروز بهش گفتم زندانو میپذیرم
مامان_خدایا خودت به دادمون برس من نمیتونم دوری
هیچکدومتون تحمل کنم
یه طرف تویی یه طرف دخترم
دیگه نموندم ادامشو بشنوم آروم برگشتم
عقب یواشکی درو باز کردم و دوباره بستم
اینبار فهمیدن با صدایی که سعی میکنم شاد باشه سالم میکنم
هردو زود خودشونو جمع و جور کردنو با خوش رویی جوابمو دادن
. فکرم خیلی درگیره اما
نمیخواستم بفهمن حرفاشونو شنیدم
بعداز شام زود رفتم تو اتاقم بی خیال خریدا رو تخت دراز کشیدم
یعنی اگه من ازدواج نکنم بابام میره زندان
...
ادامه دارد
بچه ها میدونم کمه ببخشید واقعا🫀🥺
فرصت نمیکنم بنویسم
مامان_ یونگی کاش رئیس شرکت بازم پدرش بود
اینجوری وضعیتمون خیلی بهتر بود
بابا_ تا شنبه وقت داده ولی من همون دیروز بهش گفتم زندانو میپذیرم
مامان_خدایا خودت به دادمون برس من نمیتونم دوری
هیچکدومتون تحمل کنم
یه طرف تویی یه طرف دخترم
دیگه نموندم ادامشو بشنوم آروم برگشتم
عقب یواشکی درو باز کردم و دوباره بستم
اینبار فهمیدن با صدایی که سعی میکنم شاد باشه سالم میکنم
هردو زود خودشونو جمع و جور کردنو با خوش رویی جوابمو دادن
. فکرم خیلی درگیره اما
نمیخواستم بفهمن حرفاشونو شنیدم
بعداز شام زود رفتم تو اتاقم بی خیال خریدا رو تخت دراز کشیدم
یعنی اگه من ازدواج نکنم بابام میره زندان
...
ادامه دارد
بچه ها میدونم کمه ببخشید واقعا🫀🥺
فرصت نمیکنم بنویسم
- ۱۱۴
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط