پارت سوم_جایی میان ما
پارت سوم_جایی میان ما
تهیونگ تا صبح نتوانست بخوابد.
حرفهای مادرش مدام در ذهنش تکرار میشد؛ اما وقتی دوباره به گذشته فکر کرد، یک چیز را فهمید.
ات شاید با رازی وارد زندگیشان شده بود، اما احساسی که بین او و جونگکوک شکل گرفته بود، واقعی بود.
صبح روز بعد، تهیونگ سراغ جونگکوک رفت.
— «باید باهات حرف بزنم.»
جونگکوک با نگرانی نگاهش کرد.
— «چی شده؟»
تهیونگ لبخند کوچکی زد.
— «فهمیدم چرا ات از اول بهت نزدیک شد. ولی فکر نمیکنم الان دیگه مهم باشه.»
جونگکوک مات نگاهش کرد.
— «تهیونگ...»
— «فقط یه چیز رو ازت میخوام. این بار مطمئن شو انتخابت از روی ترس یا عذاب وجدان نیست.»
جونگکوک چشمهایش پر از اشک شد.
— «تو هنوز برام مهمی.»
تهیونگ آرام گفت:
— «میدونم. و تو هم همیشه برای من مهم میمونی. ولی بعضی عشقها قرار نیست تا آخر عمر کنار هم بمونن.»
بعد دستش را روی شانهی جونگکوک گذاشت.
— «خوشبخت باش، کوکی.»
این بار وقتی از هم جدا شدند، هیچ خشم و تلخیای بینشان نبود.
فقط خاطرهای از سه سال عشق که قرار نبود فراموش شود.
چند ساعت بعد، جونگکوک ات را پیدا کرد.
ات با دیدنش مضطرب شد.
— «اومدی که تمومش کنی؟»
جونگکوک نزدیکتر رفت.
— «نه.»
ات با تعجب نگاهش کرد.
— «پس چرا؟»
— «چون فهمیدم دوستت دارم. ولی میخوام بدونم تو هم منو برای خودم میخوای، نه به خاطر چیزی که پدرت ازت خواسته.»
اشک از چشمهای ات پایین افتاد.
— «من اولش اشتباه کردم. اما چیزی که الان نسبت به تو دارم واقعیـه.»
جونگکوک دستش را گرفت.
— «پس از اینجا به بعد، بدون راز.»
ات سرش را تکان داد.
— «بدون راز.»
جونگکوک لبخند زد و آرام پیشانیاش را بوسید.
ات خندید.
— «فقط پیشونی؟»
جونگکوک خندید.
— «نه.»
این بار ات را در آغوش گرفت و لبهایشان برای لحظهای کوتاه به هم رسید.
وقتی از هم فاصله گرفتند، هر دو خندیدند.
ات سرش را روی سینهی جونگکوک گذاشت.
— «فکر میکنی آخرش خوشبخت میشیم؟»
جونگکوک موهایش را نوازش کرد.
— «نمیدونم.»
بعد لبخند زد.
— «ولی میخوام امتحانش کنیم.»
ات سرش را بالا آورد و این بار خودش آرام لبهای جونگکوک را بوسید.
کوتاه، شیرین و پر از آرامش.
چند ماه گذشت.
تهیونگ هم کمکم دوباره لبخند زدن را یاد گرفت.
یک شب، وقتی سهنفرشان اتفاقی در یک کافه روبهروی هم قرار گرفتند، برای اولین بار هیچکس احساس ناراحتی نکرد.
جونگکوک به تهیونگ نگاه کرد.
— «خوبی؟»
تهیونگ لبخند زد.
— «آره. واقعاً خوبم.»
بعد به ات نگاه کرد.
— «مراقبش باش.»
ات دست جونگکوک را محکمتر گرفت.
— «قول میدم.»
تهیونگ خندید.
— «پس دیگه خیالم راحته.»
جونگکوک لبخند زد و دست ات را گرفت.
بعضی عشقها تمام نمیشوند؛ فقط شکلشان عوض میشود.
تهیونگ عشقش را با خودش به آینده برد.
ات رازهایش را پشت سر گذاشت.
و جونگکوک بالاخره فهمید عشق واقعی همیشه آن کسی نیست که اولین بار قلبت را به دست میآورد؛ گاهی کسی است که بعد از تمام اشتباهها، هنوز انتخاب میکنی کنارش بمانی.
آن شب، وقتی جونگکوک و ات از کافه بیرون رفتند، ات دستش را دور بازوی او حلقه کرد.
جونگکوک لبخند زد.
— «ات؟»
— «هوم؟»
— «دوستت دارم.»
ات روی پنجههایش بلند شد، یک بوسهی کوتاه روی لبهایش گذاشت و آرام گفت:
— «منم دوستت دارم، کوکی.»
و این بار، هیچ رازی بینشان باقی نمانده بود.
پایان
تمیدوارم از این ۳پارت لذت برده باشید 🖤🔥
تهیونگ تا صبح نتوانست بخوابد.
حرفهای مادرش مدام در ذهنش تکرار میشد؛ اما وقتی دوباره به گذشته فکر کرد، یک چیز را فهمید.
ات شاید با رازی وارد زندگیشان شده بود، اما احساسی که بین او و جونگکوک شکل گرفته بود، واقعی بود.
صبح روز بعد، تهیونگ سراغ جونگکوک رفت.
— «باید باهات حرف بزنم.»
جونگکوک با نگرانی نگاهش کرد.
— «چی شده؟»
تهیونگ لبخند کوچکی زد.
— «فهمیدم چرا ات از اول بهت نزدیک شد. ولی فکر نمیکنم الان دیگه مهم باشه.»
جونگکوک مات نگاهش کرد.
— «تهیونگ...»
— «فقط یه چیز رو ازت میخوام. این بار مطمئن شو انتخابت از روی ترس یا عذاب وجدان نیست.»
جونگکوک چشمهایش پر از اشک شد.
— «تو هنوز برام مهمی.»
تهیونگ آرام گفت:
— «میدونم. و تو هم همیشه برای من مهم میمونی. ولی بعضی عشقها قرار نیست تا آخر عمر کنار هم بمونن.»
بعد دستش را روی شانهی جونگکوک گذاشت.
— «خوشبخت باش، کوکی.»
این بار وقتی از هم جدا شدند، هیچ خشم و تلخیای بینشان نبود.
فقط خاطرهای از سه سال عشق که قرار نبود فراموش شود.
چند ساعت بعد، جونگکوک ات را پیدا کرد.
ات با دیدنش مضطرب شد.
— «اومدی که تمومش کنی؟»
جونگکوک نزدیکتر رفت.
— «نه.»
ات با تعجب نگاهش کرد.
— «پس چرا؟»
— «چون فهمیدم دوستت دارم. ولی میخوام بدونم تو هم منو برای خودم میخوای، نه به خاطر چیزی که پدرت ازت خواسته.»
اشک از چشمهای ات پایین افتاد.
— «من اولش اشتباه کردم. اما چیزی که الان نسبت به تو دارم واقعیـه.»
جونگکوک دستش را گرفت.
— «پس از اینجا به بعد، بدون راز.»
ات سرش را تکان داد.
— «بدون راز.»
جونگکوک لبخند زد و آرام پیشانیاش را بوسید.
ات خندید.
— «فقط پیشونی؟»
جونگکوک خندید.
— «نه.»
این بار ات را در آغوش گرفت و لبهایشان برای لحظهای کوتاه به هم رسید.
وقتی از هم فاصله گرفتند، هر دو خندیدند.
ات سرش را روی سینهی جونگکوک گذاشت.
— «فکر میکنی آخرش خوشبخت میشیم؟»
جونگکوک موهایش را نوازش کرد.
— «نمیدونم.»
بعد لبخند زد.
— «ولی میخوام امتحانش کنیم.»
ات سرش را بالا آورد و این بار خودش آرام لبهای جونگکوک را بوسید.
کوتاه، شیرین و پر از آرامش.
چند ماه گذشت.
تهیونگ هم کمکم دوباره لبخند زدن را یاد گرفت.
یک شب، وقتی سهنفرشان اتفاقی در یک کافه روبهروی هم قرار گرفتند، برای اولین بار هیچکس احساس ناراحتی نکرد.
جونگکوک به تهیونگ نگاه کرد.
— «خوبی؟»
تهیونگ لبخند زد.
— «آره. واقعاً خوبم.»
بعد به ات نگاه کرد.
— «مراقبش باش.»
ات دست جونگکوک را محکمتر گرفت.
— «قول میدم.»
تهیونگ خندید.
— «پس دیگه خیالم راحته.»
جونگکوک لبخند زد و دست ات را گرفت.
بعضی عشقها تمام نمیشوند؛ فقط شکلشان عوض میشود.
تهیونگ عشقش را با خودش به آینده برد.
ات رازهایش را پشت سر گذاشت.
و جونگکوک بالاخره فهمید عشق واقعی همیشه آن کسی نیست که اولین بار قلبت را به دست میآورد؛ گاهی کسی است که بعد از تمام اشتباهها، هنوز انتخاب میکنی کنارش بمانی.
آن شب، وقتی جونگکوک و ات از کافه بیرون رفتند، ات دستش را دور بازوی او حلقه کرد.
جونگکوک لبخند زد.
— «ات؟»
— «هوم؟»
— «دوستت دارم.»
ات روی پنجههایش بلند شد، یک بوسهی کوتاه روی لبهایش گذاشت و آرام گفت:
— «منم دوستت دارم، کوکی.»
و این بار، هیچ رازی بینشان باقی نمانده بود.
پایان
تمیدوارم از این ۳پارت لذت برده باشید 🖤🔥
- ۴۳۵
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط