name عشق و جدایی

name: عشق و جدایی
part:42

ویو بورا

با صدایی که زیر گوشم زمزمه می شد اروم هوشیار شدم...هوا کمی تیره لی روشن بود...
-بورا..؟خوبی؟
با صدای کوک خوشحال شدم ولی با مرور به اون حرفایی که قبلا بهم زده بود احساس خنثی این بهم دست داد...وبه اطرافم چشم دوختم...ما نزدیک خونه جیمین بودیم...
+چرا اومدیم اینجا؟(سرد)
-مدتی کمی می مونیم ...پیاده شو..
در ماشین رو باز کردم و داشتم می رفتم پایین که دستم توصت کوک کشید شد و به سمت ماشین کشیده شدم و با تعجب بهش چشم دوختم...
-بورا......قرص رو خوردی دیگه..؟
با حرفی که زد تمام بدنم یخ زد انگار مجسمه شده بودم..نمی دونستم واقعا باید بهش چی بگم..دروغ بگم؟واقعیت....؟
-نخوردی....درسته؟
+م..م..من
کوک از ماشین پیاده شد و به سمت من اومد...
-قرص کجاست بورا؟
دستم رو کردم توی جیبم و ورقه قرص رو بهش دادم..بعد دستش رو دراز کرد و از توی ماشین یه بطری بر داشت...یه قرص از توی ورقه در اورد و به دستش گرفت...
-دهنت رو باز کن...
+چ..چی..؟
کوک اروم دستش رو به سمت دهنم برد و دهنم رو باز کرد و قرص رو گذاشت توش...و بطری رو به لبم نزدیک کرد....
-بورا...لطفا بخور...(با بقض)
توی اون لحظه واقعا چیزی به ذهنم نمی رسید درست مثل یه مرده بودم ...چرا من باید همچین کاری بکنم حتی اگر یه درصد احتمال داشته باشه بچه داشته باشم...من بچم رو میکشم....چند مین همین جوری با کوک چشم تو چشم بودم که کوک بطری رو بالا گرفت و دهنم پر از اب شد....قرص رو اروم به سمت پایین بردم کاملا می تونستم حرکت کردنش، تلخیش رو توی دهنم متوجه بشم...بقض گلوم رو چنگ می زد و اروم از گوشه چشمم اشک شروع کرد به جاری شدن....کوک تنها کاری که می تونست بکنه این بود که من رو به اغوشش ببره....دستم رو مشت کردم و محکم به سینه های کوک ضربه می زدم...سریع از بغلش بیرون اومدم و ازش دور شدم..حالم اصلا خوب نبود...احساس منگی می کردم...انگار دنیام داره تموم میشه زمان زود می گذشت و من...

ویو جیمین

روی کاناپه نشسته بودم و منتظر بودم که کوک و بورا بیان ساعت پنج صبح بود....شوگا هنوز خواب بود...راستش بعد از این که با شوگا رابطمون رو درست کردیم خیلی چیزا بینمون عوض شد....

(چند هفته گذشته روز اشتی)
ویو جیمین

نگاهش می کردم...درست مثل فکری که داشتم اون اونجا بود...درسته عوض شده ولی درونش همون بچه ای بود که عاشقشم و براش جونم رو می دم...
اروم پام رو روی شن ها گذاشتم و به سمتش قدم برداشتم...چشماش درست مثل اقیانوس بود و من رو توی خودش غرق می کرد.....لبخندش....، اول از همه عاشق لبخندش شدم....وقتی لبخندش رو میدیم انگار کل زندگیم رو بهم داده بودن....
٪چی می خوای؟(سرد)
&هیچی فقط اومد چندتا از خاطرات گذشته رو زنده کنم....
٪خنده داره...(پوسخند زد)
&من...
نزاشت حرف رو کامل بزنم و بلند شد به سمتم برگشت و...
٪تو اونو کشتی(با داد)تو از پشت بهم خنجر زدی...من دوست داشتم نمی فهمی واقعا..(اخرش رو با داد گفت)
&شوگا...تو تما این مدت هیچ وقت به من شانس ندادی که بهت ثابت کنم...ولی الان می خوام بهم فرصت بدی و بزاری بهت واقعیت رو بهت نشون بدم...
٪فقط برو...
&اینو بدون اگر برم دیگه منی وجود نداره..درست مثل چند سال پیش درسته..؟یادته..؟اگر دیر در میومدی الان رو به روت نبودم ملافه رنگ خون به خودش گرفته بود....شوگا...تو تنها دلیلی هستی که زندگی می کنم...این چند سال به زور خودم رو نگه داشتم....ولی دیگه نمی تونم....
با هر جمله این که می گفتم اشک از گوشه چشمم جاری میشد....
٪جیمین....تو اون روز نبودی...درست مثل مرده ها بودم...چرا...؟هان چراااا(با داد)
&شوگااا من نبودم..اون پدر من هم بود...(بقض)
شوگا با زانوهاش به زمین شنی افتاد و مات به جیمین خیره بود...
&می دونم تو ته دلت بهم هنوز باور نداری...(با قیافه مات)
٪من.....
اروم به سمتش قدم برداشتم...و بوسه ای روی ل.ب هاش گذاشتم...شوگا مات بهم نگاه کرد...
&من تا اخرش می خوام کنار تو باشم...شوگا اگر بری...من نمی تونم..واقعا می گم...
شوگا خیره به چشمام بود و فقط به اون ها نگاه می کرد....
٪چشمات....
&....
&درست....مثل قبل پر از امیده...البته برای من(کلمه اخر رو با بقض گفت)

شرط این پارت:
۳۰لایک
۳۰کامت
۶بازنشر
۱فالو
فعلا باییییی😊
دیدگاه ها (۳۲)

🍒:)..................

name:عشق و جداییpart:41ویو کوکبعد از این که این حرفارو به بو...

part:21name: عشق و جداییویو جیمیناجوما تمام اتفاق هایی که اف...

part:19name:عشق و جداییویو بوراتوش..یه لباس خواب سیاه بود..ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط