زندگی دوباره

زندگی دوباره...
پارت نوزدهم
______________________________
با صدای زنگ ساعت چشماش و باز کرد نگاهی به اطراف کرد و بدون مکث بلند شد و لباساش و پوشید
تو راه زنگی به تهیونگ زد:
_الو ته کجایی؟!
صدای خواب آلود تهیونگ از پشت گوشی به گوشش خورد
_بله؟
_کجایی؟!....خوابیدی؟
_لامصب ساعت و نگاه کردی؟...معلومه که خوابم.
_آره نگاه کردم که الان بهت زنگ زدم ساعت ۸ هست و یه ربع دیگه هم باید سازمان باشیم ....
با داد تهیونگ گوشی و کمی از گوشش فاصله داد و زیر لب غر غر کرد:
_پسره ی روانی.
بعد از چند دقیقه به سازمان رسید و ماشین و پارک کرد...
نگاهی به ساعت روی مچش انداخت دقیق به موقع رسیده بود ....وارد سازمان شد و با آسانسور دکمه طبقه ۶ رو فشار داد
با دیدن هه سو نفس عمیقی کشید و سمتش رفت
_هه سو ...هه سو
هه سو با صدای جونگکوک سمتش برگشت تعظیم کوتاه کرد و پیش جونگکوک رفت
@سلام قربان.
_ سلام...دیروز که جونگکوک بودم!
.متاسفم که اونجوری خطاب کردم ...
جونگکوک لبخند کوچیکی زد
_اشکال نداره...میتونی صدام کنی فقط...در مورد پروژه ات...
هنوز حرفش تمام نشده بود که هه سو پرید وسط حرفش.
@اشکال نداره....مینویسم بهتر و بیشتر مینویسم شما نگران نباشید ....
_ نفس بگیر...نمیخواد بنویسی ...من خرابش کردم خودمم امشب مینویسم و تحویل سازمان میدم ...
@چی؟
_کری؟!..
.متاسفم...
دوباره احترامی کوتاهی گذاشت و برگشت که بره
_هه سو...
@جا...بله جونگکوک شی؟!
_تو و تهیونگ...ولش کن برو ...برو پرونده میدم تو دفترم بشین ببین به کجا میرسی تا بیام.
@چشم.
هه سو وارد دفتر جونگکوک شد و کوک سمت کافه"آشپزخونه طور که خودت باید نوشیدنی رو درست کنی" داخل سازمان رفت...با ات چشم تو چشم شد که ات لب زد:
_سلام جونگکوکا...
بدون توجه به ات شروع کرد به درست کرد لاته
بعد چند دقیقه تهیونگ و دید و که بدو بدو اومد سمتش
_نفس بگیر بچه.
تهیونگ نفس عمیقی کشید و لب زد:
_پنج دقیقه دیر رسیدم‌‌‌...
تهیونگ چشمش به ات خورد بعد برگشت و نگاهی به جونگکوک کرد جونگکوک بی خیال سری تکون داد
_عامم سلام ات...
_ سلام تهیونگاا...
جونگکوک دو تا لیوان لاته دستش گرفت و لب زد:
_ته من میرم دفترم پیش هه سو...کلی کار رو سرمون ریخته فکر نکنم وقت کنم امشب بریم بار....
_یاا دیشب قول دادی بیای...
_فعلااا...
_پسره روانی...
وارد دفترش شد
@جونگکوک شی ...میدونید کی مظنونه؟...
_ جک میگفت مظنون چوی هیوبو هست ولی...نیست ....
کمی جلو تر رفت و روی میز سمت هه سو که نشسته بود خم شد.میشد گفت نفس های گرمش حتی کم به پوست هه سو می‌خورد
_چوی هیوبو مظنون هست ولی قاتل نیست...میدونی من احساس میکنم بکهیون باید قاتل باشه...زمان جرم تنها کسی که تو مهمونی حضور نداشت بکهیون بود...
@جونگکوک هیوبو هم نبود تو اون مهمونی...
_ولی داخل کافه بار کنار سالن بود...
@این شنیده افرادی هست که باهاش نسبت فامیلی نزدیک دارن...پس میشه برید به رئیس چو بگید حکم بگیریم برای بازجویی؟
باهم چشم تو چشم شدن نگاهی بهم هم کردن چند ثانیه ایی بود که به هم خیره شده بودن که در باز شد و همون موقع صدای ات اومد...
_جونگکوک...
با شنیدن صدای ات سریع از هم فاصله گرفتن و جونگکوک به حالت اولش صاف ایستاد...
@اوه خانم ات...
جونگکوک بدون اینکه برگرده همینجوری که به مقابلش و هه سو نگاه میکرد لب زد:
_چیشده؟!...
_میشه بهم نگاه کنی؟
_خب هه سو فکر کنم کاری نداره ادامه حرفت و بزن.
هه سو تعجب وارانه لب زد:
@جونگکوک...
_کار دارم ...فقط بهم نگاه کنم تا بگم.
وقتی حرف و حرکتی از طرف جونگکوک ندید و هنوز هم جونگکوک پشت بهش به هه سو خیره بود آروم حرفی زد:
_رئیس چو گفتن با یه نفر باید پرونده ایی که دستم هست و حل کنم منم...
هنوز نزاشت حرفش کامل بشه سمتش برگشت و بی حس بهش خیره شد.
_من هه سو رو دارم ، تهیونگ هم فردی کار میکنه برو به جک بگو همکارت بشه.
....

نظر یادت نرخ رفیق!
#BTS#ARMY#FAKE#BANGTAN#army#bts#bangtan#fake
دیدگاه ها (۹)

راهی برای نجات....پارت چهاردهم____________تو اتاق کنار هم نش...

زندگی دوباره....پارت بیستم_________________من هه سو رو دارم ...

راهی برای نجات....پارت سیزدهم_______________________سر میز ش...

زندگی دوباره...پارت هجدهم______________ویو ات_۱۸:۳۲ غروب- سا...

زندگی دوباره...پارت شانزدهم__________________حدود یک هفته از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط