رمان عشق من واقعیه

رمان عشق من واقعیه


عاشق | part58




جونگ کوک لبخند پیروزمندانه ای زد و شروع کرد به خوردن که با شنیدن صدای پای پدرش که داشت به سمت آشپزخونه میومد حالت چهرش عوض شد

پدرش صندلی که کنار نیلا بود رو کشید و نشست

£ نیلا جان
+ بله
£ ازت معذرت میخوام که این چند وقت انقدر منتظر گذاشتیمت
+ بله؟
£ بابت گم شدن سوهو میگم

این بار حالت چهره نیلا هم عوض شده بود و با بی میلی داشت چنگالش رو می‌کشید روی پاستا و باهاش بازی بازی می‌کرد ...

+ اها ... نه مشکلی نیست
£ در تلاشم که پیداش کنم ... تقریبا هم پیداش کردم ...

این بار چشمای جونگ کوک بود که داشت از حدقه در میومد ..
سعی نیکرد اون شک و تعجب توی چهرش رو نشون نده ولی نمیشد
نیلا هم همونطور شک زده زل زده بود به جونگ کوک

£ به هر حال قول میدم به زودی زود سوهو رو بر گردونم پیشت ...

بلند شد و از آشپزخونه خارج شد

نیلا تو شک بود...
تنش میلرزید...
قلبش محکم میکوبید...

جونگ کوک هم دست کمی از اون نداشت ...
ولی با دیدن حال نیلا وضعیت خودش رو فراموش کرد
دستای نیلا که چنگال رو بشقاب قفل شده بودن رو گرفت

- نیلا منو نگاه کن
+ چ چ چیه ...
- من پیشتم ... تا من کنارتم نمیزارم دست کسی بهت برسته ... خب
+ اوهوم

و بعد نیلا رو تا اتاقش راهی کرد

+ جونگکوکا
- بله
+ میشه پیشم بمونی
- چی؟
+ میشه کنارم باشی .. هر جا که میرم هوم ؟
- عاا باشه ... فعلا برو آماده شو بریم بیرون
+ باش

اینو گفت و به سمت اتاق خودش رفت ...
دوست داشت امشب رو از همه چیز جدا کنه
میخواست امشب برای اون و نیلا شب خوبی باشه بودن فکر کردن به مشکلاتشون

لباس خوشگلاش رو پوشید و موهام رو مرتب کرد و عطر دخترکشش رو زد و به سمت اتاق نیلا راهی شد

تقه ای به در زد

+بلههههههه
- آماده شدییییی
+ چند دقیقه دیگه وایسا الان میام

چند دقیقه گذشت و بالاخره سرو کله نیلا پیدا شد
پیراهن سفیدی بع تن کرده بود و موهاش رو باز انداخته بود روش
و آرایش خیلی سطحی کرده بود ...
همین کافی بود تا قلب جونگ کوک به تپش در بیاد
این بار دیگه مطمئن شده بود که عاشقه
قلبش بی رحمانه می‌کوبید و چشماش از تماشای معشوقش سیر نمیشد

با صدای نیلا به خودش اومد ...

+ الووو کوک کجاییی ؟
- چی ها همینجام ... همینجام
+ بریم
- بریم .......


خب امروز چهار تا پارت رو میزارم
ببخشید دیر شد
بوس بهتون💋❤
دیدگاه ها (۳)

رمان عشق من واقعیه رز آبی | part59 رفتند و سوار ماشین شدن .....

رمان عشق من واقعیه خیابون | part60- خب پیاده شو + اها باشهو...

رمان عشق من واقعیه پاستا | part57نیلا هم دوباره سرشو گذاشت ر...

دلداری | part56- نمیدونم .... واقعا نمیدونمف ف فکر کنم اره &...

part52 عشق پنهانسوهو: یالا تفنگت رو بنداز زمین وگرنه یه گوله...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط