درخواستی

#درخواستی
#دوپارتی
وقتی........
The Last Part
ا/ت دست به سینه شد
×باشه پس از این به بعد مثل خواهر کوچولوها رفتار می‌کنم
لحنش شوخی بود...ولی یه چیزی تهش سنگینی میکرد
چانگبین مکث کرد و برگشت طرفش
_منظورت چیه؟
×یعنی از این به بعد به چشم داداش بزرگ ترم میبینمت و هروقت عاشق شدم اول میام به تو میگم
چانگبین سریع رفت سمتش و توی فاصله سه قدمیش وایستاد و انگشت اشاره اشو گرفت سمت ا/ت
_یاااا! داداش چیه؟!
ا/ت شونه بالا انداخت
×خب خودت گفتی....منم جدی گرفتم
چانگبین جلوتر اومد، اون اخمای مصنوعیش برگشته بود، ولی چشم‌هاش لو می‌داد که این یه عصبانیت واقعی نیست
_تو زیادی اذیت کننده ای
×خواهر کوچولوها همینن دیگه
نفس عمیقی کشید....دیگه نتونست تحمل کنه
سکوت بینشون کش اومده بود
ا/ت هنوز با همون حالت لج‌درار دست به سینه ایستاده بود
×خب؟ چیزی نمیگی داداشی؟
چانگبین نفسشو با حرص بیرون داد
_اون کلمه رو نگو
×کدوم؟ دادا...
قبل از اینکه کامل بگه، چانگبین یه قدم جلو اومد و فاصله اشون تقریباً از بین رفت
_گفتم نگو
چشم‌هاش دیگه حالت شوخی نداشت
نه عصبی...نه سرد...فقط جدیِ جدی
ا/ت این بار آروم‌تر گفت:
×پس چی بگم؟
چانگبین چند ثانیه بهش خیره موند، انگار داشت با خودش می‌جنگید
بعد دستشو برد پشت گردنش، همون عادت همیشگیش وقتی دستپاچه می‌شد
_عشقم چطوره؟ یا اینکه دوست پسر؟
ا/ت پلکی زد
×عشقم؟
میدونم یهویی بود ولی اگه تو همون‌قدر که من بهت حس دارم، حس نداشته باشی چی؟
قلب ا/ت محکم شروع به کوبیدن کرد
چانگبین نگاهشو پایین انداخت، ولی ادامه داد:
_وقتی می‌خندی با بقیه، حسودی می‌کنم وقتی ناراحتی، دیوونه میشم، وقتی نیستی...حالم گرفته میشه و...
مکث کوتاهی کرد و بعد بالاخره مستقیم تو چشماش نگاه کرد
_ آره عاشقتم از اون مدلایی که نمی‌تونم نادیده بگیرم و از اون مدل دوست پسرایی ام که می‌ترسم از دستت بدم
ا/ت آروم گفت:
×چرا از همون اول بجای اینکه بهم بگی مثل خواهر کوچولومی نگفتی که دوستم داری؟
_چون اگه می‌گفتم عاشقتم و تو می‌خندیدی بهم و به شوخی میگرفتی حرفمو...نمی‌دونم می‌تونستم تحمل کنم یا نه
×کی گفته قراره به حرفای عاشقانه ات و اعترافت بخندم؟
چند ثانیه سکوت سنگینی بینشون افتاد...چانگبین هنوز منتظر جواب بود، قلبش اون‌قدر تند می‌زد که خودش صداشو می‌شنید
ا/ت یه قدم جلو رفت که باعث شد چانگبین نفسشو حبس کنه
و بعد یه بوسه‌ی سطحی روی لپش گذاشت و لبخندی زد همون لبخند شیطنت‌آمیز همیشگیش
×منم عاشقتم...داداشی
و قبل از اینکه مغز چانگبین پردازش کنه چی شد، کیفشو برداشت و با قدم‌های تند رفت سمت در و خارج شد
چانگبین همون‌جا خشکش زده بود، دستشو آروم گذاشت روی لپش، چند ثانیه بعد تازه مغزش بهش فهموند که چی شده
_داداشی؟!
اخماش رفت تو هم
_یاااا! این چه اعترافی بود؟!
با حرص رفت سمت در، ولی وقتی دستشو گذاشت روی دستگیره، مکث کرد
لبخند کوچیکی گوشه لبش نشست
"منم عاشقتم...داداشی"
این جمله رو زیر لب تکرار کرد و سرشو تکون داد و خنده ای کرد
_من بیشتر
END
دیدگاه ها (۸)

#درخواستی#دو_پارتیوقتی..... Part 1اتاق تمرین ساکت شده بود اف...

هیچوقت اولین گفتگومون رو یادم نمیره، اینکه چقد در حقم مهربون...

چندشاتی جونگکوک(پارت۲)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط