یک استکان کمر باریک
چای خوشرنگ !
یک گرامافون
یک الهه ی ناز !
یک پنجره ی کوچک با
پرده ی چین دار سفید
یک صندلی چوبی
که نشستم روی آن...
دفتر خاطرات را باز میکنم
هر ورق کاهی را که پشت سر میگذارم
اشک شوق بر گونه هایم سرازیر میشود
بر گذرگاه خاطره های زمستانی
زمستان می آید .... تو می آیی
و من هنوز هم به این فصل
که تو با آن در رفت و آمد هستی
حسادت میکنم
یک استکان کمر باریک
چای خوشرنگ !
یک گرامافون
یک الهه ی ناز !
یک پنجره ی کوچک با
پرده ی چین دار سفید
یک صندلی چوبی
که نشستم روی آن...
دفتر خاطرات را باز میکنم
هر ورق کاهی را که پشت سر میگذارم
اشک شوق بر گونه هایم سرازیر میشود
بر گذرگاه خاطره های زمستانی
زمستان می آید .... تو می آیی
و من هنوز هم به این فصل
که تو با آن در رفت و آمد هستی
حسادت میکنم
- ۱.۲k
- ۰۵ آذر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط