داستانکوتاه هوای سرد و پوستین گرم

#داستان_کوتاه / هوای سرد و پوستین گرم
در یک روز سرد زمستانی، معلمی با یک لباس نازک در حال درس‌دادن به کودکان بود. ناگهان سیلی از کوهستان جاری شد و با خود خرسی را آورد. خرس در آب غوطه‌ می‌خورد و سرش دیده نمی‌شد. کودکان وقتی خرس را دیدند، فکر کردند پوستینی از پوست خرس است. پس به معلم گفتند: «ای استاد! سیل با خود پوستینی گرم آورده است. فوری داخل آب بروید و پوستین را بگیرید که در این هوای سرد با پوشیدن آن گرم خواهید شد.»
معلم برای گرفتن پوستین، به طرف سیل دوید و داخل آب پرید. وقتی نزدیک خرس رسید، ناگهان خرس به او چنگ زد و او را گرفت. خرس و معلم، همراه سیل دور و دورتر می‌شدند. بچه‌ها وقتی دیدند گرفتن پوست به این راحتی‌ها نیست، فریاد زدند: «ای استاد! زودتر یا پوستین را بردار یا رهایش کن!»
معلم که نمی‌توانست از دست خرس خلاص شود، رو به بچه‌ها فریاد زد: «بچه‌ها! من او را رها کرده‌ام؛ اما پوستین مرا رها نمی‌کند.»

(مولوی؛ فیه ما فیه)
دیدگاه ها (۳)

طرف 800 میلیون پول داده رفته ڪوآلا خریده 😶آوردن تویِ حیاطِ و...

چگونه درس روانشناسی رو افتادم؟؟!!!ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﺳﺮ ﮐﻼﺱ ﺭﻭﺍﻧﺸﻨﺎﺳﯽ ﺑﺨ...

#حکایت «قارون» هرگز نمی دانست که روزی، کارت عابر بانکی که در...

اگه میخواین توی اتاق خوابتون گل و گیاه داشته باشین، این گیاه...

پدر خوانده عاشق پارت ۴.

آلفا خوشتیپ من پارت : هفتم صبح ¥جیمین از خواب بلند شد دید یو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط