پارت ۷

پارت ۷
(متین )

امروز با فکر این که دوباره میبینمش سرحال از خواب بلند شدم ، باید میرفتم سازمان ، یه پیرهن طوسی با شلوار

مشکی پوشیدم و رفتم . تا رسیدم دم سازمان ماشین ارشام دم در بود ، منم پشتش پارک کردم و رفتم تو ،

وارد دفترمون که شدم دیدم دکور تغیر کرده ،

من : سلام
آرشام ،‌: سلام
من : چرا دکور عوض شده
آرشام : کار های وطنیه دیگه (مدیر سازمان )

رفتم کنارش که دیدم داره پای کامپیوتر عکس های اون عمارت رو میبینه ، هه چه خاطراتی داشتیم ، چه خوب و
چه بد ،،،
،➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖
(رادوین )

تو راه سازمان بودم که حس کردم یه سایه سیاه از جلو ماشین رد شد !! از همونا که اون خون آشام تو اون عمارت
میرفت . هر چی خودمو قانع میکردم به جایی نمیرسیدم جز این که الان اون مرده و حالا خوشی زده به سرم

وارد دفترمون شدم و رفتم یه سلام دادم و نشستم که دیدم ارشام و متین با تعجب دارن نگاهم میکنن

من : چیزی شده ؟
متین : چیزی تغیر نکرده ؟
من : وایسا یکم دقت کنم
بعد یه مدت که دقت کردم گفتم : خب داداش متین از اول میگفتی ، صورتتو ۶ تیغ کردی

یهو دیدم هر دو شون زدن تو پیشونی هاشون و ارشام فقط میخندید

متین : برادر من تو صورتم که نه تو اطراف این جا

یکم دیگه که دقت کردم دیدم کل دکور اتاق عوض شده
من: عه چه این جا عوض شده

➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖
(ترنم )
تو دفتر نشسته بودم که هلیا و نفس با چهره های خندان وارد شدن

من : سلام
نفس: سلام
: هلیا : سلام
من: چتونه ؟ چرا میخندین ؟
نفس : برات شوهر یافتیم
من : مرسی خودم یه دونه دارم
هلیا : بابا این خیلی بهتره
یهو دیدم نفس یه عروسک شکل یه میمون زشت انداخت رو میز و گفت : خب ، اصغری حج عفت و ترنم جون ایشالا به. پای هم فسیل شید

یکم به میمونه نگاه کردم و بعدم پرتش کردم سمتش که تو هوا گرفتش و گفت : عه ترنم جون زن که شوهرشو پرت نمیکنه :!
من : نفس از جلو چشمام خفه شوووو😈 😈 😈 😈
دیدگاه ها (۲)

پارت ۸(ترنم)بعد این که یکم بهم سر اون میمون خندیدن رفتن و سر...

💜

پارت ۶(نفس)وارد اتاق نفیسه (خواهرم) که شدم دیدم سرش تو کتاب ...

رقص در تاریکی ...... part 1

" ویو کوک "صبح از خواب بیدار شدم و به روزی که اصلا دلم نمیخو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط